چشمانم در اثر خواب زیاد پف کرده و تارند. بعد همانطور که نشاسته کمکم تهنشین میشود و سرشیر در سطح شیر میبندد، چشمان من هم بالاخره با خستگی باز میشوند.
صبحها بهنظرم تحمیلی میآیند. اندوه بسیاری پدیدار میشود، تحملش را ندارم.
از آن متنفرم، واقعا متنفرم. صبحها قیافهام افتضاح است. پاهایم آنقدر خستهاند که دلم نمیخواهد هیچکاری انجام دهم. فکر کنم دلیلش این است که خوب نمیخوابم. اینکه میگویند صبحها احساس سلامتی میکنید دروغ محض است.
صبحها خاکستریاند؛ همیشه یکسان، مطلقا تهی.
همیشه صبحها در حالی که روی تخت دراز کشیدهام، بسیار بدبین هستم. افتضاح است، واقعا افتضاح. ناگهان انواع پشیمانی های آزاردهنده باهم به ذهنم هجوم میآورند و همانطور که با اندوه در خودم جمع میشوم، قلبم میگیرد.
صبحها شکنجهاند.
صبحخاکستری، اوسامو دازای.
از دخترای🎀🎀🎀خوشم میاد، ولی نمیدونم چرا هیچوقت نتونستم مثلشون بشم
هرچقدر سعی کردم🎀🎀🎀🎀بهنظر برسم نشد
از آدمایی که هیچ علاقهای از خودشون ندارن متنفرم
منتظرن ببینن بقیه چی میخونن، بخونن
چی میبینن، ببینن
چی گوش میدن، گوش بدن
چی میپوشن، بپوشن
اصلا شده از خودت بپرسی چه علاقهای برای خودم دارم؟ نظر شخصیای برای خودت داری؟