از کتاب «تعبیر الرؤیا» نوشته شیخ کلینی نقلشده:
وشّاء از حضرت رضا(علیهالسلام) روایت کرده:
پدرم را در خواب دیدم فرمود:
فرزندم، 《هرگاه در #شدّتی واقع شدی》 بسیار بگو:
⚡️« یَا رَؤُوفُ یَا رَحِیمُ»⚡️
آنگاه فرمود: آنچه ما در خواب میبینیم، چنان است که در بیداری میبینیم.
╭─┅═ঊ﷽ঈ═┅─╮
☑️ @tebotaghzea
╰─┅═ঊঈ ঊঈ═┅─╯
🌷صلوات خاصه صاحبالزمان (عج)🌷
🌸الّلهُمَّ صَلِّ عَلَی مُحَمَّدٍ وَآلِ مُحَمَّدٍ وَعَجِّلْ فَرَجَهُمْ🌸
بِسْمِ اللهِ الرَّحْمنِ الرَّحیمِ
🌿 اللَّهُمَّ صَلِّ عَلَى وَلِيِّكَ وَ ابْنِ أَوْلِيَائِكَ
🌿 الَّذِينَ فَرَضْتَ طَاعَتَهُمْ
🌿 وَ أَوْجَبْتَ حَقَّهُم
🌿 و أَذْهَبْتَ عَنْهُمُ الرِّجْس
🌿 و طَهَّرْتَهُمْ تَطْهِيرا
🌿 اللَّهُمَّ انْصُرْهُ
🌿 و انْتَصِرْ بِهِ لِدِينِك
🌿 و انْصُرْ بِهِ أَوْلِيَاءَكَ وَ أَوْلِيَاءَهُ وَ شِيعَتَهُ وَ أَنْصَارَهُ
🌿وَ اجْعَلْنَا مِنْهُم
🌿 اللَّهُمَّ أَعِذْهُ مِنْ شَرِّ كُلِّ بَاغٍ وَ طَاغٍ وَ مِنْ شَرِّ جَمِيعِ خَلْقِك
🌿 و احْفَظْهُ مِنْ بَيْنِ يَدَيْهِ وَ مِنْ خَلْفِهِ
🌿 و عَنْ يَمِينِهِ وَ عَنْ شِمَالِهِ وَ احْرُسْهُ
🌿 وَ امْنَعْهُ أَنْ يُوصَلَ إِلَيْهِ بِسُوءٍ
🌿 وَ احْفَظْ فِيهِ رَسُولَكَ وَ آلَ رَسُولِك
🌿 و أَظْهِرْ بِهِ الْعَدْلَ وَ أَيِّدْهُ بِالنَّصْرِ وَ انْصُرْ نَاصِرِيهِ
🌿 و اخْذُلْ خَاذِلِيهِ وَ اقْصِمْ بِهِ جَبَابِرَةَ الْكُفْرِ وَ اقْتُلْ بِهِ الْكُفَّارَ وَ الْمُنَافِقِينَ وَ جَمِيعَ الْمُلْحِدِين
🌿 حيْثُ كَانُوا مِنْ مَشَارِقِ الْأَرْضِ وَ مَغَارِبِهَا وَ بَرِّهَا وَ بِحْرِهَا
🌿 وَ امْلَأْ بِهِ الْأَرْضَ عَدْلا
🌿 وَأَظْهِرْ بِهِ دِينَ نَبِيِّكَ عَلَيْهِ وَ آلِهِ السَّلامُ
🌿 و اجْعَلْنِي اللَّهُمَّ مِنْ أَنْصَارِهِ وَ أَعْوَانِهِ وَ أَتْبَاعِهِ وَ شِيعَتِهِ
🌿 و أَرِنِي فِي آلِ مُحَمَّدٍ مَا يَأْمُلُونَ
🌿 وَ فِي عَدُوِّهِمْ مَا يَحْذَرُونَ
🌿 إِلَهَ الْحَقِّ آمِينَ.
🌸الّلهُمَّ صَلِّ عَلَی مُحَمَّدٍ وَ آلِ مُحَمَّدٍ وَ عَجِّلْ فَرَجَهُمْ🌸
╭┅──────┅╮
🌺 @tebotaghzea
╰┅──────┅╯
💢ملائکه هم از نوشتن ثوابش عاجزند
✅علامه #مجلسی فرمودند:
شب جمعه مشغول #مطالعه بودم، به این دعا رسیدم
🌿 بسم الله الرحمن الرحیم
🌿 الْحَمْدُلله مِنْ اَوَّلِ الدُّنْیا اِلی فَنائِها
🌿 وَ مِنَ الآخِرَه اِلی بَقائِها
🌿اَلْحَمْدُللهِ عَلی کُلِّ نِعْمَه
🌿اَسْتَغْفِرُالله مِنْ کُلِّ ذَنْبٍ وَ اَتُوبُ اِلَیْه،
🌿وَ هُوَ اَرْحَمُ الرّاحِمینَ
✅بعد یک #هفته مجدد خواستم ، آنرا بخوانم، که در حالت مکاشفه از ملائکه ندایی شنیدم ، که ما هنوز از نوشتن #ثواب قرائت قبلی فارغ نشده ایم...
