دلم میخواد از خستگی خون گریه کنم ولی درحالی که ساعت 3 از مدرسه اومدم باید یه تیکه بشینم برای 3 تا امتحان فردا بخونم.
(بخش دردناک تر قضیه اینه که میدونم این روزا بخش سختش نیست)
همیشه بین این دو راهی گیر میکنم؛ اینکه سخت بگیرم، تمام احتمالات رو بسنجم و مطمئن باشم که همهچی تحت کنترله، یا اینکه ساده بگیرم و با جریان زندگی پیش برم، بدون اینکه زیاد به پیچیدگیها فکر کنم.
بعضی صبحای پاییز، فقط دلت میخواد بشینی کنار پنجره و هیچ کاری نکنی، فقط نگاه کنی برگا چجوری میافتن، بوی چای و صدای گنجشکا رو گوش بدی و حس کنی زندگی همینه، ساده و قشنگ.🍂