eitaa logo
تک رنگ 🚩
9.4هزار دنبال‌کننده
7.9هزار عکس
2.1هزار ویدیو
93 فایل
یه وقتایی می‌شه به درو دیوار می‌زنی که یه آدم یه رفیق یه دوست باشه تا حرفاتو براش بگی من رفیقتم، رفیق🥰 به تک‌رنگ خوش اومدی😉 #حال_خوب_من #کانال_نوجوونی ادمین: @yaranesamimi تبلیغات: @tablighatnamaktab
مشاهده در ایتا
دانلود
12.7M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
تو فایل امروز ما فقط با دسته سوم کار داریم🙂 تو جزو کدوم دسته‌ای؟👀 @takrang1
تک رنگ 🚩
اگه گفتی اون چیه که 👨‍🦯جسم رو نابود می‌کنه 👩‍🦼آدم رو پیر می‌کنه 🍂 بیماری روحه · روح رو کوچیک و مچال
دیروز تک‌تک کسائی که متن سوم رو خوندن خوشحال شدن🥰 تصمیم گرفتیم خوشحال‌شون کنیم با یه تخفیف ۴۰ درصدی برای خرید هرپی‌دی اف کتابی که دوست دارن🤩 خلاصه اونائی که می‌گید حالا وقت هست فایل‌ها رو بخونیم، این تازه اولشه تو این فایل‌ها قراره شگفتانه‌های مختلف و بیش‌تری داشته باشیم🤓
فایلایی که گذاشتید خود زندگیه، انگار آدم خاطراتش رو می‌خونه و فکر می‌کنه به جوانبش💚 هنوزم دست دست می‌کنی برای خوندن متنا؟! شاید الان وقت خوندنش باشه☕️ @takrang1
تک رنگ 🚩
به ازای هر حال خوبی که از کانال تک رنگ و کتاباش دریافت کردی سهیم شو در پویش خرید مهدیه م ق ر کتاب✨
پارسال ماهِ‌مبارک بعضی از عزیزان‌مون آسمونی شدن و دلمون براشون تنگه❤️‍🩹 به نیابت اون‌هائی که این افطارها جاشون بین‌مون یه دنیا خالیه بانی یک‌سانتی‌متر از مقرکتاب می‌شیم{۳۵۰ هزارتومان}☘
5041727010645727
بزن روش تا کپی بشه💛 @takrang1
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا
زرنگ‌ها ماه رمضون رو یه جور دیگه زندگی می‌کنند. هم‌فاله هم تماشا... کتاب با تخفیف ویژه بخریم... بخونیم و در این پویش بزرگ با ۲۰جایزه میلیونی شرکت کنیم.
حال خوب همیشگی4.pdf
حجم: 209.6K
می‌دونی چرا بعضیا همیشه حالشون خوبه؟🙃 اولین چیزی که قاتل حالِ‌خوبه رو می‌شناسی؟😨 @takrang1
3.2M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
کاری که فایل‌های این روزای تک‌رنگ با ذهنت انجام می‌ده🙂 این ماهِ‌مبارک بهترین فرصته برای نفس‌کشیدن ذهن و جان‌مون، فرصت بی‌نظیری برای داشتن حالِ‌خوب🥰 کنارتیم تا غم‌هات یکی یکی محو بشن💚 @takrang1
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا
هدایت شده از تا انتهای افق
اول دبیرستان بودم که فهمیدم باید خیلی کتاب بخوانم تا رشد کنم. اما واقعا برام سخت بود کتاب خواندن. دست و پا شکسته به سختی کتاب می‌خواندم تا اینکه دوم دبیرستان با این کتاب مواجه شدم. ۸۰۰ تومان بود. پولش را نداشتم! از دو نفر از دوستانم درخواست کردم نفری ۲۰۰ تومان بدهند، من ۴۰۰. نتیجه هم این باشد که کتاب را به آن‌ها هم می‌دهم بخوانند اما در نهایت کتاب برای من باشد😅 قبول کردند... این کتاب دست من ماند. چه بود؟ جمع‌آوری بیانات رهبر فرزانه درباره کتاب و کتابخوانی... چرا خریده بودم؟ بلکه انگیزه بدهد به من که اهل مطالعه شوم. همین شد... باور نمی‌کردم ایشان چقدر اهل کتاب و مطالعه می‌توانستند باشند... خجالت کشیدم... نکاتی که از اهمیت و ضرورت اهل مطالعه بودن گفتند، اینکه تاریخ باید بخوانیم، کتب شهدا را باید بخوانیم... این شد که الحمدلله مطالعه شد جزئی جداناپذیر از برنامه روزانه حالا دیشب بین کتابهایم در اینجا با این کتاب قدیمی‌ام مواجه شدم... کمی ورق زدم و یاد خاطرات کردم... و از همه شیرین‌تر کاغذی بود که بین برگه‌ها پیدا کردم: «بُرد مدرسه را بگیرم و درباره دوران پهلوی بنویسم...» ادامه دارد... ✍🏻 مشاهدات، تجارب و یادداشت‌های یک ایرانی 🇮🇷 از فرانسه، هلند و ایران @ninfrance
فردایش مستقیم رفتم اتاق مدیر مدرسه. تصمیمم را گرفته بودم. جرأت و جسارت می‌خواست زمان ما... در زدم، خود مدیر تعجب کرد دانش آموز آمده در اتاقش. سرش را بلند کرد و گفت: بفرمایید؟! گفتم: من یه بُرد می‌خواهم لطفا. با تعجب پرسید: بُرد؟ برای چه کاری؟ گفتم: می‌خواهم مطلب بنویسم بزنم بهش بچه‌ها بخوانند. کمی تامل و بعد لبخند و بعد باز مشغول شد به کاری که داشت می‌کرد. در همان حال توضیح دادند: بُرد که مدرسه دارد، روی همان بزن. سریع گفتم: نه. آن برای مدرسه و معلم هاست. عمومی‌ست. مناسب هدف من نیست. من می‌خواهم یک بُرد مخصوص خودم داشته باشم.‌ کارش را رها کرد و جدی شد. چی می‌خوای بزنی روی بُرد؟؟ پاسخ دادم: می‌خواهم مطالب دینی، سیاسی، فرهنگی بزنم. کمک فکری برای بچه‌های مدرسه... کمی تامل بیشتر و لحظاتی سکوت محض. ناگهان تلفن را برداشت و تماسی گرفت: آقای صادقی فردا دیوار ورودی سالن مدرسه یه بُرد نصب کنید. تا فردا انجام بشه حتما. متحیر نگاه می‌کردم... فکر هم نمی‌کردم مدیر اصلا مرا تحویل بگیرد یا به حرف‌هایم گوش دهد، چه برسد به اینکه با این سرعت اقدام هم بکند. در جو شعار ما مامور به تکلیفیم نه نتیجه، اقدام کرده بودم... هیجان زده و با نگاهی پر از قدردانی و حسن اعتمادی که به من نشان داده بودند از اتاق بیرون آمدم. البته هنوز انقدر امید نداشتم کار با این سرعت انجام شود. فردا شد. هنگام ورود به سالن مدرسه، دیدم آقای صادقی در حال نصب برد است!!! از ذوق داشتم بال در می‌آوردم. احساس شخصیت و بزرگی می‌کردم. می‌خواستم به همهٔ همکلاسی‌ها بگویم به درخواست من در حال انجام است!.. دوم دبیرستان بودم. کل امکاناتم برگه‌های آ۴ و ماژیک های چند رنگ بود. حتی امکانات تایپ و پول کپی و پرینت نداشتم. از هر مطلب با ارزشی که در کتاب‌هایم می‌خواندم مطلبی می‌ساختم و می‌نوشتم و به بُرد می‌زدم. یک طرف یک آیه قرآن بود‌ و ترجمه‌اش. یک طرف یک درد دل ساده با امام رئوف. یک طرف یک خاطره از کتاب فرهنگ جبهه بود. یک طرف از اهمیت کتاب و کتابخوانی. یک طرف اما با این عنوان از بقیه تفکیک شده بود: چرا انقلاب کردیم؟!... از کتاب ظهور و سقوط سلطنت پهلوی؛ خاطرات فردوست شروع شد. تازه شروع کرده بودم به خواندنش. هرچه می‌خواندم بیشتر شوک و متحیر می‌شدم که چه کسی شاه یک کشور بوده... دوست داشتم هر چه می‌خوانم به اطرافیانم منتقل کنم. شروع کردم به گزینش و خلاصه نویسی و شماره گذاری و نصب روی بُرد. سه سال این فعالیت در مدرسه ادامه داشت، تا از آن مدرسه فارغ التحصیل شدم... ✍🏻 مشاهدات، تجارب و یادداشت‌های یک ایرانی 🇮🇷 از فرانسه، هلند و ایران ‌ @ninfrance