هدایت شده از درمان باآیه های نور الهی وذکرهای گرهگشا
8.29M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
•|ازآسمانقدوسیانآوازڪردند
•|درهاےرحمترادوبارهبازڪردند
•|درموسممیلادیاسباغعصمت
•|درباغجنتبلبلانآوازڪردند
¦⇠#السݪامعلیڪیافاطمهزهرا
@tafakornab
@shamimrezvan
@zendegiasheghaneh
#حکایت
کلاغی آواز کبک را شنید و بر دلش نشست.
او تصمیم گرفت که آواز کبک را بیاموزد و از این طریق با کبک ها دوستی گزیند و همنشین آنها شود.
کلاغ بسی کوشید اما به جایی نرسید.
سرانجام نا امید شد و خواست به رفتار خویش باز گردد، اما نتوانست.
زیرا آواز خود را نیز فراموش کرده بود و دیگر زبان کلاغ ها را نمی دانست.
بنابرین از اینجا مانده و از آنجا رانده شد.
به جای اینکه از زندگی دیگران تقلید کنی، بهترین خودت باش...🌻🍃
@tafakornab
داستان وضرب المثل وسخن بزرگان
شبتون به یاد مانـ🌙ـدنی
📚 رمان #وقت_دلدادگی
قسمت 70
صدایش در نمی آمد .آب دهانش را قورت داد
-من بدون فاخته می میرم! !!!
کمی تکانش داد
-هی پسر...آروم باش....هنوز که چیزی معلوم نیست..
فقط اشک ریخت
-به پدر و مادرت گفتی
با سر جواب نه داد.یک اشک دیگر .....دوباره فرهود تکانش داد
-نیما....این چه حالیه مرد.....پاشو پاشو بریم خونه
مثل بهت زده ها به روبه رو خیره شد
-نه من نمی رم تو اون خونه. من می میرم بدون فاخته...
نفس عمیقی کشید تا مانع ریختن اشکش بشود اما تا نام فاخته نوک زبانش جاری می شد بغض لعنتی خفه اش می کرد.دستش را روی گلویش گذاشت
-من بدون فاخته چی کار کنم
دوباره تکانش داد و به گونه اش زد.به فرهود خیره شد
-نیما...پاشو. ..میریم خونه من.....خودتو باید جمع و جور کنی.....اینجوری همون اول راه جا می زنی. ....باید صبور باشی...باید خودتو برای هر اتفاقی آماده کنی
انگار اصلا حرفهایش را نمی شنوید
-حالا می فهمم وقتی رویا رفت تو چه حالی بودی. ....دلم داره از غصه می ترکه....دارم خفه میشم
بازویش را گرفت و بلندش کرد
-پاشو ... پاشو بریم خونه
با رخوت از جایش بلند شد.پاهایش توان حرکت نداشت.آه ...فاخته عزیزش .....چقدر عمر خوشبختیها کوتاه است.....فاخته هم فهمیده بود که آنطور آشفته بود....نیما داشت از پا در می آمد وای به حال فاخته!!!!!
*
همینجور نشسته بود روی مبل و به یکجا خیره شده بود .فرهود هم در سکوت فکر می کرد.هر از گاهی هم به نیما نگاه می کرد که همانطور خشک شده بود
-نیما
چشمان اشکبار را به فرهود دوخت
-حرف بزن
لال شده بود چه حرفی....خدا با بیرحمی داشت عشقش را می گرفت
-تاوان اشتباهاتم خیلی سنگینه
ناراحت اخم کرد
-چه ربطی داره....چرا این حرفو می زنی
-پس چی؟!بین این همه آدم چرا فاخته....دکتره خودش گفت این نوع سرطان معمولا در میانسالی بیشتره...پس چرا سراغ فاخته اومده
-اینهمه جوون و بچه و ریز و درشت الان بیماریهای عجیب و غریب دارن. ..نباید اینطوری فکر کنی.....تو یه برادر جوون از دست دادی...دیگه بهتر می دونی مرگ و زندگی دست خداست
-داره از دستم میره.....
سریع اشکش را پاک کرد...
