تنها مسیریهای استان هرمزگان
🎆 #رمان شب #بدون_تو_هرگز 70 "خدا را ببین..." 💢 چند لحظه مکث کرد... –چون حاضر شدم به خاطرِ شما
🌠 #رمان شب
#بدون_تو_هرگز 71
"غریبِ آشنا..."
🇮🇷 بعد از چند سال به ایران برگشتم ...
🌺 سجاد ازدواج کرده بود و یه محمدحسینِ 7 ماهه داشت ...👶🏻
حنانه دخترِ مریم، قد کشیده بود ... کلاس دوم ابتدایی ...
امّا وقار و شخصیتش عین مریم بود 👌🏼
از همه بیشتر ... دلم برای دیدنِ چهره مادرم تنگ شده بود... 💞
🏫 توی فرودگاه ... همه شون اومده بودن ... همین که چشمم بهشون افتاد ... اشک، تمامِ تصویر رو محو کرد ...😭
خودم رو پرت کردم توی بغل مادرم...❤️
شادی چهره همه، طعمِ اشک به خودش گرفت...
💕 با اشتیاق دورم رو گرفته بودن و باهام حرف می زدن ... هر کدوم از یک جا و یک چیز می گفت ...
🔹حنانه که از 1 سالگی، من رو ندیده بود ... باهام غریبی می کرد و خجالت می کشید ...
محمدحسین که اصلاً نمی گذاشت بهش دست بزنم ... 😊
🏠خونه بوی غربت می داد ... حس می کردم توی این مدت، چنان از زندگی و سرنوشتِ همه جدا شدم که داشتم به یه غریبه تبدیل می شدم...😔
🌷اونها، همه توی لحظه لحظه هم شریک بودن ...
🔺 امّا من ... فقط گاهی ... اگر وقت و فرصتی بود ... اگر از شدتِ خستگی روی مبل ... ایستاده یا نشسته خوابم نمی برد ... از پشتِ تلفن همه چیز رو می شنیدم ... 📞
🔸غمِ عجیبی تمامِ وجودم رو پر کرده بود...😞 فقط وقتی به چهره مادرم نگاه می کردم ... کمی آروم می شدم ...💓
چشمم همه جا دنبالش می چرخید...
🌌 شب ... همه رفتن ... و منم از شدت خستگی بی هوش...😴
🌃 برای نماز صبح که بلند شدم ... پای سجاده ... داشت قرآن می خوند ...📖
رفتم سمتش و سرم رو گذاشتم روی پاش ...
💞 یه نگاهی بهم کرد و دستش رو گذاشت روی سرم ... با اولین حرکتِ نوازشِ دستش ... بی اختیار ... اشک از چشمم فرو ریخت... 😭
–مامان ... شاید باورت نشه ... امّا خیلی دلم برای بوی چادر نمازت تنگ شده بود...
🔹و بغضِ عمیقی راهِ گلوم رو سد کرد....
┅═ 🌿🌸🌿 ═┅
#تنهامسیراستانهرمزگان⇩
@tanhamasirhormozgan
🎆 #رمان شب
#بدون_تو_هرگز 72
" شبیه پدر "
❤️ دستش بین موهام حرکت می کرد ...
و من بی اختیار، اشک می ریختم ...😭
⭕️ غمِ غربت و تنهایی ... فشار و سختی کار ... و این حس دورافتادگی و حذف شدن از بین افرادی که با همه وجود دوست شون داشتم...
🔸– خیلی سخت بود؟...
🔹– چی؟...
🔸– زندگی توی غربت...
❇️ سکوتِ عمیقی فضا رو پر کرد ... قدرتِ حرف زدن نداشتم ... و چشم هام رو بستم ... حتی با چشم های بسته ... نگاهِ مادرم رو حس می کردم...
🌷–خیلی شبیه علی شدی ... اون هم، همه سختی ها و غصه ها رو توی خودش نگه می داشت ... بقیه شریکِ شادی هاش بودن ... حتی وقتی ناراحت بود می خندید ... که مبادا بقیه ناراحت نشن...
