با مامانم داشتم راجع به آینده حرف میزدم یهو دراومد گفت وقتی یکمی دیگه بگذره خودت میبینی داری عین آدم بزرگا برخورد میکنی ولی خودت متوجهش نشدی، پس تا میتونی استفاده کن از سنت
من میترسم، من خیلی از اون موقع میترسم
و بیشتر از اون میترسم که این ترسم مانع استفادهی درستم بشه.
اینکه آدم میبینه بقیه هم مثل خودش داخل یه گذشته و خاطرات مشترک گیر کردن خیلی حس خوبیه
حس تنهایی نمیکنه، و به این فکر میکنه چقدر خوبه بقیه هم حواسشون به اون گذشتهس
هدایت شده از آنروزیکهدیگرنیستم.
هزارباره لعنت و نفرین میفرستم به اون مسئول بیعرضه و حرومخوری که از درد مردم دردش نمیگیره. لعنت میفرستم و خودم رو کنترل میکنم که به همین بسنده کنم و فحاشیهام رو توی دلم نگه دارم. صبح، شب، عصر، بعد از چایی، قبل از ناهار، قبل از خواب، بعد از بیداری و هروقت که دستم برسه.
لعنت میفرستم به اونی که دستش میرسه و کاری نمیکنه، لعنت میفرستم به اونی که میبینه و ککش نمیگزه. لعنت میفرستم به اونی که درد مردم رو درد خودش نمیدونه. هزاران لعنت میفرستم به اونی که سفرهی مردم رو کوچیک میکنه.
Masoumeh is speaking
لیستکتاب های ۱۴۰۵: ۱ - بیوتن ۲ - نبرد من ۳ - ابوالمشاغل ۴ - سانتا ماریا ۵ - یادداشت های زیرزمینی ۶
پنجاهمی، امامت طرح حکومتی شیعه
Masoumeh is speaking
از آدمایی که بیربط ترین چیزا رو بهم ربط میدن متنفرم
یه عده رو دیدید مثلا از دست خانواده شون ناراحتن به سیاست ربطش میدن، از سیاست ناراحتن به چهره شون ربط میدن، از چهره شون ناراحتن به شهری که توش زندگی میکنند ربط میدن
خب چته، احمقیسم داری؟