مثل همین لحظات سال ۹۸
جمعه بود. همون روز پرواز داشتم برای لامرد.
بعد نماز صبح #پیامکتسلیت دیدم.
تسلیت شهادت حاج قاسم...قلبم ریخت...باورش سخت بود...احتمال شوخی میدادم...چه شوخیِ زشتی..
تلویزیون رو روشن کردم...
#قلبم ریخت...
بهتم زده بود...
#بعض داشتم...
دلم میخواست برم توی جمع گریه کنم...
نگران بودم و #عصبانی...
پیرهن مشکی پوشیدم،باید میپوشیدم،رفتم سمت تهران، تو راه به چند تا از بچهها زنگ زدم، حس میکردم باید بهشون تسلیت بگم، باید تسلام بدن...
تو فرودگاه دلممیخواست بچههای حفاظت و پاسدارهای گیت رو بغل کنم و زار زار گریه کنم... روم نمیشد..
تلویزیون فرودگاه هی پیام میداد که تا لحظاتی دیگر مقام معظم رهبری پیامی صادر خواهند کرد...
یه پسر نوجوون دارای اختلال روحی روانی اومد پیشم نشست، بنظرم پرسید حالا جنگ میشه؟؟؟اونم نگران بود...چند کلمه صحبت کردیم، دلم میخواست بلند بلند گریه کنم، از سن و سالم خجالت کشیدم، فضاش هم نبود..
تو پرواز هم بغض آلود و نگران و عصبانی بودم...مردم عادی بنظر میرسیدند و این کلافه و نگرانترم میکرد...
شب رفتیم مراسمی که مردم و امامجمعه لامرد برا حاج قاسم (الان که اسمش رو آوردم بغضم گرفت) گرفته بودن، شرکت کردیم...یه دل سیر گریه کردم...
بغضم رفت ولی #خشمم موند...هنوزم مونده...
روز تلخی بود...هنوز تلخیش رو حس میکنم...ته قلبم ... عین الاسد شیرینش نکرد...
تشییعهای بینظیر مردم در شهرهای مختلف رو از تلویزیون دنبال کردم، دلم پر میزد...
نماز رهبری، اون نالهها، اون گریههای ایشون...بکی بکاءا عاليا... میزبانم پای تلویزیون گریه میکرد...دلم پر میزد برای حضور تو اون جمع...
برا تشییع و تدفین دیگه دلم آروم نگرفت،با اتوبوسهای مردمی لامرد که بنظرم قرار بود دو تا باشه و چهارتا شد... رفتم کرمان ...
اون تشییعهای با عظمت، اون بیتدبیری که منجر به فوت چند ده نفر شد...پر از افتخار به #مردم_نمکشناس، پر از تنفر از بیتدبیری و بی عرضگی مسئول مراسم...
باقیش بمونه....
یادت بخیر، سردارِ دلدار ....
پ.ن: لامرد یه شهر کوچیکحدودا ۲۰_۳۰ هزار نفری جنوب استان فارس، نزدیکای عسلویه،
وزیر اطلاعات سابق و وزیر راه سابق لامردی بودن. جالبه که اون شهر فرودگاه بین المللی داره ولی قم با بیش از یک میلیون نفر جمعیت بین المللی فرودگاه نداره...
@Takhteh_siah