🌺 _ اون موقع ها ... جوون بودم ... امّا الان می تونم حتی از پشتِ این چشم های بسته ... حس دختر کوچولوم رو ببینم ... ❣
🔵 ناخودآگاه ... با اون چشم های خیس ... خنده ام گرفت ... دختر کوچولو... ☺️
چشم هام رو که باز کردم ... دایسون اومد جلوی نظرم ... با ناراحتی، دوباره بستم شون...
😔 –کاش واقعاً شبیه بابا بودم ... اون خیلی آروم و مهربون بود... چشمِ هر کی بهش می افتاد جذبِ اخلاقش می شد ...
💢 _ ولی من اینطوری نیستم ... اگر آدم ها رو از خدا دور نکنم ... نمی تونم اونها رو به خدا نزدیک کنم ... من خیلی با بابا فاصله دارم و ازش عقب ترم ... خیلی...
🔸 سرم رو از روی پای مادرم بلند کردم و رفتم وضو بگیرم ...
🦋 اون لحظات، به شدت دلم گرفته بود و می سوخت ... دلم برای پدرم تنگ شده بود ... و داشتم کم کم از بین خانواده ام هم حذف می شدم ...
علتِ رفتنم رو هم نمی فهمیدم ... و جوابِ استخاره رو درک نمی کردم...
┅═ 🌿🌸🌿 ═┅
#تنهامسیراستانهرمزگان⇩
@tanhamasirhormozgan
🎑 #رمان شب
#بدون_تو_هرگز 73
"بخشنده باش"
🕰 زمان به سرعتِ برق و باد سپری شد ...
🔹 لحظاتِ برگشت به زحمت خودم رو کنترل کردم ... نمی خواستم جلوی مادرم گریه کنم ... نمی خواستم مایه درد و رنجش بشم ...💗
✈️ هواپیما که بلند شد ... مثل عزیز از دست داده ها گریه می کردم... 😭
📆 حدود یک سال و نیم دیگه هم طی شد ... ولی دکتر دایسون دیگه مثل گذشته نبود ... حالتش با من عادی شده بود ... حتی چند مرتبه توی عمل دستیارش شدم...
🔶 هر چند همه چیز طبیعی به نظر می رسید ... امّا کم کم رفتارش داشت تغییر می کرد ... نه فقط با من ... با همه عوض می شد...
🌺 مثل همیشه دقیق ... امّا احتیاط، چاشنی تمامِ برخوردهاش شده بود ... ادب ... احترام ... ظرافتِ کلام و برخورد ... هر روز با روز قبل فرق داشت...
❇️ یه مدت که گذشت ... حتی نگاهش رو هم کنترل می کرد... دیگه به شخصی زُل نمی زد ... در حالی که هنوز جسور و محکم بود ... امّا دیگه بی پَروا برخورد نمی کرد...
رفتارش طوری تغییر کرده بود که همه تحسینش می کردن ... به حدی مورد تحسین و احترام قرار گرفته بود ... که سوژه صحبت ها، شخصیتِ جدیدِ دکتر دایسون و تقدیرِ اون شده بود ...👏🏼👏🏼
در حالی که هیچ کدوم، علتش رو نمی دونستیم...
📳 شیفتم تموم شد ...لباسم رو عوض کردم و از درِ اتاق پزشکان خارج شدم که تلفنم زنگ زد...
–سلام خانم حسینی ... امکان داره، چند دقیقه تشریف بیارید کافه تریا؟ ... می خواستم در مورد موضوعِ مهمی باهاتون صحبت کنم... 📞
🔹 وقتی رسیدم ... از جاش بلند شد و صندلی رو برام عقب کشید ... نشست ... سکوتِ عمیقی فضا رو پر کرد...
👨⚕–خانم حسینی ... می خواستم این بار، رسماً از شما خواستگاری کنم ...اگر حرفی داشته باشید گوش می کنم...و اگر سوالی داشته باشید با صداقت تمام جواب میدم... 😊
این بار مکثِ کوتاه تری کرد...