-نمی تونم باهاش روبرو شم ...من....من طاقتش ندارم
نگاهش کرد....درمانده بود
-نیما!!!!یعنی چی طاقتش رو نداری.....فاخته به کمک تو...به ...به بودنت نیاز داره
چنگ در موهایش زد.فایده نداشت ... درد وحشتناک سرش چشمانش را هم تار کرده بود.امشب دل نازک شده بود و دائم اشکش می آمد
-وقتی به شیمی درمانی برسه......وای فرهود!طاقت نمی یاره فاخته ...خیلی سخته
رفت و کنارش نشست
-توکلت به خودش باشه...به همون بالاسری. ..هر چی مقدر کرده همونه....فقط پیشش باش
به چشمان کبود فرهود نگاه کرد
-باید اول برم پیش مامان و بابا....باید بفهمن چه خاکی تو سرم شده...فاخته باید سریع عمل بشه . ....بعدش می بر مش خونه بابا اینا.....دکتره نگفت چند وقت زنده می مونه.....می گن آدمهای سرطانی توی همون روز زندگی می کنن.....باید برای هر روزی که کنارم نفس می کشه دعا کنم
دوباره بغض، گلویش را فشار داد
-یه روز بلند می شم از خواب و میبینم بدنش سرده.....اون موقع باید چه کار کنم....باید هوار بزنم...من از همین الان دلم برای روز ای نبودنش تنگه
بلند شد و برایش لیوانی آب ریخت.جلویش گرفت
-بگیر بخور اینو
نگاهش را به بالا و صورت فرهود داد.دوباره چشمانش از اشک تار شد
-چطور باید راضیش کنم
لیوان را کمی جلوی صورتش تکان داد
-بخور حالا این آب و
لیوان را از دستش گرفت .نگاهی به لیوان کرد و در یک حرکت روی سرش خالی کرد.فریاد زد
-من دارم می سوزم .یه لیوان کمه.
@tafakornab
داستان وضرب المثل وسخن بزرگان
داستانی جالب برگرفته از خاطرات دکتر حسابی....
در سالهای پیش از انقلاب در یکی از روستاهای نیشابور مشغول گدراندن دوران خدمت سربازی در سپاه بهداشت بودم....
یکی از روزها سوار بر ماشین لندرور به همراه دکتر درمانگاه از جاده ای می گذشتیم که دیدم یک چوپان از دور چوبدستیش را تکان میداد و به سمت ما میدوید...
در آن منطقه مردم ماشین درمانگاه را می شناختند،
ماشین را نگه داشتیم،
چوپان به ما رسید ونفس نفس زنان و با لهجه ای روستایی گفت :
آقای دکتر مادرم سه روزه بیماره…
به اشاره ما درب عقب لندرور را باز کرد و رفت عقب ماشین نشست…
در بین راه چوپان گفت :
که دیشب از تهران با هواپیما به فرودگاه مشهد آمده و صبح به روستایشان رسیده و دیده مادرش مریض است....
من و دکتر زیر چشمی به هم نگاه کردیم و از روی تمسخر خنده ی مرموزانه ای کردیم و به هم گفتیم:
چوپونه برای اینکه به مادرش برسیم برای خودش کلاس میذاره…
به خانه ی چوپان رسیدیم و دیدیم پیرزنی در بستر خوابیده بود...
دکتر معاینه کرد وگفت:
سرما خوردگی دارد!
دارو و آمپول دادیم و یکدفعه دیگر هم سر زدیم و پیرزن خوب شد...
دو سه ماه از این جریان گذشت و ما فراموش کردیم...
یک روز دیدیم یک تقدیرنامه از طرف وزیر بهداری آن زمان آمده بود
و در آن از اینکه مادر پروفسور اعتمادی..
استاد برجسته دانشگاه پلی تکنیک تهران را معالجه
نموده اید، تشکر می کنیم…
من و دکتر، هاج واج ماندیم، و گفتیم :
مادر کدام پروفسور را ما درمان کرده ایم؟
تا یاد گفته های چوپان و معالجه مادرش افتادیم…
با عجله به اتفاق دکتر در خانه پیرزن رفتیم،
و از او پرسیدیم :
مادر کدام پسرت استاد و پروفسور است؟
پیرزن گفت :
همانکه آن روز با شما بود...
پسرم هر وقت به اینجا
می اید، لباس چوپانی میپوشد و با زبان محلی صحبت میکند...
