لَطیف-
_
[برای♥️]
تو ایستگاه اتوبوس منتظر وایساده بودیم
اخرای آذر بود
شالگردن قهوه ای که برات بافته بودم دور گردنت مرتب کردم
چقدر به رنگ چشمات میومد
کلاه پشمی تو تا روی ابروهات پایین کشیدی
نوک بینیت قرمز شده بود
خندیدی
گفتی چرا اینجوری نگاه میکنی
نگات کردم
گفتم میدونستی رنگ چشماتو با پاییز ست کردن؟
بازم خندیدی
اتوبوس نمیومد
خسته شده بودی
گفتی چه بهتر
بیا پیاده بریم
قیافمو تو هم کشیدم
گفتم آخه خیلی سرده من نمیتونم
اخم کردی
گفتی واقعا سردته؟اشکالی نداره الان گرم میشی
و همونجوری که دستمو گرفته بودی،دستتو توی جیب بزرگ پالتوت کردی و گفتی مشکل دیگه ای ندارین سرکار خانم؟
خندیدم
خندیدی
گفتم من که حوصله ام سر میره این همه راه
برام بخون
گفتی صدام خوب نیستا
گفتم خوبه،از همه دنیا آرامش بخش تره
گفتی حالا که خودت میخوای باشه برات میخونم
خوندی
صدبار گفتمت همچین مکن
زلفای بورت چین و چین مکن
...
هنوزم که هنوزه دیگه اتوبوس سوار نمیشم
دیگه قهوه ای نمیپوشم
دیگه بافتتی نمیبافم
دیگه تو پاییز نفس نمیکشم...
پاییز غم داره
#love_story
[یگانه آشتیانی]
@taanhaa21
https://eitaa.com/farsna/176722
مهم نیست کجایی
مهم نیست دوری یا نزدیک
مهم اینه که هرجایی هستی ثابت کنی پرچم ایران و ایرانی بالاست.
خدایی یه حس غرور قشنگی داشت🙂😂🇮🇷