یادم افتاد عصر عاشورا پسر بچهها فرارکردند
دختربچه ها هِی زمین میخوردن
هی لباس عربی زیرپاشون گیر میکرد ..
آخ ابالفضل..
چشم تورو دور دیدن عباس
آخه علمدار ک زمین بیوفته
دیگه واویلا ..
عباس ..
دیگه بچه ها آب نمیخوان
بیا و برگرد
ببین رقیه هم دیگه تشنه اش نیست ..
عباس
بچه ها عموشون رو میخوان ..
اولیش ..
ابالفضل وقتی دیگه داشت جون میداد
برای اولین بار ب حسینی که همیشه
بهش میگفت سیدی گفت داداش :))
تائب(taeb)🇮🇷
دومیش .. وقتی تیر زدن ب چشمان ابالفضل با صورت از روی اسب ب زمین افتاد ..
حتی تصورش هم سخته
وای ابالفضل..
میگن امام حسین وقتی ب سمت خیمه
میومد با استیناش اشکشو پاک میکرد ..
همه اینا به کنار
عباس دیگه خجالت میکشه برگرده خیمه ..
عباس شرمنده شده
آخه قول داده بود ..
تائب(taeb)🇮🇷
همه اینا به کنار عباس دیگه خجالت میکشه برگرده خیمه .. عباس شرمنده شده آخه قول داده بود ..
این شرمندگی ابالفضل عباس
خیلی دردناکه ..