eitaa logo
تنها مسیریهای استان هرمزگان
551 دنبال‌کننده
4.8هزار عکس
5.1هزار ویدیو
54 فایل
جهت ارائه انتقاد، پیشنهاد و ارتباط با ادمین کانال👇 @Tejareh4437 تنها مسیر جاییست که می تواند هرفردی را باهر تفکر وسلیقه ای را به آرامشی عالمانه برساند. ارائه مباحث کاربردی و تربیتی تشکیلات تنهامسیر در کانال زیر⬇️ https://eitaa.com/tanhamasirhormozgan
مشاهده در ایتا
دانلود
تنها مسیریهای استان هرمزگان
#کافه_کتاب بسم رب الشهداء و الصدیقین🌷 گروهان ابوالفضل(ع) رسوال سالاری و نقل از مجموعه حماسه سه شه
بسم رب الشهداء و الصدیقین🌷 مسافر کربلا خانم عابد(مادر شهید) صبح زود بود. زنگ خانه به صدا در آمد. رفتم و در را باز کردم. باورم نمی‌شد. با تعجب دیدم پشت در علیرضاست! علیرضای من، با همان لبخند همیشگی گرفتمش تو بغلم. گفتم: دو روزه دارم مرتب دعا می‌کنم که تو برگردی. خیلی دلم برات تنگ شده. آمدیم داخل، بهش گفتم: امشب مجلس عقدخواهرته، ما هم هیچ دسترسی به تو نداشتیم، فقط دعا می‌کردم که تو هم بیایی؟ با اینکه که از راه رسیده بود و خسته، اما از صبح تا شب دنبال کارها بود. خریدها، تزئین، آماده کردن و... عصر هم آمد پیش خواهرش و گفت: آجی، خیلی مراقب باش اول زندگیتون با گناه شروع نشه. اگه می‌خوای خدا همیشه پشت و پناهت باشه اجازه نده کسی تو مجلس شما گناه و کار خلاف شرع انجام بده. صحبت‌هاش که تمام شد آمد پیش من تو آشپزخونه. 🍃 🍂🍃 🍃🍂🍃🍂 🍂🍃🍂🍃🍂 🍃🍂🍃🍂🍃🍂 🍂🍃🍂🍃🍂🍃🍂 🍃🍂🍃🍂🍃🍂🍃🍂 🍂🍃🍂🍃🍂🍃🍂🍃🍂
۹ دی ۱۳۹۹
🍃🍂🍃🍂🍃🍂🍃🍂🍃 🍂🍃🍂🍃🍂🍃🍂🍃 🍃🍂🍃🍂🍃🍂🍃 🍂🍃🍂🍃🍂🍃 🍃🍂🍃🍂🍃 🍂🍃🍂🍃 🍃🍂🍃 🍃🍂 من هم از قبل یک جفت کفش شیک با یک کت و شلوار و پیراهن شیک برای علی گرفته بودم. آوردم و دادم بهش. پرسید: این ها برای خودمه؟ با تعجب گفتم: خُب آره! بعد دیدم با دوچرخه رفت بیرون. لباس‌های نو را هم تو پلاستیک گذاشته و با خودش برد. بعد از نماز از مسجد برگشت. گفتم:، مادر لباسات کو؟ با لبخند همیشگی جلو آمد و دستم را بوسید. گفت: مادر مگه نگفتی مال خودته؟! من هم دیدم یکی از رفقام هست که بیشتر از من به اون ها احتیاج داره، دادم بهش، من هم که اینهمه لباسای خوب دارم. با تعجب نگاهش کردم. برای اینکه دلم را به دست بیاره آهسته و با خنده گفت: مگه همیشه نمی‌گفتی: چیزی که راه خدای می‌دی، اگه با دست چپ دادی، دست راستت نباید بفهمه! بعد هم خندید و رفت دنبال بقیه کارها. نشسته بودم ک به کارهاش فکر می‌کردم. چند وقتی بود که خیلی به فکر مردم