هدایت شده از دفترچه خاطرات.
هلیا اینجاست با یه تقدیمی کوچولو.⭐️
این پیام رو فور کنید تا من بهتون پاره ای از یک شعر نو، یک سرگرمی تابستانه، یک شخصیت از سریال Money heist و یک آهنگ از One direction یا اعضای گروه تقدیم کنم.
مهلت فور تا جمعه صبح.
صندوقچه لینک هاتون: 📪
* لطفا در چنل جوین باشید.
تو اتوبوسی که باهاش داریم میریم سمت مرز چندتا ترکن هروقت حرف میزنن بابام بر میگرده نگام میکنه میگه ززززنننجاااان اوووشاااخللااری
اومدیم سوار یه ماشین شدیم بریمنجف آقاحامد(همسفریمون)، با رانندههه دوست شده دم آخری داشت بهش میگفت تورو به حضرت عباس این صندلیهارو بشور(با لهجه غلیظ اصفهانی)
من دیگه داشت همهشو یادم میرفت.
یادم میرفت صدای کربلا کربلا گفتنهای عربا چه شکلی بود، اون اتحاد چه شکلی بود و تو دوباره برام تداعیش کردی
وقتی دیدم بچهکوچیکارو که دارن دستمال پخش میکنند یا کف دست زوار عطر میزنن تازه یادم اومد چقدر لطفت و عطوفتت وسیعه.
من خیلی دلم برات تنگشده بود، خیلی..
یهجاش بنده خدا داشت عین ققنوس از لای ماشینا میرفت اقا حامد گفت بزِن به ای ماشینه هشتصد و پنجاه امتیاز میگیری
امتیاز میدونی چیچیهس؟
بابام و آقا حامد دوثانیه یهبار: این رانندهیه هم اِز ما خوشش اومدسا، به رو خودش نیمیارِد