من #لیلا؛ دختری از یه خانوادهی سرشناس که نامزدم «ستار» با زور و بیرحمی همهچیزم رو گرفت، اما فرداش برای فرار از رسوایی جار زد که من از قبل دست خورده بودم!خانوادهام طردم کردن و من بعد از طلاق، تنها و بیپناه برای شروع یه زندگی جدید با مدرک پزشکی به تهران رفتم.توی اولین روز شیفت بیمارستان، توی آسانسور چشمم افتاد به «دکتر سپهر ملکی»؛ عشق قدیمی و تنها مردی که تمام وجودم پیشش جامونده بود و به خاطر تهدیدهای بابام ولش کرده بودم! سپهر تا منو دید مچ دستم رو کشید، منو کوبید به درِ بسته و در حالی که نفسهای تند شده بود با نیشخند عصبی زیر گوشم غرید: «فکر کردی گذشتم ازت لیلا؟! این بار دیگه تو منو بازی نمیدی حالا خودم به آتیش میکشمت!»
هنوز صدای تهدیدش توی گوشم بود که درِ اتاق باز شد و...😱😱😱
خوندن ادامهی داستان روی لینک زیر بزنید👇
https://eitaa.com/joinchat/3667263541Cfbfd62268d
❌توجه ❌❌❌
از اولین تا سومین
توی همه چنلا ❌
از
سومین ب بعد تا ۶تا تبلیغ
توی ویدیو ،توییتار،ریلز فا و نق زدن