eitaa logo
داستان های آموزنده ،بهلول عاقل ضرب المثل
13.2هزار دنبال‌کننده
22.9هزار عکس
16.1هزار ویدیو
111 فایل
داستان های آموزنده مدیریت ؛ https://eitaa.com/joinchat/1541734514C7ce64f264e تعرفه تبلیغات☝
مشاهده در ایتا
دانلود
هدایت شده از درمان با قرآن و #ذڪرهاےگرـღـگشا👉
🌹🌹🌹🌹 http://eitaa.com/joinchat/2833907715G36ddf02ee7 حجاب فاطمی مخصوص بانوان👆 💎 داستانی آموزنده و واقعی با نام 👈 .....💎 👈 قسمت چهارم همه چیز مثل خواب بود . دلم می خواست مادر زنده بود و خوشبختی ام را می دید. شب عروسی با آن لباس سفید، وقتی به خودم در آینه نگاه می کردم فقط مادر با صورت شکسته و لبخند محزونش به یادم می آمد. من تنها یادگار او را که یک جفت النگو و یک انگشتر نازک بود و از مدتها قبل خودم پیش شوکت خانم به امانت گذاشته بودم، گرفتم و با فروش انگشتر، حلقه ای نقره برای احمد خریدم و النگوها را به دست کردم. حتی پول نداشتم یک دست لباس برای او بخرم. از اینکه جهیزیه ای به خانه اش نبرده بودم شرمنده بودم اما اسماعیل نه تنها از این بابت ناراحت نبود بلکه انگار خداوند عالم به او دنیایی را عطا کرده باشد، از شادی و رضایت در پوست خود نمی گنجید. با این حال، خیال نمی کنم شادی او به پای نشاط من بوده باشد. او هر گز به اندازه من طعم شکنجه به دست پدر و نامادری را نچشیده بود. امشب شب سالگرد ازدواج مان است و من باورم نمی شد به این زودی یکسال گذشته باشد. انگار همین دیروز بود که پا به خانه قدیمی اما با صفای اسماعیل گذاشتم. - دستت درد نکنه خانم خانما... عجب غذایی درست کردی. نزدیک بود انگشتام رو هم بخورم. گمان کردم اسماعیل به خاطر مشغله فراوان فراموش کرده که امشب سالگرد ازدواج مان است اما وقتی بعد از خوردن شام از جیب کتش جعبه کوچک مقوای براق و زیبایی را بیرون اورد از فکرم خجالت کشیدم. اسماعیل جعبه را به سمتم دراز کرد و با لبخندی دلنشین گفت: « قابل تو رو نداره فرشته من. ببین از سلیقه م خوشت می یاد؟» ماتم برده بود. قدرت حرف زدن انگار از من گرفته شده بود. جعبه را باز کردم و فریادی از ته دل کشیدم: «اسماعیل جان، این انگشتر خیلی گرونه. چرا زحمت کشیدی عزیز؟» - قابل تو رو نداره سوگلی من. هر چی باشه قابل دستای تو نیست خانم خانما... عمر خیلی زود می گذرد و آدم هرگز باور نمی کند عمر خوشبختی این قدر کوتاه باشد. باورم نمی شد دیگر روی مصیبت را ببینم...! سه سال مثل برق و باد گذشت و آن قدر خوش که اصلا نمی توانم توصیفش کنم...... 👈 ادامه دارد⬅️⬅️⬅️ 💥برای دیدن بهترین وآ موزنده ترین داستانها به ما 👇 http://eitaa.com/joinchat/3088580610Cb6b882f8f7 ღـگشا در ایتا👆👆👆
هدایت شده از درمان با قرآن و #ذڪرهاےگرـღـگشا👉
