ملافه را بهجای جانماز روی زمین پهن میکنم و زانو میزنم، سرم را پائین میاندازم و اشکهایم ملافه را خیس میکند. رو به قبله به سجده میروم. بعد یادم میافتد پانزدهسال است که نماز نخواندهام، از خیلی وقت پیش ذکرش را فراموش کردهام. ولی مهم نیست، همان چیزهایی را که یادم مانده است میخوانم.
حالا میبینم بابا اشتباه میکرده. خدایی هست، همیشه بوده
اینجا میبینمش، در چشممردمی که توی این راهروی ناامیدی هستند.
- بادبادک باز.
ادم فکر میکنه حفظ کردن اسمای کرهایا سخته تا وقتی که یه کتاب روسی طولانی رو شروع میکنه به خوندن
جدیدا اینطوری شدم که به طور شدیدی وسواس پیدا کردم
من زیاد منظم نیستم(نبودم)اما الان فقط کافیه🤏🏼🤏🏼🤏🏼محیط اطرافم بهم بریزه تا روانم آسیب ببینه
یا حتی چند روز پیش که رفته بودم تو کتابخونه ناخواسته داشتم کتابای یه قفسه رو براساس قد مرتب میکردم چون نمیتونستم تحمل کنم بهم ریختگیشونو
واقعا مزخرفه، واقعا
بچها نمیدونم اینی که میگم و متوجه میشید یانه
یه موقعی هست شما توی یه قضیهای هیچ تقصیری ندارید و خودتون هم اینو میدونید بعد برای یکی این قضیه رو تعریف میکنید و اونم از سر لطف باز بهتون یادآوری میکنه که نهداداشببینتقصیرتونیست، و اینقدر اینو میگه و یا اطرافیانت اینو از سر محبت و لطف میگن که تو حس میکنی شایدم تقصیرت بوده ولی گردن نمیگرفتی
واقعا امیدوارم درک کنید، تشکر
هدایت شده از نیاز؛
و البته، شما به طور مخصوص در حرمِ حضرتِ رضا یاد شدید: 🤍
ــ حرفدل، اعترافاتیکتبعیدی، ²⁴⁵درجه، زندهشدم، تسنیم، آمازون، من، خانومِریحان، OTG، زینبهستم، فراریمسلحبهقلم، Masoumeh's room، ازهار، جانقلم، Muslim jinn، اقراء، نص، هبوط/سیب، اشکهور، گالریکوثر، سجدهیآخر، واگویه، منفیالحال، cinnamon، شارعالقمر، هزارویکشب، یاسهاسبزخواهندشد، منوچهر، محیا، أ وفیت، معترک، خانهیانتهایخیابان۲۴۵، راکا، تامیلا، کافهشعر، دفترماه، حماسه، حـورا، ریح، شخصیاتیکعاشق، مرصاد³¹⁵، دنیایکوچکمن، نجوایدل، خونهدرختیربکا، lt's lie، حب، علیه، دلنوشته، Backstage، آبینه، خانمنویسنده، خلیلالله، 313، مکملمن، دلنویس، خودشیفته، صدایدل، ملجا۱۳۳، آنروزیکهدیگرنیستم، گالرینبات، سکوت، عطربارون، بندآخر، روجا، duckling، دچار، صعید، مائدهگرافی، ۱۸ نقطه، ویهان، الغیاث، samieh، قورپری، عیاذ، زهور، روحُریحان، تنهایی، دخترچایخور، زندگیدردستبررسی، دریایامواج، چاپچیاعلامیههایآقاروحالله، آوان، آنچهمینویسد، شیفته، نویسندهینقلی، رحیل، شاگردآسیدروحالله.
نوروز رنگی به طرز عجیبی منو یاد مجموعه آبنباتای مهردادصدقی میندازه، نمیدونم برای چی
بچها بهنظرم هیچکس به اندازهی آدما به بشریت ظلم نمیکنه
جامعه، رسانه یا هرچیز دیگه کاری با آدم میکنه که گاها به علاقههای واقعی آدم بیتوجهی میشه
یعنی چی؟ یعنی من به واسطهی کنش های اطرافم(جامعه)چیزایی رو میپذیرم و چیزایی رو وارد زندگیم میکنم که وقتی از بالا بهش نگاه میکنم میبینم واقعا ارزشش رو نداره، و یاحتی فاجعه اونجائیه که نمیدونم برای چی پذیرفتمش