Masoumeh is speaking
اینجام رفته بودیم تهران، بهمون نذری آب دوغ خیار دادن واقعا نذری باحالی بود
اینجام سال هشتمم، با زینب سادات رفتیم کافهی دنیای کتاب بعدم کلی بارون اومد
هیچیام نخریدیم فقط رفتیم چرخیدیم
Masoumeh is speaking
وای اینجام شماله
سال ۴۰۲، اون موقع هنوز نمیدانم کیستم رو داشتم، اینجا آبانه، اواسط ابان
واقعا عاشق اب و هوای شمال و خود شمال و جنگلای شمالم
Masoumeh is speaking
تاریکترین و مسخرهترین روزای زندگیم اینجاست، با این حال از این عکسه خوشم میاد
یادآور چیزای جالبیه، با وجود مسخرگیش حتی
هدایت شده از Ree;
چنل ;Ree قصد داره اولین تقدیمیشو بده"
جهت شرکت تو تقدیمی آدرس چنلتونو برام اینجا 🏷 بنوسید(روش بزنید) و این پیام+یه پیام مورد علاقتون از اینجا رو فور کنید تا من:
☆مثل تصویر بالا، بر اساس محتوای چنلتون و وایب شما همچین تصویری بسازم که شما و چنلتونو توصیف کنه و به همراه لینکتون تقدیم کنم☆
لطفا تا وقتی تقدیمی رو بدم این پیامو پاک نکنید.
و حتما قبل از ارسال ظرفیت رو چک کنید که من شرمنده شما نشم=(💞
هدایت شده از Ree;
زندگی همیشه اونی که میخوایو وقتی بهت میده که دیگه ارزش قبلو برات نداره
دروغ چرا یکمی دلم برات تنگشده
البته نه از اون دلتنگیها، از این دلتنگیها که دلت میخواد تا صبح با یه دوست بشینی حرف بزنی و با چرت ترین صحبتها قهقه بزنی
برای اون شبایی که تا صبح بیدار بودیم و راجع به مزخرف ترین چیزا حرف میزدیم بعد یهو وسط حرف زدن میرفتی میگفتی بذار یه نیمرو درست کنم، گشنمه خون به مغزم نمیرسه دلم تنگ شده
یا برای صحبت کردن راجع به سلیطهگی های الینا و دوندهی هزارتو، و قول دادن تو بابت اینکه بذار کنکورمو بدم قول میدم سوپرنچرال و ببینم بیایم باهم راجع بهش صحبت کنیم
حتی برای مسخره کردن بقیه و در آخر اینکه تو همیشه میگفتی: واقعا غیبت کردن باهات حال میده و یا گفتن، پایه ترین آدمی هستی که تو عمرم دیدم