🌹🌹🌹🌹 💎 داستانی آموزنده و واقعی با نام 👈 .....💎 👈 قسمت پنجم سه سال مثل برق و باد گذشت و آن قدر خوش که اصلا نمی توانم توصیفش کنم. ما زندگی بسیار ساده اما شادی در کنار هم داشتیم. تنها آرزوم فقط زندگی شاد در کنار اسماعیل بود. اما سرنوشت انگار آبستن حوادث تلخی بود که باورش بسیار دور از ذهن می رسید. - بله؟ بفرمایین؟ - خانم احمدی؟ - بله. شما؟ - من از ایستگاه اومدم خدمتتون... دلم ناگهان فرو ریخت. چه اتفاقی افتاده؟ چرا ایستگاه! اسماعیل... - چی شده آقا؟ تو رو خدا بگین. دارم سکته می کنم. - من «یوسف» همکارشون هستم. نگران نباشین فقط تشریف بیارین ایستگاه. مثل اینکه خسته بودن یه کم فشارشون افتاده. - اگه اینطوره پس چرا با ماشین نفرستادینش خونه... - حالا شما بیایید با من بریم ایستگاه... می دانستم آن مرد دروغ می گوید. می دانستم برای اسماعیل اتفاقی افتاده و افتاده بود. بدترین حادثه؛ لوکوموتیو او در میانه راه تهران مشهد از ریل خارج شده و اسماعیل در میانه اتاق لوکوموتیوران که واژگون شده بود، افتاده و پس از خونریزی شدید از هوش رفته بود. وقتی او را به تهران انتقال دادند، تقریبا در کما بود و پزشکان از او قطع امید کرده بودند. نمی توانستم او را در آن شرایط ببینم. او دنیای من و امید من به زندگی بود. او تنها کسی بود که مرا نجات داد. چگونه می توانستم شاهد مرگش باشم. نمی دانم چه وقت به هوش آمدم اما ساعتی نگذشت که خبر فوت اسماعیل را به من دادند. یوسف دوست و همکار اسماعیل اغلب به بهانه مختلف به من سر می زد. همه جا دنبال کار او بود. خود اسماعیل هم صمیمیتی با او نداشت اما با این همه او همیشه خودش را به اسماعیل می چسباند....... 👈 ادامه دارد⬅️⬅️⬅️ 💥برای دیدن بهترین وآ موزنده ترین داستانها به ما 👇 http://eitaa.com/joinchat/3088580610Cb6b882f8f7 ღـگشا در ایتا👆👆
فعلا قابلیت پخش رسانه در مرورگر فراهم نیست
نمایش در ایتا
هدایت شده از درمان با قرآن و #ذڪرهاےگرـღـگشا👉
🌹🌹🌹🌹 💎 داستانی آموزنده و واقعی با نام 👈 .....💎 👈 قسمت ششم خود اسماعیل هم صمیمیتی با او نداشت اما با این همه او همیشه خودش را به اسماعیل می چسباند. نمی دانم چرا تصور می کرد حالا او عهده دار وظایف اسماعیل است. من خودم را در خانه حبس کرده بودم. حاضر نبودم کسی را ببینم. اما اسماعیل دست بردار نبود. و به بهانه کمک های راه آهن و خودش تا پای خانه هم می آمد. پنج ماه بعد از مرگ اسماعیل رفته رفته همسایه ها که تا دیروز با من دوستی داشتند، از دور و اطرافم فاصله گرفتند. فهمیدم که زن های محل نظر خوشی راجع به من ندارند. به نظر آنها من بیوه زیبایی بودم که حالا در منظر مردان زن دار می توانستم طعمه خوبی باشم. اول فقط نگاههای بد گمان بود. بعد رفته رفته حرف و حدیث های جورواجور. من از خانه کم خارج می شدم مگر برای گرفتن حقوق یا خرید اما باز هم حکایت ها ادامه