من و دکتر شرمنده شدیم و من از آن روز با خودم عهد کردم، هیچکس را دست کم نگیرم!
و از اصل و خاک و ریشه خودم فرار نکنم...!
👈 کانال حکایت نامه
@tafakornab
داستان وضرب المثل وسخن بزرگان
هدایت شده از درمان باآیه های نور الهی وذکرهای گرهگشا
فعلا قابلیت پخش رسانه در مرورگر فراهم نیست
مشاهده در پیام رسان ایتا
تزریق انرژی مثبت➕
تکرار کنیم🌈
من شایستگی لذت بردن از این زندگی را دارم
هرچه میخواهم میطلبم و بعد با خوشی و شادی آن را میپذیرم.
خداوندا سپاسگزارم❣
@tafakornab
@shamimrezvan
@zendegiasheghaneh
هدایت شده از درمان باآیه های نور الهی وذکرهای گرهگشا
#حکایت_وصل_مهدی_عج #تشرفات
🌴در جنگ جهانی اول اوضاع ايران خيلي متشنّج شده بود. از يك طرف روسها ريختند و تصاحب كردند، از يك طرف ديگران ريختند و تصاحب كردند. يك وضع عجيبي بود. و مردم ايران مضطرب، منقلب، هيچ تكيه گاهي نداشتند. مرحوم ميرزاي نائيني، از اين پيشامد ناهنجار به ساحت مقدس اميرالمومنين علیه السلام و سائر ائمّه طاهرين علیهم السلام، مخصوصاً به پيشگاه مبارك امام زمان علیه السلام، شكايت هاي زيادي می کند.
✨💫✨
مرحوم ميرزاي نائيني می گوید: من خيلي به حضرت حجّت علیه السلام ناليدم: يابن العسكري! ايران اين طور شده است. مردم، بي سر و سامان شده اند، بي پناه شده اند. نظم نيست، امنيّت نيست، چنين و چنان است. يك روز همينطوري كه متوسّل شده بودم، بر من مكاشفهاي شد و حضرت را زيارت كردم. ديدم حضرت در کنار ديوار مرتفعي که سر به آسمان كشيده، ایستاده اند. پس با انگشت به من اشاره فرمودند كه نگاه كن، و من نگاه كردم. ديدم ديواري که سي يا چهل متر ارتفاع دارد، چهار متر، پنج متر بالاي ديوار منحني شده است، و قريب است كه بيافتد، چرا که به يك موئي بند است. اين ديوار چهل متري اينطور كج شده است.
✨💫✨
پس حضرت به من اشاره کردند كه نگاه كن. نگاه كردم، ديدم انگشت حضرت هم به طرف ديوار است. سپس فرمودند: اين ديوار، ايران است، كج ميشود، امّا ما با انگشتمان نگهش داشته ایم و نميگذاريم خراب شود. اينجا، شيعه خانه ما است. كج مي شود، اما نمي گذاريم خراب بشود.
📚 کتاب مجالس حضرت مهدی؛ ص۲۶۱
@tafakornab
@shamimrezvan
@zendegiasheghaneh
هدایت شده از درمان باآیه های نور الهی وذکرهای گرهگشا
#پیام_سلامتے
♦️ پونه و درمان رماتیسم
امام کاظم(ع)
🔹 کسی که از رطوبت ناراحت بود، پونه را بکوبد و قدری را ناشتا بخورد.
@tafakornab
@shamimrezvan
@zendegiasheghaneh
هدایت شده از درمان باآیه های نور الهی وذکرهای گرهگشا
فعلا قابلیت پخش رسانه در مرورگر فراهم نیست
مشاهده در پیام رسان ایتا
✨﷽✨
✨ #پندانـــــــهـــ
وقتی دائم بگويى گرفتارم،
هیچ وقت آزاد نمیشوى...
وقتی دائم بگويى وقت ندارم،
هیچوقت زمان پیدا نمی كنی....
وقتی دائم بگويى فردا انجامش میدهم،
آن فردای تو هیچ وقت نمیايد!
وقتی صبحهااز خواب بیدار میشويم دوانتخاب داریم:
برگردیم بخوابیم و رویا ببینیم،
یا بیدار شويم و رویاهايمان را دنبال كنیم.