📚منبع: قصص العلماء، ص 80
#شب_جمعه
╭┅──────┅╮
🌺 @tebotaghzea
╰┅──────┅╯
اگر 3 کار انجام دهید هیچیک از طلسمها و دعاها در شما و زندگی تان اثر ندارد ان شاءالله
1- همیشه قرآن همراه داشته باشید
2-وقت اذان با جهر (با صدا که در خانه منتشر شود ) اذان بگویید
3- هرروز 50 آیه ازقرآن را با جهر (با صدا ) بخوانید
╭─┅═ঊ﷽ঈ═┅─╮
☑️ @tebotaghzea
╰─┅═ঊঈ ঊঈ═┅─╯
پی نوشت۳. دوستانی که مایلند از نزدیک این شهید بزرگوار را زیارت کنند، آدرس مزار این شهید: کیلومتر۵ جاده ساری نکا، بعد از بیمارستان سوانح و سوختگی، قبل از روستای خارکش
شهیدی که قرض هایم را داد
تلفن زنگ خورد و خبر دادند که دوپسرعمویش که از بازاری های تهران بودند برای کاری به اهواز آمده اند و مهمان آنان خواهند شد. آشوبی در دلش پیدا شد.حقوق بچه ها چند ماهی می شد که از تهران نرسیده بود و او این مدت را با نسیه گرفتن از بازار گذرانده بود... نمی خواست شرمنده ی اقوامش شود.
گروه جهاد و مقاومت مشرق - دعوت می کنیم با خواندن این متن مهمان ویژه ی یک شهید شوید...
آن طور که خودش تعریف می کرد از سادات و اهل تهران بود و پدرش از تجار بازار تهران.
علیرغم مخالفت شدید خانواده و به خاطر عشقش به شهدا، حجره ی پدر را ترک کرد و به همراه بچه های تفحص لشکر27 محمد رسول الله راهی مناطق عملیاتی جنوب شد.
یکبار رفتن همان و پای ثابت گروه تفحص شدن همان. بعد از چند ماه، خانه ای در اهواز اجاره کرد و همسرش را هم با خود همراه کرد.
یکی دو سالی گذشته بود و او و همسرش این مدت را با حقوق مختصر گروه تفحص می گذراندند. سفره ی ساده ای پهن می شد اما دلشان، از یاد خدا شاد بود و زندگیشان، با عطر شهدا عطرآگین. تا اینکه...
تلفن زنگ خورد و خبر دادند که دوپسرعمویش که از بازاری های تهران بودند برای کاری به اهواز آمده اند و مهمان آنان خواهند شد. آشوبی در دلش پیدا شد.حقوق بچه ها چند ماهی می شد که از تهران نرسیده بود و او این مدت را با نسیه گرفتن از بازار گذرانده بود... نمی خواست شرمنده ی اقوامش شود.
با همان حال به محل کارش رفت و با بچه ها عازم شلمچه شد.
بعد از زیارت عاشورا و توسل به شهدا کار را شروع کردند و بعد از ساعتی استخوان و پلاک شهیدی نمایان شد. شهید سید مرتضی دادگر. فرزند سید حسین. اعزامی از ساری...گروه غرق در شادی به ادامه ی کار پرداخت اما او...
استخوان های مطهر شهید را به معراج انتقال دادند و کارت شناسایی شهید به او سپرده شد تا برای استعلام از لشکر و خبر به خانواده ی شهید،به بنیاد شهید تحویل دهد.
قبل از حرکت با منزلش تماس گرفت و جویای آمدن مهمان ها شد و جواب شنید که مهمان ها هنوز نیامده اند اما همسرش وقتی برای خرید به بازار رفته مغازه هایی که از آنها نسیه خرید می کرده اند به علت بدهی زیاد، دیگر حاضر به نسیه دادن نبودند و همسرش هم رویش نشده اصرار کند...
با ناراحتی به معراج شهدا برگشت و در حسینیه با شهیدی که امروز تفحص شده بود به راز و نیاز پرداخت...
"این رسمش نیست با معرفت ها. ما به عشق شما از رفاهمان در تهران بریدیم. راضی نشوید به خاطر مسائل مادی شرمنده ی خانواده مان شویم...". گفت و گریست.
دو ساعت راه شلمچه تا اهواز را مدام با خودش زمزمه کرد: «شهدا! ببخشید. بی ادبی و جسارتم را ببخشید...»