داشت. به سرم افتاده بود از آن محل بروم اما خاطرات اسماعیل نمی گذاشت. یوسف هم معضلی بود که نمی دانستم با او چه کنم! دست آخر راهنمایی ام کرد که آنجا را موقتا اجاره بدهم و جایی خانه ای اجاره کنم. او بود که برای این کار به من کمک کرد و همین کمک بود که بلاخره اعتماد مرا که تنها و بی کس بودم، پس از یکسال و نیم از مرگ اسماعیل به او جلب کرد. بلاخره با یوسف ازدواج کردم. او می دانست که من هر شب جمعه سر قبر اسماعیل می روم. او اوایل همه کار می کرد تا مرا به خود مطمئن تر کند. بعد از هفت ماه، من از او باردار شدم؛ بر عکس زندگی اول. دلم نمی خواست فرزند من از یوسف باشد، با این که او سعی می کرد جای اسماعیل را در زندگی ام پر کند اما چیزی در وجودم به من می گفت اینها همه اش بازی است و بلاخره وقتی پی به راز او بردم که دیگر دیر شده بود. او مرا مجبور کرد خانه به جا مانده از اسماعیل را که یکسال بعد از ازدواج به نام کرده بود به نامش کنم. اول با حرف و بعد کتک. زشتی و پلیدی روحی یوسف فقط در همین خلاصه نمی شد و رسید روزی که پی به راز تازه اش بردم؛ راز ارتباط او با زنان عجیب و غریب! اگر در خانه بود، چرت می زد و یا فریاد می کشید و مرا به باد کتک می گرفت و بیشتر شب ها به خانه نمی آمد. بچه که به دنیا آمد، من آرزو داشتم هرگز به دنیا نمی آمد. وضع مان بدتر شد. او خانه را فروخته و خرج عیاشی هایش کرده بود. درمانده و مستاصل چند تکه از وسایلم را جمع کردم و با بچه ام از خانه او فرار کردم و به خانه شوکت خانم رفتم. به سختی بیمار بودم. حس می کردم واقعه ای در جریان است. سرفه های پی در پی و تهوع شدید و ... پزشکان پشت سر هم آزمایش های مختلف می کردند و در کمال ناباوری به من خبر دادند به ایدز مبتلا شده ام. روزگار نامردی را خوب در حق من ادا کرد. من که طعمه منجلاب یوسف شده بودم فرزندم را شیرخوارگاه سپردم و خودم بی خبر از خانه شوکت خانم رفتم تا کسی نداند لیلا چگونه مرد و کسی نداند که یوسف چون بختک، با زندگی من و فرزندم چه کرد! 👈 پایان 👉 💥برای دیدن بهترین وآ موزنده ترین داستانها به ما 👇 http://eitaa.com/joinchat/3088580610Cb6b882f8f7 👆👆
هدایت شده از درمان با قرآن و #ذڪرهاےگرـღـگشا👉
✅پنج نکته مثبت: 1⃣- هرچه روح تو عظیم تر باشد اشتباهات دیگران را کوچک تر میبینی 2⃣- هرچه بزرگوارتر باشی کمتر به دیگران نیازمندی 3⃣- هرچه کمتر نیازمند باشی کمتر از آنان دلگیر میشوی 4⃣- هرچه کمتر دلگیر شوی کمتر آسیب میبینی 5⃣- هرچه کمتر آسیب بینی راحت تر میبخشی. ظرفیت روحتان افزون باد.... @shamimrezvan @tafakornab
هدایت شده از درمان با قرآن و #ذڪرهاےگرـღـگشا👉