انتخاب با شماست...
💫اللهمَّعَجّللِوَلیکَِالفَرَج💫
@tafakornab
@shamimrezvan
@zendegiasheghaneh
هدایت شده از درمان باآیه های نور الهی وذکرهای گرهگشا
12.14M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
⭕️ داستانی تکان دهنده از متحول شدن یک جنایتکار!
با عنایت ویژه حضرت زهرا سلام الله علیها
🆔@tafakornab
@shamimrezvan
@zendegiasheghaneh
هدایت شده از درمان باآیه های نور الهی وذکرهای گرهگشا
#ایها_العزیز #روزهای_چشم_براهی
✨ صاحب الزمان عج✨
💔شما زائر هر روز و شب کرب وبلايی
🍁عمريست عزادار يل عهد و وفايی
💔مشک ازغم دست و علم چشم ببارد
🍁برگرد که تو منتقم آل عبايی
💛 اللهم عجل لولیک الفرج💛
#شبتون_مهدوی
@tafakornab
@shamimrezvan
@zendegiasheghaneh
هدایت شده از درمان باآیه های نور الهی وذکرهای گرهگشا
فعلا قابلیت پخش رسانه در مرورگر فراهم نیست
مشاهده در پیام رسان ایتا
🌸شروع هفته را
🌸با عطر نامهای خدا آغاز میکنیم
🌼 بِسْمِ اللَّهِ الرَّحْمَنِ الرَّحِيم ِ🌼
🌸 یا اَللهُ یا رَحْمنُ
🌸 یا رَحیمُ یا خالِقُ
🌸 یا رازِقُ یا بارِیُ
🌸 یا اَوَّلُ یا آخِرُ
🌸 یا ظاهِرُ یا باطِنُ
🌸 یا مالِکُ یا قادِرُ
🌸 یا حَکیمُ یا سَمیع
🌸 ُیا بَصیرُ یا غَفورُ
#السلامعلیکیااباعبدالله
#تعجبلدرفرج۵صلوات
#اللهمصلعلیمحمدوآلمحمدوعجلفرجهم
💖روزتون پر از عشـق
💖پر از انرژی مثبت
💖و هفتـه تون سرشـار از الطاف خداوند
@tafakornab
@shamimrezvan
@zendegiasheghaneh
هدایت شده از درمان باآیه های نور الهی وذکرهای گرهگشا
فعلا قابلیت پخش رسانه در مرورگر فراهم نیست
مشاهده در پیام رسان ایتا
#تدبردرقرآن☝️
🔶 ففِرُّوا إِلَي اللَّهِ
قسمتی از آیه 50 سوره ذاریات
💠 ترجمه: پس به سوی خدا فرار کنید
➖〰➖〰➖〰➖〰➖
#نیایش
🌸 وَ اسْتَعينُوا بِالصَّبْرِ وَ الصَّلاةِ وَ إِنَّها لَکَبيرَةٌ إِلاَّ عَلَى الْخاشِعينَ
از صبر و نماز یاری بخواهید ، و یقیناً این ڪار جز بر فروتنان ، گران و دشوار است.
📖 بقره / 45
🔸 یادم نیست دقیقا آیت الله بهجت بود یا نه، به شاگردانش گفته بود برای رفع حوائجتان، در نمازتان خشوع بیشتری به خرج دهید .
🌹 خدایم!!!!
رفع حوائج به ڪنار، درد آدم آرام می گیرد
وقتی با تو حرف می زند، با صبر و حوصله.
اصلا می دانی؟
این ڪه تو این طور به ما توصیه ڪرده ای، وقتی به گره می خوریم و احوالمان خوب نیست، چه ڪار کنیم و به چه پناه ببریم، خودش بهترین حس دنیا است.
راستش خیلی وقت ها شده، حالم خوش نبوده، هی با خودم خوانده ام «و استعینوا بالصبر و اصلاه» و اصلا نرفته ام نماز بخوانم و (طبق تفسیرها از "صبر" ) روزه بگیرم. ولی تڪرار این آیه، تڪرار راه حل تو به دل های پریشان، آرامم ڪرده است.
❤ ممنون ممنون که هستی خـــــدا...
@tafakornab
@shamimrezvan
@zendegiasheghaneh