دیشبم میگفت هفتسلونا، میگم هفتسلونا چیه میگه هفتا گل زدیم میشه هفتسلونا
اما حالا متوجه شدهام اینکه میگویند گذشته فراموش میشود، چندان درست نیست. چون گذشته راه خود را با چنگ و دندان باز میکند.
- بادبادک باز.
حسن توی گوشم گفت: امیر آقا؟
- چیه؟
+ جمهوری یعنی چی؟
شانه بالا انداختم: نمیدانم. توی رادیوی بابا، چندین و چند بار کلمهی جمهوری را تکرار کردند.
+ امیراقا؟
- چیه؟
+ جمهوری یعنی اینکه من و بابام از اینجا برویم؟
دم گوشش گفتم: فکر نکنم.
حسن از فکرش بیرون نمیرفت: امیر آقا؟
- چیه؟
+ دوست ندارم من و بابام را از اینجا بیرون کنند.
- بادبادک باز.
بادبادک باز جدی غمگینه، هیچوقت فکر نمیکردم یه کتاب بتونه اینقدر ناراحتم کنه
ملافه را بهجای جانماز روی زمین پهن میکنم و زانو میزنم، سرم را پائین میاندازم و اشکهایم ملافه را خیس میکند. رو به قبله به سجده میروم. بعد یادم میافتد پانزدهسال است که نماز نخواندهام، از خیلی وقت پیش ذکرش را فراموش کردهام. ولی مهم نیست، همان چیزهایی را که یادم مانده است میخوانم.
حالا میبینم بابا اشتباه میکرده. خدایی هست، همیشه بوده
اینجا میبینمش، در چشممردمی که توی این راهروی ناامیدی هستند.
- بادبادک باز.
ادم فکر میکنه حفظ کردن اسمای کرهایا سخته تا وقتی که یه کتاب روسی طولانی رو شروع میکنه به خوندن
جدیدا اینطوری شدم که به طور شدیدی وسواس پیدا کردم
من زیاد منظم نیستم(نبودم)اما الان فقط کافیه🤏🏼🤏🏼🤏🏼محیط اطرافم بهم بریزه تا روانم آسیب ببینه
یا حتی چند روز پیش که رفته بودم تو کتابخونه ناخواسته داشتم کتابای یه قفسه رو براساس قد مرتب میکردم چون نمیتونستم تحمل کنم بهم ریختگیشونو
واقعا مزخرفه، واقعا