بود. خیلی از وسایلی که برای او می‌گرفتم، در راه خدا می‌بخشید. خودش به چیزهای کم قانع بود. اما تا می‌توانست به داد مردم می‌رسید. همیشه سخن حضرت امام را می‌گفت: مردم ولی نعمت ما هستند. آن شب علی خیلی زحمت کشید. خیلی خسته شد. وقتی هم مجلس عقد تمام شد. پیشنهاد کرد همگی باهم دعای توسل بخوانیم. خیلی‌ها خوششان نیامد. بعد خودش تنهایی رفت توی اتاق و مشغول دعا شد. نیمه‌های شب بیدار شدم. علیرضا مشغول نماز شب بود. در قنوت بود و مرتب استغفار می‌کرد. صورتش خیس از اشک بود. بعد هم با حالت عجیبی مشغول خواندن صبح شد. انگار پروردگار در مقابلش ایستاده و با او صحبت می‌کند. آنقدر عاشقانه نماز می‌خواند که مرا هم تحت تاثیر قرار داد. بعد از نماز صورتش خیلی سرخ شده. جلو آمدم و دستم را روی پیشانی‌اش گذاشتم. دیدم تب شدیدی داره. شاید برای اولین بار بود که بعد از دوازده سال می‌دیدم پسرم مریض شده! گفت: هیچی نیست، به خاطر خستگیه، یه کم بخوابم خوب می‌شه. بعد رفت و خوابید. 🍃 🍂🍃 🍃🍂🍃🍂 🍂🍃🍂🍃🍂 🍃🍂🍃🍂🍃🍂 🍂🍃🍂🍃🍂🍃🍂 🍃🍂🍃🍂🍃🍂🍃🍂 🍂🍃🍂🍃🍂🍃🍂🍃🍂
۹ دی ۱۳۹۹
🍃🍂🍃🍂🍃🍂🍃🍂🍃 🍂🍃🍂🍃🍂🍃🍂🍃 🍃🍂🍃🍂🍃🍂🍃 🍂🍃🍂🍃🍂🍃 🍃🍂🍃🍂🍃 🍂🍃🍂🍃 🍃🍂🍃 🍃🍂 دو ساعت بعد از خواب بیدار شدم. دیدم علی خوابه ولی هنوز تب داره. رفتم تو آشپزخانه که براش دارو بیارم. وقتی برگشتم با تعجب دیدم که بلند شده و مشغول پوشیدن لباس است. با تعجب گفتم: کجا مادر؟ تو حالت خوب نیست! با چهره‌ای خوشحال و خندان گفت: خوبِ خوبم. باید برم. بچه‌ها تو جبهه منتظرند. گفتم: یعنی چی! من نمی‌ذارم با این مریضی راه بیفتی و بری! خیره شد تو صورتم. حالت عجیبی داشت. با صدائی آهسته گفت: کدام مریضی! الان تو خواب امام خمینی(ره) دیدم که اومدند بالای سرم. دستشون رو کشیدند رو صورتم و گفتند: پاشو حرکت کن! اشک در چشمانش حلقه زده بود. با تعجب نگاهش می‌کردم. جلو آمدم. دستم را روی پیشانی اش گذاشتم. خیلی عجیب بود. هیچ اثری از تب نبود. رفتم صبحانه بیارم. گفت: دیرم شده. باید سریع حرکت کنم. من هم کمی نان و پنیر و با چند تا بسته گز و شیرینی گذاشتم تو ساکش و حرکت کرد. جلوی در که رسید برگشت. دوباره نگاهم کرد. می‌خواستم بگیرمش تو بغلم. اما نمی‌دانم چرا نمی‌توانستم! فقط خیره شدم تو صورتش و نگاهش می‌کردم. انگار کسی به من می‌گفت این آخرین دیدار است. ناخواسته به دنبالش راه افتادم. وقتی خواست بیرون برود با صدایی بغض آلود گفتم: علی جونم، کی برمی‌گردی؟! مکثی کرد. برگشت به سمت