وارد خانه که شد همسرش با خوشحالی به استقبال آمد و خبر داد که بعد از تماس او کسی در خانه را زده و خود را پسرعموی همسرش معرفی کرده و عنوان کرده که مبلغی پول به همسر او بدهکار بوده و حالا آمده که بدهی اش را بدهد. هر چه فکرکرد، یادش نیامد که به کدام پسرعمویش پول قرض داده است...با خود گفت هر که بوده به موقع پول را پس آورده.
لباسش را عوض کرد و با پول ها راهی بازار شد. به قصابی رفت. خواست بدهی اش را بپردازد که در جواب شنید:بدهی تان را امروز پسرعمویتان پرداخت کرده است. به میوه فروشی رفت...به همه ی مغازه هایی که به صاحبانشان بدهکار بود سر زد. جواب همان بود....بدهی تان را امروز پسرعمویتان پرداخت کرده است...
گیج گیج بود. مات مات. خرید کرد و به خانه بر گشت و در راه مدام به این فکر می کرد که چه کسی خبر بدهی هایش را به پسرعمویش داده است؟ آیا همسرش؟
وارد خانه شد و پیش از اینکه با دلخوری از همسرش بپرسد که چرا جریان بدهی ها را به کسی گفته ... با چشمان سرخ و گریان همسرش مواجه شد که روی پله های حیاط نشسته بود و زار زار می گریست...
جلو رفت و کارت شناسایی شهیدی را که امروز تفحص کرده بودند در دستان همسرش دید. اعتراض کرد که: چند بار بگویم تو که طاقت دیدنش را نداری چرا سراغ مدارک و کارت شناسایی شهدا می روی؟
همسرش هق هق کنان پاسخ داد: خودش بود. خودش بود.کسی که امروز خودش راپسرعمویت معرفی کرد صاحب این عکس بود. به خدا خودش بود.... گیج گیج بود.مات مات...
کارت شناسایی را برداشت و راهی بازار شد. مثل دیوانه ها شده بود. عکس را به صاحبان مغازه ها نشان می داد. می پرسید: آیا این عکس،عکس همان فردی است که امروز...؟
نمی دانست در مقابل جواب های مثبتی که شنیده چه بگوید...مثل دیوانه هاشده بود. به کارت شناسایی نگاه می کرد. شهید سید مرتضی دادگر. فرزند سید حسین. اعزامی از ساری...وسط بازار ازحال رفت...
پی نوشت۱. این خاطره در مراسم تشییع این شهید بزرگوار، توسط این برادر برای حضار بیان شد.
پی نوشت۲. قبر مطهر این شهید، طبق وصیت خودش در دل جنگلهای اطراف شهر ساری، در کنار بقعه ی کوچک و ساده ی امامزاده جبار، قرار دارد.
نگرانی اصلی وزیر بهداشت سلامت زائران بوده😜
🔴 اجازه بازگشایی اماکن زیارتی به شرط نابودی کامل کرونا از کشور و جهان خلقت!!!
وزیر بهداشت:
🔹تا زمانی که اطمینان کامل پیدا نکنیم که یک زائر در اماکن زیارتی دچار مشکل نمیشود، به خودمان اجازه نمیدهیم که درب آنها را به روی مردم بگشاییم./ایرنا
👌شرکت کنندگان در بوستان ها و پارک ها و سینماها به جهنم که دچار میشوند لذا آزاد کردیم!
🧟♂خطرناک تر از کرونا و مورد حمایت وزارت بهداشت
🏴☠محصولات سرطانی با مجوز بهداشت و سیب سلامت
👌تناقض: شما که بلد بودید مردم را از ویروسی که ندیدند آن قدر بترسونید که مدت ها از زندگی عادی دست بکشند و خود را به سخت ترین رفتارها عادت بدهند، چرا برای موادی که به گفته خودتان از کرونا خطرناک تر هستند کاری نکرده بلکه مجوز میدهید
🆔 @setad_ehya_teb_eslami
🏡 کانال احیاء طب و تغذیه اسلامی
eitaa.com/joinchat/1231880192Cdbbc059498
🔴 شرکت صهیونیستی سِرس و پروژه شیطانی نجاستخوار کردن انسانها
وقتی خوردن مدفوع انسان جزء معجزات می شود!
رئیس فلان دانشگاه پزشکی که ترکیب آویشن و زنیان و سیاه دانه را که از معصوم رسیده, "ترکیبات نامعلوم" میخواند نظرش در مورد ترکیبات مدفوع انسان چیست!
آیا بر ایشان معلوم است?
حاضر هستند آنها را به جای آویشن و سیاه دانه و زنیان میل کنند?
البته وقتی FDA از دارویی رضایت داشته باشد این خودفروختگان غربی مآب و حفاظ آخرین گایدلاین ها یقینا حرفی علیه آن نخواهند داشت...
وا اسفا از این همه مصیبت..
لینک کامل مطلب:
yon.ir/o8MUN
#پزشکی_کثیف
╭┅──────┅╮
🌺 @tebotaghzea
╰┅──────┅╯