✅ –البته امیدوارم اگر سوالی در موردِ گذشته من داشتید ... "مثل خدایی که می پرستید بخشنده باشید ....."
┅═ 🌿🌸🌿 ═┅
#تنهامسیراستانهرمزگان⇩
@tanhamasirhormozgan
🌠 #رمان شب
#بدون_تو_هرگز 74
"متاسفم"
🔷 حرفش که تموم شد ... هنوز توی شوک بودم... ۲ سال از بحثی که بین مون در گرفت، گذشته بود ... فکر می کردم همه چیز تموم شده امّا اینطور نبود...
لحظاتِ سختی بود ... واقعاً نمی دونستم باید چی بگم ... برعکس قبل ... این بار، موضوع ازدواج بود... 💍
🔸نفسم از تهِ چاه در می اومد ... به زحمت ذهنم رو جمع و جور کردم...
–دکتر دایسون ... من در گذشته ... به عنوان یه پزشکِ ماهر و یک استاد ... و به عنوان یک شخصیتِ قابلِ احترام ... برای شما احترام قائل بودم ...
در حال حاضر هم ... عمیقاً و از صمیمِ قلب، این شخصیت و رفتار جدیدتون رو تحسین می کنم...
نفسم بند اومد...
✳️ –امّا مشکلِ بزرگی وجود داره که به خاطر اون ... فقط می تونم بگم ... متاسفم.....
🔵 چهره اش گرفته شد ... سرش رو انداخت پایین و مکثِ کوتاهی کرد...
👨⚕–اگر این مشکل...فقط مسلمان نبودن منه... من تقریباً 7 ماهی هست که مسلمان شدم...🕋🌟
🖇 _ این رو هم باید اضافه کنم ... تصمیمِ من و اسلام آوردنم ... کوچکترین ارتباطی با علاقه من به شما نداره ... شما همچنان مثل گذشته آزاد هستید...
_ چه من رو انتخاب کنید ... چه پاسخ تون مثل قبل، منفی باشه ... من کاملاً به تصمیمِ شما احترام می گذارم ...و حتی اگر مخالفِ احساسِ من، باشه ... هرگز باعث ناراحتی تون در زندگی و بیمارستان نمیشم....
〽️ با شنیدنِ این جمالت شوکِ شدیدتری بهم وارد شد ... تپشِ قلبم رو توی شقیقه و دهنم حس می کردم ...
مغزم از کار افتاده بود و گیج می خوردم ...
هرگز فکرش رو هم نمی کردم ... یان دایسون ... یک روز مسلمان بشه.....😳
┅═ 🌿🌸🌿 ═┅
#تنهامسیراستانهرمزگان⇩
@tanhamasirhormozgan
سلام شبتون بخیر 🌺🌺
ان شاالله که این روزها رو با دلخوشی در کنار اعضای خانواده بگذرونید.
با تدریس #کنترل_ذهن در خدمتتون هستیم.
تنها مسیریهای استان هرمزگان
#کنترل_ذهن برای تقرب 50 یه نڪته ای رو در مورد بحث قانون جذب عرض میڪنم دقت بفرمایید. 🔷 ببینید ما به
#کنترل_ذهن برای تقرب 51
🔵 گفته شد ڪه انسان باید بتونه ذهن خودش رو ڪنترل ڪنه.
در واقع باید یه عمر تمرین #ڪنترل_ذهن ڪنیم تا هم به موفقیت های دنیایی برسیم و هم به دنبالش لذت نعمت های آخرتی رو بچشیم
🚨 اگه انسان در طول زندگی خودش به ڪنترل ذهنش نپردازه، یه اتفاق تلخ و وحشتناڪ براش می افته... موقع مرگ...
میدونید ڪه موقع مرگ دیگه ڪنترل ذهن، دست انسان نیست... دیگه تموم شد...
💢 اگه خدای نڪرده گاهی توی دلت نسبت به خدا یه حرف منفی میزنی، موقع مرگ همون ها یادت میاد.
🚨 در روایت میفرماید شیطان بیشترین فشارش رو برای منحرف ڪردن ذهن انسان، "موقع مرگ" قرار میده...
