eitaa logo
تبلیغات خرچنگ
10 دنبال‌کننده
4.1هزار عکس
633 ویدیو
1 فایل
مشاهده در ایتا
دانلود
چرا هیچ مردی راضی نمیشه زنش عضو این کانال بشه 😳 هر زنی عضو این کانال شده زندگیش دگرگون شده. یعنی چی میتونه باشه⁉️👇 https://eitaa.com/joinchat/2396586318Ccf7fcd63c6 📌هر زنی باید این کانال رو داشته باشه👆
منتخب دومین
بهم بگو دستتو مثل کدوم مُشت میکنی ☝️ تا بهت بگم چه شخصیتی داری ؟🤫 1⃣ مشت شماره یک 2⃣ مشت شماره دو 3⃣ مشت شماره سه ⚠️نتــیجهی تـست خــیلی جالبه و تمام رازهای ذاتـــی رو برمَلا میکُنه🫨
اول یه صلوات بفرست بعد روی یکی از سوره ها کلیک کن ببین چه سوپرایز قشنگی در انتظارته‌‌‌...😍 💙 سوره توحید💙 💙 سوره قدر💙 💙سوره فتح💙
منتخب سومین
؟ سلام من مهنازم، پنج سال بود عروسی کرده بودم که مجبور شدم بخاطر کار همسرم بیام شهر بزرگی زندگی کنم، واحد رو به رویمون خانوم ۴۰ ۵۰ ساله بود.چون تنها بود هر روز می‌اومد خونه ما همیشه هم به خودش میرسید و شیک، تا اینکه هرروز غروب منو به صرف چای دعوت میکرد خونشون و درست نیم ساعت بعد از برگشتن خواب سنگینی منو می‌گرفت و سرشب از خواب بیهوش میشدم تا اینکه یه روز شک کردم و رفتم خونشون چای رو برداشتم و وقتی برا کاری رفت آشپزخونه چاییو خالی کردم تو گلدون نیم ساعت بعد گفتم خواب میاد دیدم لبخندی زد،رفتم خونه بعد یه ساعت... ادامه داستان🚷👇 https://eitaa.com/joinchat/1878458472C726d4dcc56
یه شب شوهرم رفت مادرشو برسونه تالار، عروسی دعوت بود بعد چون تالار دور بود گفت فرانک دیگه نمیام خونه میمونم همونجا تا ساعت ۱۱ برمیگردم، گفتم باشه یه کاسه تخمه برداشتمو جلوی تلویزیون لم دادمو همونجا تو حال خوابم برد🥱 دقیقا ساعت ۱۱ صدای چرخیدن کلید درو شنیدم بیدار شدم بعد همسرمو دیدم از پشت شیشه در نگام میکنه و یه لبخندی میزد که همه دندوناش معلوم بود،!!! منم دیگه پا نشدم گفتم الان میاد تو دوباره گرفتم خوابیدم، بعدش که داشت چشمام گرم میشد یدفعه یادم افتاد که😱📵 https://eitaa.com/joinchat/1878458472C726d4dcc56
منتخب 4
1M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
چیکار کنی که دانه ذرت تا اخر بازبشه⁉️🧐 مشاهده روشش👉
🧹جارو برقیت مکشش خیلی کم شده بیا یادت بدم با این ترفند مکش و سه برابرش کنی!😳 مشاهده ترفند➡️➡️
منتخب پنجمین
هدایت شده از گسترده امید
زن بیچاره ای بودم سه سال از زندگی‌مشترکم گذشته بود، اما باردار نشده بودم، شوهرم مدام مشکلمو توی سرم‌می کوبید، اما‌من هربار سکوت می کردم و به خاطر این که طلاقم نده،غم و غصه هام رو تو دلم می ریختم و باهاش‌ بهتر از قبل رفتار می کردم. تا این که برادرشوهرم فوت کرد، چهلمش بود و هنوز لباس سیاهمونو در نیاورده بودیم که‌شوهرم‌گفت که‌میخواد جاری بیوه ام و عقد کنه تا براش بچه بیاره! بهم‌گفت انتخاب با خودمه، بمونم یا طلاقم بده! از ترس پدر و مادر و داداشای غیرتیم، گفتم که میمونم... چند روز بعد شوهرم لباس دامادی به تن کرد تا به خواستگاری جاریم بره... طبق رسم و رسوم باید باهاشون میرفتم، وقتی شوهرم کنار جاریم نشست و حلقه دستش کرد.... https://eitaa.com/joinchat/3838443809C0fc180cfb3