🍃🍂🍃🍂🍃🍂🍃🍂 http://eitaa.com/joinchat/2833907715G36ddf02ee7 حجاب فاطمی مخصوص بانوان👆 ✍قِــصـَّــه ای دردناک ،واقعی وعبرت آموز "قسمت اول" 📵قِــصـَّـــَّــهء من با 📵 اسم من اسماست،دختری مسلمان وعربی ازخانواده ای خیلی متواضع، من شوهرم وخانواده ام راخیلی دوست دارم، خدای مهربان همسری دوست داشتنی ومهربان که دارای اخلاق عالی بود نصیب من کرد. چهارسال پیش برای زندگی به لندن نقل مکان کردیم،خیلی خوشحال بودم واززندگی ام راضی وخشنود، همسرم مرابه همه جاهای دیدنی لندن بردومن دراوج لذت وشادی وصف ناپذیری بودم میتونم بگم من خوشبخت ترین انسان روی زمین بودم. خداوندبه ما پسری داد اسمش را(محمد)گذاشتیم. اکنون 3 سالش هست. بعدازآن دختری بنام(هدیل)که او هم اینک یکسال ونیمش هست. فرزندانم همه دنیای من بودند ومن با تمام وجود خودم را دراختیارآنها قرار داده بودم تا آنهاراخوشبخت کنم. همسرم مرد خوب وخانواده دوستی بود دریک رستوران عربی درلندن مشغول کار بود. بعدازدوماه اتفاقی در زندگی ام افتاد که همه زندگی مرادگرگون کرد، همسرم برام یکiphone کادو گرفت..ومن هم طبق معمول همه کاربران انترنتی برنامه های دل خواهم را دانلود کردم که ازهمه برنامه ها واتساپ برام جذابتر بود. 📵شروع کردم به برقراری ارتباط باخانواده ودوستانم وعکس بچه هایم را برای خانواده وخواهرم درامریکا فرستادم.. کم کم واتساپ مرا جوری به خودش مشغول کرد که نسبت به خانواده وفرزندانم توجه کمتری داشتم.. همه اوقات من شده بود چت کردن بادوستان مجازی که روزبروز بیشترمی شدند.! ودوستانی را دوباره پیداشون کردم که سالها ازآنها بی خبر بودم .. حسابی دراین فضای مجازی(مسموم)غرق شده بودم.. من رسما معتادگوشی و واتساپ شده بودم! یک لحظه گوشی ازدست من جدانمیشد..من که همواره بابچه هایم میگفتم ومیخندیدم وبازی می کردم وباهم غذا می خوردیم و... حالا اصلا به آنها اهمیتی نمیدادم وتوجه نمیکردم...!! کلا نسبت به خانه وخانواده ام بی توجه شده بودم..! تانیمه های شب پشت واتساپ مشغول چت کردن با دوستان مجازی ام بودم.. من تا خرخره غرق شده بودم..!! ادامه دارد⏪⏪⏪ ====================== ====================== http://eitaa.com/joinchat/3088580610Cb6b882f8f7 ღـگشا در ایتا👆👆
هدایت شده از درمان با قرآن و #ذڪرهاےگرـღـگشا👉
🌸شب پردﻩ را پَس میزند ✨وتمام ِﺩاشتہ های 🌸فراموﺵ شده را ✨عیاﻥ میکند 🌸خدا احساس وجدان ✨الهی رحم کن 🌸تابا احساﺱ آرامش ✨و وجدانی راحت بخوابیم @shamimrezvan @tafakornab
هدایت شده از درمان با قرآن و #ذڪرهاےگرـღـگشا👉
فعلا قابلیت پخش رسانه در مرورگر فراهم نیست
مشاهده در پیام رسان ایتا
🌸زبسـم الله چیزی نیست بهتر 🍀نهادم تـــاج بسم الله،برسـر 🌸عجب تاجی ست این تاج الهی 🍀ببند برسر،بروهرجاکه خواهی 🌸بسم الله الرحمن الرحیم🌸 🍃سلام صبح بخیرونیکی🍃 @shamimrezvan ღـگشا👆👆
هدایت شده از درمان با قرآن و #ذڪرهاےگرـღـگشا👉
