من دیگه داشت همهشو یادم میرفت.
یادم میرفت صدای کربلا کربلا گفتنهای عربا چه شکلی بود، اون اتحاد چه شکلی بود و تو دوباره برام تداعیش کردی
وقتی دیدم بچهکوچیکارو که دارن دستمال پخش میکنند یا کف دست زوار عطر میزنن تازه یادم اومد چقدر لطفت و عطوفتت وسیعه.
من خیلی دلم برات تنگشده بود، خیلی..
یهجاش بنده خدا داشت عین ققنوس از لای ماشینا میرفت اقا حامد گفت بزِن به ای ماشینه هشتصد و پنجاه امتیاز میگیری
امتیاز میدونی چیچیهس؟
بابام و آقا حامد دوثانیه یهبار: این رانندهیه هم اِز ما خوشش اومدسا، به رو خودش نیمیارِد
Masoumeh is speaking
اینجا اقا حامد و بابا دارن قیمت ماشین بندهی خدا رو حساب میکنند
از این اعتقاد مذهبی قویای که عراقیها دارن خیلی خوشممیاد.
اینکه مثلا طرف کلی در طول سال پول جمع میکنه تا بتونه یکماه از سال رو اون سرمایهای که با هزار بدبختی جمع کرده رو خرج زوار آقا کنه، چون باور داره که اگر چیزی در راه اهلبیت خرج بشه، ده برابرش بشه بر گردونده میشه
حتی ممکن خیلیها اوضاع مالی اوکیای نداشته باشن، ولی بازم در حد وسعشون خدمت میکنند و با عشق هم اینکارو میکنند نه یک خدمت معمولی و گذری
یا مثلا اینجوریه که اکثرا توی مغازههاشون تمثال دارن، خصوصا تمثال امیرالمومنین
حالا من نه از تمثال خوشممیاد نه بهش اعتقاد دارم ولی اینکه عربها اینقدر مقید هستند که حتما یه تمثال داخل ماشینشون، خونهشون، مغازهشون و.. نگه دارن و جلوی چشمشون بذارن خیلی پدیدهی جالبیه
بزرگترین، مظلومترین، قویترین، مهربانترین و مرد ترین مرد تاریخ رو ملاقات کردم.
السلام علیک یا امیرالمومنین