من. خیلی مصمم گفت: ما مسافر کربلائیم، راه کربلا که باز شد برمی‌گردیم!! ایستاده بودم دم در. رفتنش را می‌دیدم. گویی جان از بدنم خارج می‌شد. تا سرکوچه رفت و دوباره برگشت. خوشحال شدم. با خنده گفت: یه چیزی رو یادم رفت! اگه ما رو ندیدین حلالمون کنین! بعد هم دستش رو به علامت خداحافظی تکان داد. بیرون رفت و در را بست. مثل آدم های حیرت زده شده بودم. هیچ عکس‌العملی نشان ندادم. ضربان قلبم به شدت زیاد شده بود. آن روز علیرضا به خانه خواهرش هم سر زده بود و از او هم حلالیت طلبیده بود! در پایان آخرین نامه‌ای هم که فرستاد، نوشته بود: به امید دیدار در کربلا، علیرضا کریمی🌷 وصل الله علی محمد و آل محمد و عجل فرجهم💐🌸 ◣@tanhamasirhormozgan ◢ ━━━━━✤✤✤━━━━  🍃 🍂🍃 🍃🍂🍃🍂 🍂🍃🍂🍃🍂 🍃🍂🍃🍂🍃🍂 🍂🍃🍂🍃🍂🍃🍂 🍃🍂🍃🍂🍃🍂🍃🍂 🍂🍃🍂🍃🍂🍃🍂🍃🍂
۹ دی ۱۳۹۹
⭕️وضعیت مارسی فرانسه بعد از ۱۰ روز اعتصاب کارگران شهرداری به پرداخت نشدن حقوق‌شان! 🔺اعتصاب جمع آوری زباله در مارسی: 230 کارمند شرکت دریچبورگ از 10 روز پیش اعتصاب کرده و خواستار برکناری مدیر خود شده‌اند که آنها را به آزار و اذیت متهم می کنند.بیش از 550 تن زباله در خیابان های شهر انباشته شده است. @tanhamasirhormozgan ◢ ━━━━━✤✤✤━━━━ 
۹ دی ۱۳۹۹
❖ا ﷽ ا❖ 1⃣ 🌴🌴 فدک قریه‌ای پوشیده از نخلستان‌های آباد و سرزمینی غلّه‌خیز در اطراف مدینه بود. 🔹 یهودیان ساکن فدک در سال هفتم هجری، به علت بیمی که بعد از فتح خیبر از مسلمانان داشتند، خود پیشنهاد صلح کردند و طبق قرارداد صلح، نصف مجموع اراضی و درختان و اموال یهودیان فدک به پیامبر واگذار گردید؛ زیرا فدک بدون جنگ فتح شد. و زمانی که آیه « وَآتِ ذَا الْقُرْبَىٰ حَقَّهُ » (اسراء، 26) نازل شد،✨ 🌺 پیامبر اکرم صلی‌الله‌علیه‌وآله فدک را به فاطمه سلام‌الله‌علیها بخشیدند.(صدوق، 1400ق: ص424) حضرت زهرا(س) از همان زمان حیات پیامبر(ص) فدک را در تصرف خود داشت. ✓ هنگامی که ابوبکر خلافت را در دست گرفت، از آنجا که می‌دانست حضرت فاطمه(س) و امیرالمومنین(ع) از درآمد فدک به مستمندان مدینه کمک می‌کنند، ❶ برای تضعیف محبوبیت اهل بیت علیهم‌السلام بین اقشار محروم جامعه ❷ و پراکنده ساختن دوستداران آنها به همراهی عمر تصمیم گرفتند با مصادره فدک آن را از اختیار و تصرف حضرت زهرا(س) خارج سازند. ❸ تا اهل بیتی که خلافت‌شان را هم از پیش غصب نموده بودند، فاقد نیروی اقتصادی شوند. ☜ و بدین ترتیب این خاندان را از هر جهت در محرومیت و انزوا قرار دهند. هنگامى که خبر غصب فدک به حضرت صدیقه کبری رسید؛ ⬅️ برای دفاع از حریم ولایت ⬅️ و احقاق حق خویش لباس به تن کرده و چادر بر سر نهاد، و با گروهى از زنان فامیل و خدمتکاران خود بسوى مسجد روانه شد، در حالیکه راه رفتن او همانند راه رفتن پیامبر خدا بود، به مسجد پیامبر(ص) در آمد.