هدایت شده از تبلیغات گسترده منتخب
مقایسه بارداری قدیم با جدید:🤣🤪
نسل قدیم:
«بچم فردا به دنیا میاد،
ولی اول بذار این خونه رو برق بندازم!» 😂👇🏻🔞
https://eitaa.com/joinchat/244188288Cc3c32ff670
فقط نسل جدید اخخخخ رودم پاره شد از خنده ☝️🏻😆😆
🔮اسم همسر شما بر اساس ماه تولدتون😍💞
👫📵💍 ماه تولدت رو لمس کن 💍📵👫
فروردین 🦄♥️ اردیبهشت 🦄♥️
خرداد 🦄♥️ تیـر 🦄♥️
مرداد 🦄♥️ شهریور 🦄♥️
مـهر 🦄♥️ آبـان 🦄♥️
آذر 🦄♥️ دی 🦄♥️
بـهـمن 🦄♥️ اسفنـد 🦄♥️
فال و استخاره هاش عجیب واقعیه . . .😳
هدایت شده از تبلیغات گسترده منتخب
🔴بزرگترین کانال اموزش خیاطی در ایتا
🧵🪡آموزش صفر تا صد خیاطی
🎉زنانه،مردانه، کودک، لباس زیر،جواهردوزی،کیف،سیسمونی و ....
💥برای اولین بار در ایران 💫💫
میخوای درامدت بالای ۳۰ میلیون بشه بیا اینجا
به راحتی تو خونه خودت خیاط شو
اینجا از متدهای سخت خبری نیست❌❌
زودتر واردشو وقت زیادی نمونده👇👇
https://eitaa.com/joinchat/1459552283C012b557734
یه دخترخاله دارم لباساشو خودش می دوزه چون میگه مانتوی ۴ میلیونی رو با ۱ میلیون در میارم 😁
الان لباس کل فامیل با اونه 😂
جالب اینجاست که هرکی لباساشو میبینه میگه : «اینم خودت دوختی؟! 😳»
از بس هنرمنده تو فامیل زبون زَده اما خودش میگه سادَس:/ از این کانال یاد گرفته 👇
https://eitaa.com/joinchat/1459552283C012b557734
من #دلارا؛ دختری که داخل یه خانواده مرفه بدنیا اومدم بچه بودم که عموم و زن عموم رو داخل ی تصادف از دادیم و پدر و مادرم سرپرستی پسرشون بردیا رو قبول کردن و بردیا اومد خونه ی ما، با هم همبازی بودیم...وقتی بزرگتر شدیم، پدرم بردیا رو برای ادامه تحصیل فرستاد کانادا. ولی بردیا قبل از رفتنش منو از پدرم خواستگاری کرد و ما باهم نامزد شدیم، چندسال گذشت و بردیا بعد از اینکه فارغالتحصیل شد برگشت. چندروز بعد از برگشتنش پدرم و مادرمو داخل ی تصادف از دست دادم درست همون شب که این اتفاق افتاد بردیا با من کاری کرد که کل زندگیم نابود شد اون همون شب منو.....😱😢
برای خوندن ادامهی داستان زیبامون روی لینک زیر بزنید👇
https://eitaa.com/joinchat/3193898263Cbda2b5620a
میگویند بعضی زیباییها موهبت نیستند؛ نفرینیاند که سرنوشت بر دوش صاحبشان میگذارد...
ماهگل، دختر زیبای روستایی، آنقدر دلربا بود که خانوادهاش از ترس نگاههای هوسآلود مردم، او را پشت دیوارهای خانه پنهان کرده بودند. سهم او از دنیا، پنجرهای کوچک، حیاطی خاموش و آسمانی بود که هر شب ماهش را در آغوش میگرفت.
ماه، تنها همدم شبهایش بود... زیرا بهزاد، پسرعمویش و تنها عشق زندگیاش، هنگام رفتن دستهایش را فشرده و با لبخندی پر از امید گفته بود: «هر شب به ماه نگاه کن... هر جا باشم، همان ماه بالای سر من هم هست. خیلی زود برمیگردم.»از آن شب به بعد، ماهگل هر غروب منتظر بهزاد بود . اما روزگار، همیشه برای عاشقان مهربان نیست...
برای خواندن ادامه داستان روی لینک زیر بزنید👇🏻⭕️
https://eitaa.com/joinchat/1478230920C28f5f5e3ab
هدایت شده از تبلیغات گسترده ترابایت
وقتی شوهرم مُرد، همهچیزش رو بخشیدم...
جز یک گوشی نوکیا قدیمی که هیچوقت رمز عبورش رو به من نگفته بود.
سه ماه بعد، بالاخره تونستم قفل گوشی رو باز کنم...
فقط یک پیام داخلش بود:
«اگه یه روز من مُردم، به همسرم نگو که...»
👈ادامه این خاطره عجیب👉
👈ادامه این خاطره عجیب👉