eitaa logo
Masoumeh is speaking
140 دنبال‌کننده
1.3هزار عکس
418 ویدیو
4 فایل
حمل و نقل وقایع و فجایع با کیفیت HD. کما فی السابق، مدافع حقوق تمامی دایناسوران فسیل شده، سوخته شده، خورده شده، کشته شده و الباقی وابستگان آن عزیزان دل. امن باشید و امن بمانید. https://eitaa.com/nashenas_app/app?startapp=link_ijanv87&btn=معصومه.و.دوستان
مشاهده در ایتا
دانلود
هدایت شده از Wish
با تمام علاقه‌ام به اصیل‌ها و تین ولف باید این تصویر و تایید کنم و حقیقتو بپذیرم
هدایت شده از Wish
معصومه: به نظرم از اون آدماییه که یا باهاش خیلی حال می‌کنی یا کلاً نمی‌فهمیش. ولی اگه بفهمیش، میشه یکی از باحال‌ترین آدمای دورت. خیلی خودمونی و راحته، ادا درنمیاره، همونیه که هست. اگه خوشحال باشه ذوقشو قشنگ نشون میده، اگه ناراحت باشه قایم نمی‌کنه. کلاً اهل نقش بازی کردن نیست. یه اخلاق قشنگی که داره اینه که دوست داره حال بقیه خوب باشه. فضای خشک و رسمی رو اصلاً دوست نداره، بیشتر حال و هوای رفیق‌بازی و صمیمیتو می‌پسنده. معتاد کتاب. شیفته‌ی نادر. سلطان دیلیت‌اکانت‌های متزلزل. خلاصه که خودشه، بی‌فیلتر.
هدایت شده از کاربر
دلم می‌خواد کلی کلی پول جمع کنم، بعد که کلی پول جمع کردم کل کشوی دفترامو با یه‌عالمه خودکار سر باریک بریزم تو یه کارتون اندازه‌ی غول. کتابامم، هرچی که دارم و ندارم، هرچی که خوندم و نخوندم رو بریزم تو یه کارتون دیگه. بعد میرم تو آشپزخونه، اون چاقوهه که مامانم باهاش گوشت تیکه تیکه می‌کنه رو با یه قاشق و چنگال بر می‌دارم. اون کتریه که دیگه سیاه شده از بس گذاشتنش رو آتیش و باهاش چای آتیشی خوردن هم بر می‌دارم. در سطل آشغال و باز می‌کنم و گوشیمو می‌ندازم تو پلاستیک آشغالا که انگار منتظرن یه آشغال دیگه بهشون بپیونده تا کاروان‌شونو به سمت سطل آشغال اعظم دم مجتمع راه بندازن، وقتی گوشیمو انداختم تو سطل آشغال و در پلاستیک و گره زدم کاروانو می‌رسونم به سمت مقصد(همون سطل آشغال دم مجتمع🌸). اون کوله بزرگمو که توش لباسامو گذاشتم میندازم رو شونه‌م و به کامیونی که از یه هفته قبل خبرش کردم میگم بیاد دوتا غول‌ خوشبختی‌مو ببره، دستمزدشم از اون پولی که جمع کرده بودم بهش میدم. وقتی به ناکجاآباد رسیدم زندگیم شروع میشه تازه، میرم بالای درخت و کتاب می‌خونم و می‌نویسم. بدون اینکه به آدما فکرکنم، به زمان و به هزارتا مشغله‌ی سابق‌. شاید توی بالا رفتن از درخت یکمی نابلد باشم، ولی مال یکی دو-سه بار اوله، بعدش عادت می‌شه برام. با دست خالی(البته نه همچین دست خالی، با چاقوعه)می‌رم شکار و با همون چاقوعه گوشت و تیکه تیکه می‌کنم. یه آتیش با هزار مصیبت و بدبختی روشن می‌کنم و می‌ذارم گوشت‌رو آتیش بپزه، همینجور که رو به روی اتیش نشستم به بهترین صدای ممکن یعنی صدای جلزولز گوشت گوش میدم، و به بهترین تصویر زندگیم یعنی چکیدن چربی‌های گوشت‌ها نگاه می‌کنم. شبا تا صبح کتاب می‌خونم و وقتی طلوع آفتابو دیدم تازه می‌خوابم. وقتی ام دیدم خیلی یادم رفته قیافه‌ی آدمارو، خوردن غذا روی گاز رو، معاشرت‌رو، فکرکردن رو شاید برم به سمت قبرم و با زندگی دوست داشتنیم خداحافظی کنم.
هدایت شده از Daneshpajoh
لهجه‌ت روم تاثیر گذاشته
خدا از عقلم برداشته تو پیچوندن قرارام گذاشته