✨ در مسجد مدینه در حضور مهاجرین و انصار خطبه‌ای آتشین ایراد نمود که نقطه عطفی در تاریخ اسلام است و بسیاری از حقایق در آن افشا شد.✓ ادامه‌ دارد... @tanhamasirhormozgan ◢ ━━━━━✤✤✤━━━━ 
۹ دی ۱۳۹۹
فعلا قابلیت پخش رسانه در مرورگر فراهم نیست
نمایش در ایتا
۱۰ دی ۱۳۹۹
دنیایی را ڪہ آڪنده بہ عطر وجودتان اسٺ را دوسٺ دارم الهی چشمان ما بہ دیدارتان مبارڪ و منور باد
۱۰ دی ۱۳۹۹
قال(علیه السلام ): مااکثَرَ... 🔰عبرت ها چقدر فراوانند وعبرت پذیران چه اندک! 💝@tanhamasirhormozgan
۱۰ دی ۱۳۹۹
فعلا قابلیت پخش رسانه در مرورگر فراهم نیست
نمایش در ایتا
۱۰ دی ۱۳۹۹
🇮🇷 معـناے اسلامی شدن دانشـگاهـ 🏬 دانشـگاه‌ها باید آن بخـش از گزاره هاے علوم تجربےِ که غلط بودن آنـہا بـہ تجربـه ثابت شدهـ است را از سرفـصل‌ها حذف کننـد تا دانشگاهے به معنای واقعے کلمـہ علمی داشتــہ باشیم. این همان دانشگاهـ اسلامے است.👌 💠اسلامے شدن دانشگـاه یعنےهرچـہ عالمانہ شدن سرفصل‌ها و متـون درسے. و این محتاج یک جنـبش علمے علیهـ سرفصل‌هاے منسـوخ استــ. ✨استـ‌اد پنـاهیـان✨ 💔 ◣@tanhamasirhormozgan ◢ ━━━━━✤✤✤━━━━ 
۱۰ دی ۱۳۹۹
فعلا قابلیت پخش رسانه در مرورگر فراهم نیست
نمایش در ایتا
۱۰ دی ۱۳۹۹
تنها مسیریهای استان هرمزگان
🗒‌‌‌‌‌‌‌ #وصیت_نامه ‌‌آسمانی شهیدحاج‌قاسم‌ سلیمانی 🖤‌‌«‌‌‌‌#قسمت_دهم‌» 🌴💫🌴💫🌴 ✍خطا
🗒 ‌ آسمانی ‌‌شهیدحاج‌قاسم‌ سلیمانی 💖‌‌«‌‌‌» 🌴💫🌴💫🌴 📢خطاب به برادران سپاهی و ارتشی... ✍کلامی کوتاه خطاب به برادران سپاهی عزیز و فداکار و ارتشی‌های سپاهی دارم: ✅ملاک مسئولیت‌ها را برای انتخاب فرماندهان،"شجاعت و قدرتِ اداره بحران" قرار دهید. 🌐طبیعی است به ولایت اشاره نمی‌کنم، چون ولایت در نیرو‌های مسلح جز نیست، بلکه اساس 《بقای نیرو‌های مسلح》است. این شرط خلل ناپذیر می‌باشد. 🗞💯💠 نکته دیگر، شناخت به موقع از دشمـــ⚔ـــن و اهداف و سیاست‌های او و اخذ تصمیم به موقع و عمل به موقع؛ 🔴هریک از این‌ها اگر در غیر وقت خود صورت گیرد، بر پیروزی شما اثر جدّی دارد... @tanhamasirhormozgan ◢ ━━━━━✤✤✤━━━━ 
۱۰ دی ۱۳۹۹