🍃🍂🍃🍂🍃🍂🍃🍂 http://eitaa.com/joinchat/2833907715G36ddf02ee7 حجاب فاطمی مخصوص بانوان👆 ✍قِــصـَّــه ای دردناک ،واقعی وعبرت آموز 📵قِــصـَّـــَّــهء من با 📵 "قسمت دوم"👇 همسرم برام یکiphone کادو گرفت..ومن هم طبق معمول همه کاربران انترنتی برنامه های دل خواهم را دانلود کردم که ازهمه برنامه ها واتساپ برام جذابتر بود. 📵شروع کردم به برقراری ارتباط باخانواده ودوستانم وعکس بچه هایم را برای خانواده وخواهرم درامریکا فرستادم.. کم کم واتساپ مرا جوری به خودش مشغول کرد که نسبت به خانواده وفرزندانم توجه کمتری داشتم.. همه اوقات من شده بود چت کردن بادوستان مجازی که روزبروز بیشترمی شدند.! ودوستانی را دوباره پیداشون کردم که سالها ازآنها بی خبر بودم .. حسابی دراین فضای مجازی(مسموم)غرق شده بودم.. من رسما معتادگوشی و واتساپ شده بودم! یک لحظه گوشی ازدست من جدانمیشد..من که همواره بابچه هایم میگفتم ومیخندیدم وبازی می کردم وباهم غذا می خوردیم و... حالا اصلا به آنها اهمیتی نمیدادم وتوجه نمیکردم...!! کلا نسبت به خانه وخانواده ام بی توجه شده بودم..! تانیمه های شب پشت واتساپ مشغول چت کردن با دوستان مجازی ام بودم.. من تا خرخره غرق شده بودم..!! تقریبا چهارماه بعدازدریافت گوشی ازشوهرم یکی ازشبها که با دوستم مشغول چت های بیجا وبیهوده که هیچ ربطی به خانواده ویا زندگی ام نداشت وفقط وقت تلف کردن بود، مشغول بودم ،طوری غرق چت کردن بودم که حتی یادم نبود که بچه هام تو اتاق دیگه ومن تواتاقی دیگه هستم.. صدایی رشته افکارم پاره کردکه میگفت: ماما ماما ماما..!! صدای پسرم محمد بود، باعصبانیت برسرش داد زدم واو را ساکت کردم.. چون من بادوستم در واتساپ مشغول بودم.. پسرم ساکت شد ودیگه مزاحمم نشد.. بعداز مدتی رفتم تو اتاقشان ودیدم دخترم هدیل روزمین درازکشیدم وپسرم باچشمانی اشکباربالای سرش نشسته واورا می نگرد.. دادزدم چی شده؟ ادامه دارد⏪⏪⏪ ====================== http://eitaa.com/joinchat/3088580610Cb6b882f8f7 ღـگشا در ایتا👆👆 ======================
هدایت شده از درمان با قرآن و #ذڪرهاےگرـღـگشا👉
زبانت معمـار است ... وحرفهایت، خشت خام ... مبادا کج بچینی! دیوارسخن، ! که فــرو خواهــد ریخــت ، بنـای "شخصیتت.... @shamimrezvan @tafakornab
هدایت شده از درمان با قرآن و #ذڪرهاےگرـღـگشا👉
🌛✺ درمان بیخوابے ✺🌜 🌙 اگر دچار بیخوابے شدے این بخش از آیه ۲۵۵ بقره را ۳۶ مرتبه بخوان بخواب روے 📓 کشکول شمس ۷۰۰ مطالب مشابہ ↩️ @shamimrezvan ღـگشا👆👆
هدایت شده از درمان با قرآن و #ذڪرهاےگرـღـگشا👉
فعلا قابلیت پخش رسانه در مرورگر فراهم نیست
مشاهده در پیام رسان ایتا
🌟🌙 پروردگارا❣ در این شب زیبا⛺️ ایمان غبار گرفتہ مارا در باران رحمت خویش پاڪ ڪن و شبۍ آرام را🌃 بہ عزیزانم عنایت بفرما @shamimrezvan @tafakornab