اینکه اون قضیه دیگه اونقدرا برام مهم نیست و راجع بهش دیگه با کسی حرف نمیزنم دلیل نمیشه هنوز بابتش ناراحت نباشم.
امشب عروسی دعوتیم، عروس همسنمنه
از نود نه ممیز نیم درصد آدمای اونجا متنفرم.
مثلا امکان داره پاشنهی کفشو فرو کنم تو گلوشون، کارد میوه خوریرو بزنم تو شاهرگشون، کلهعروسو بگیرم ده بار بزنم تو دیوار، مادر شوهرشو با همون پاشنهی کفشم بزنم تو شکمش طوری که بمیره
اینا همش سناریوعه ولی، من نهایتا بتونم لبخند بزنم بهشون.
من که متعلق به اینجا نیستم
من مال کتاب و سریالام، منتهی یادم رفته چهشکلی باید برگردم به زندگی واقعیم تا برسم به عشق واقعیم.
ولی ولی ولی اگر بعد از صد و بیست سال خواستم ازدواج کنم، امیدوارم همسرمهم یک جامعه گریز انسان گریز انسانخوار قاتل زنجیرهای باشه، فقط منو نکشه بقیهرو بکشه