We are infinite⭐️
امیدوارم سال کنکورم زامبیا حمله کنن، من برم تو اون پاساژه قایمشم از دستشون و برم طبقهی کتابفروشیش روزامو بگذرونم.
از لحاظ لباس و این حرفام نیازم تامینه چون اونجا پاساژه و همهچی داره.
بعدم یه پسره یهشب مخفیانه میاد تو پاساژ و دعوا میکنیم باهم، بعد میفهمم ادم بدی نیست اما چون من پسر ستیزم ازش متنفر میشم، اونم از من بدش میاد. ولی بعدش عاشق هم میشیم ولی یهو یه زامبیه میخورتش، یعنی زخمیش میکنه بعد به من میگه منو بکش تا بهت اسیبی نرسوندم. منم با گریه میگم نه وای از این دریوریا، بعد خودش با اسلحه خودشو میکشه منم افسردگی میگیرم
بعدم برای نابودی زامبیها تلاش میکنم.
د اند.