موقع مرگ، بیشترین شڪ و تردید نسبت به خدا سراغ آدم میاد....
خیلی وحشتناڪه..
در مهم ترین ساعات زندگی، شیطان بیاد و ما رو به خاطر اینڪه ڪنترل ذهنمون دستمون نبوده صاف ببره جهنم...😓
و میدونید اگه آدم اونجا نتونه مقابل شیطان بایسته، ڪافر از دنیا خواهد رفت...
🚨 بدبخت و بیچاره میشه تا ابد... تا بی نهایت...
عزیز دلم تلاش ڪن ڪنترل ذهن خودت رو به دست بگیری.
بچه بازی ڪه نیست.
✅واقعا وقت بذار و تمرین ڪن. هم تمرین علامه طباطبایی و هم تمرین نماز و هم تمرین تنفس گیری رو انجام بده تا ذهنت منظم بشه و بتونی به خوبی ڪنترلش ڪنی.
منتظر اینم نباش ڪه یه معجزه ای توی زندگیت پیش بیاد و یه دفعه ای تو بهترین آدم دنیا بشی!
باید تلاش ڪنی تا به دست بیاری
🌺 آیت الله حق شناس میفرمود: اولیای الهی از خطورات ذهنیه خائف هستند..
🚨 ببینید این خطورات ذهنی چیه ڪه حتی اولیای الهی هم میترسیدن...
😒
بله گناه نمیڪنن ولی ممڪنه گرفتار خطورات منفی ذهن بشن.
🔷 در جای دیگه ای میفرمایند: باید انقدر در مقام مراقبه باشی تا خطورات قلبی به طور ڪلی نابود شود و صفحه دل نورانی شده و جای پروردگار شود...
💢 خداوند متعال میفرماید: اگه خودت رو برای عبادت من فارغ نڪنی، ذهن و قلبت رو شلوغ میڪنم و گرفتاری هات رو برطرف نخواهم ڪرد...
اصول ڪافی، ج 2 ، ص 83
🔴 يا ابن آدم، تفرّغ لعبادتي، أملأ قلبك غنى و لا أكلك إلى طلبك، و علىّ أن أسدّ فاقتك و املأ قلبك خوفا منّي. و إن لا تفرّغ لعبادتي، أملأ قلبك شغلا بالدّنيا، ثمّ لا أسدّ فاقتك و أكلك إلى طلبك.
⭕️ اى پسر آدم، فارغ شو از براى عبادت من، تا پر كنم قلب تو را از بىنيازى و واگذار نكنم تو را به سوى طلب خويش،
و بر من است كه ببندم راه #فقر تو را
و پر كنم دل تو را از خوف خويش.
🚨 و اگر فارغ نشوى براى عبادتم، پر كنم دل تو را از "اشتغال به دنيا"، پس از آن نبندم فقر تو را و واگذارم تو را به سوى طلبت....
💢 هر ڪی میبینه ڪه انگار فڪر و ذهنش بیش از حد درگیر دنیا شده بره استغفار ڪنه.
این دیگه عذاب الهی برای آدم هست.
میبینی به طرف میگی بیا بریم مسجد.
میگه والا خیلی سرم شلوغه!😖
میگی بیا بریم هیئت.
میگه: چیزه! صبر ڪن! والا خیلی ڪار دارم . یه دفعه دیگه میام!😣
🚨 بسیاری از مشڪلات و گرفتاری های ما حل نمیشه
فقط به خاطر اینڪه ذهنمون رو متوجه خدا نمیڪنیم.
همینجوری سرسری یه نماز میخونیم و میریم دنبال ڪارمون.
😒
تا یه جایی ڪارمون گیر ڪرد به خدا، با سر ڪج میریم در خونه خدا!😢
💢 خب اینجوری نمیشه. ذهنت رو خالی ڪن موقع نماز، نترس
خداوند متعال قول داده ڪه مشڪلات تو رو برطرف ڪنه تا بتونی بیشتر به خدا توجه ڪنی.
ان شالله از امروز سعی ڪنیم بیشتر به نمازهامون دقت ڪنیم...