بچها من خیلی دلم برای امیرخانی میسوزه..
وقتی بهوش اومد و اخبار متعدد و شنید، میره سراغ داستان سیستان و برای خاطراتی که با رهبر گذرونده گریه میکنه؟ یا آرزو میکنه کاش بتونه با رهبر جدید بره یک سفر دیگه و یک کتاب دیگه برای ما بنویسه و ما به حالش غبطه بخوریم؟
وقتی اخبار و شنید یه رهش مجدد بنویسه، از شهر های ویروونه، از آپارتمان های خراب شده، از آسفالتهای کنده شده.
از ساختمونهایی مینویسه که هزاران نفر هزاران قدم توش برداشته بودن ولی دیگه اصلا وجود ندارن؟ و یا حتی ممکنه اون اشخاص و اون قدمها هم دیگه وجود نداشته باشه.
لیلا و علای جدیدی میاره روی کار تا معماریجدیدی برای شهر جنگ زده خلق کنند؟
بعد باید بیاد یه ازبهی جدید بنویسه، البته کمی متفاوتتر.
از خلبان جنگندهای که آه ۱۶۸تا مادر و البته میلیونها انسان پشتسرشه بابت کشتن طفل معصومهایی که جرمشون تحصیل توی یک مدرسه داخل میناب بودن.
خلبان F35یی که ایرانیها شکارش کردن، از حس و حالش برامون بنویسه.
یک بیوتن جدید مینویسه منتهی با اسم بیوطن، برای بیوطنها. برای اشخاصی که خون عزیزان مارو فرش قرمز کردن برای ورود کمکهای ترامپ و نتانیاهو.(هرچند موضوع بیوتن مرتبط با چنین چیزی که عرض کردمنبود، ولی اسمش میتونست مرتبط باشه👺)
نشتنشای جدید مینویسه، از فرار مغزها، از نیروهای انسانیای که به خارج از کشور رفته بودند ولی برای کشورشون برگشتند. جنگیدن.
و موقعی که ازشون میپرسیدی چرا برگشتی؟ میگفتن اینجا وطنمه، خونمه، خاکمه.
ارمیای جدید مینویسه با موضوع جنگ تحمیلی سوم، ارمیای جدید خلق میکنه و ما باهاش خاطره میسازیم و امیرخانی بهجای قسمت فوت امام شهادت رهبر رو اضافه میکنه با این تفاوت که ما اگر موقع فوت امام نبودیم اما لااقل شهادت رهبر رو چشیدیم.
قیدار جدید مینویسه از معرفت قیدارها داخل این چندماهی که نبود و شخصیت جدیدی خلق نکرد.
از رفاقت قیدارها و صفدرها توی اوضاع جنگی. حتی اگر همو نمیشناختن مرامشون رو در حق هم خرج کردن و هوای همرو داشتند. عین صفدر و قیدار.
نمیدونم، بازهم کتاب جدید مینویسه. ناصرارمنی جدید، نیم دانگ پیونگ یانگ جدید و.. موضوعشو نمیدونم ولی میدونم مینویسه باز از اون روزایی که نبود.
خدایا خواهشا خودت مراقبت کن از امیرخانی. از دنیایی که ما با علی و مهتاب، فرانک، شهناز و صفدر، آرمیتا و ارمیا، لیلا و علا و الباقی شخصیتهایی که مارو با قلم امیرخانی به یک دنیایی دوستداشتنی بردند
یادته یهبار گفتی خوشبحال شما که منو میبینید و دوستم دارید، من شما رو نمیبینم و دوستتون دارم؟ حالا همهمونو میبینی. ایکاش ما دیدنترو میدیدیم.