ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
📙 نام کتاب: نورالدین پسر ایران
📖 شماره صفحه: 539
ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
او قبلاً مسئول درمانگاه شهید بهشتی سپاه بود و آنجا هم واقعاً به داد مجروحان میرسید. حدود ده روز ماندم تا زخم پایم خوب شد و مرخص شدم.
اواخر اردیبهشت 1366 بود و بدجوری هوای جبهه به سرم زده بود، کسی هم نبود همراهم شود. گردان هم مدتی قبل، از مرخصی به منطقه برگشته بود. بنابراین، به تنهایی سوار اتوبوس دزفول شدم تا از شهر به آغوش جبهه بازگردم.
فصل پانزدهم
خط شلمچه
در دزفول خبری از گردان حبیب نبود. جویا شدم و فهمیدم گردان، خط شلمچه را تحویل گرفته است. فکر کردم بهتر است بروم به پادگانی که محل تدارکات ستاد جنگ بود. این پادگان در جاده خرمشهر ـ اهواز و در شش کیلومتری اهواز بود. جاده ای خاکی که خیلی هم بمباران شده بود، به این پادگان میرسید. آنجا متوجه شدم یکی از تویوتاها میخواهد برای گردان حبیب غذا ببرد، فرصت را از دست ندادم و با همان تویوتا راهی خط شدم.
به منطقه ای رسیدیم که تقریباً خط دوم ما بود. دو گروهان از بچه های گردان حبیب آنجا مستقر بودند. اغلب کسانی که من می شناختمشان در گروهان علی پاشایی بودند که در خط مقدم مستقر بود. تصمیم گرفته بودم که به گروهان علی بروم اما فکر میکردم آنها در پدافند هستند و من هم اصلاً نمیتوانستم در پدافند بمانم. از اول پدافند را دوست نداشتم، از یک طرف احتمال مجروحیت در پدافند زیاد بود و از طرف دیگر شرایط خط پدافندی، دلگیرکننده بود.
ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
📙 نام کتاب: نورالدین پسر ایران
📖 شماره صفحه: 540
ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
مهمتر از اینها در خط پدافندی فقط امکانات اولیه بود و من دیگر مثل سابق نبودم که بتوانم روی سنگ هم بخوابم! شبها چندین بار جابه جا میشدم چون به هر طرف که میخوابیدم ساعتی بعد از درد یک زخم قدیمی از خواب میپریدم.
آن شب در مخابرات گردان حبیب ماندم، نیروهای جدید به گردان آمده بودند و تعداد بچه ها زیاد بود، فقط دو سه نفرشان را میشناختم. از قضا آن روزها، خردادماه و ایام امتحانات بود. اما مسئولان هر کاری میکردند، معلمانی که آنجا بودند جلوتر نمیرفتند. ظاهراً به تازگی دو نفر از نیروها شهید شده بودند و این بنده خداها هم می ترسیدند. تا آنجا آمده بودند اما حاضر نبودند به خط بروند. وقتی گفتم فردا به خط میروم برگه های امتحانی را دستم دادند که بدهم بچه ها بنویسند و یک نفر که عقب برمی گردد برگه ها را هم بیاورد. آنجا با خط مقدم حدود سیزده کیلومتر فاصله داشت. صبحها ماشین تدارکات برای بچه ها آب، یخ و وسایل لازمشان را میبرد و من با همان تویوتا راهی خط شدم.
اول از همه، دوست قدیمی ام آقا فرج، را دیدم که معاون علی پاشایی بود. دوستم «حمید غمسوار»، یک بیسیمچی و چند نفر دیگر هم آنجا بودند. بعد از دیده بوسی و حال و احوال پرسیدند: «سید، اینجا میمانی؟»
ـ هنوز نمیدانم. فعلاً پنج شش روز میمانم. پدافند را دوست ندارم، شاید زود برگردم.
بچه ها گفتند آنها هم بعد از هفت هشت روز برمیگردند.
👇👇👇
✅ @telaavat
﷽
🌍اوقات شرعی به افق تهران🌍
🖼️امروز سهشنبه 14آبانماه 1398
🌞 اذان صبح: 05:04
☀️ طلوع آفتاب:06:29
🌝 اذان ظهر: 11:48
🌑 غروب آفتاب: 17:07
🌖 اذان مغرب: 17:25
🌓 نیمه شب شرعی23:05
@telaavat
🍃✼🌷✼🍃
#تفسیرنور
⏮سوره انعام آيه 17_18
(بسم الله الرحمن الرحیم)
⤵️وَإِن يَمْسَسْكَ اللَّهُ بِضُرٍّ فَلَا كَاشِفَ لَهُ إِلَّا هُوَ وَإِن يَمْسَسْكَ بِخَيْرٍ فَهُوَ عَلَى كُلِّ شىْءٍ قَدِيرٌ
ترجمه 🔻
⤵️و اگر خداوند (براى آزمایش و رشد، یا كیفر اعمال) تو را با (اسباب) زیان و آسیب درگیر كند، جز خودش هیچ كس برطرف كننده آن نیست و اگر خیرى به تو برساند، پس او بر هر چیز تواناست.
┅═══🍃✼🌷✼🍃═══┅
پيام ها ⚡📬
1-✨ سرچشمهى همهى امور یكى است، نه آنكه خیرات از منبعى و شرور از منبع دیگر سرچشمه گیرد. «و اِن یَمْسَسْك اللّه بضرّ... و اِن یَمْسَسْك بخیر»
2-✨ باید همهى امیدها به خدا و همهى خوفها از او باشد. «فلا كاشف له الاّ هو»
3-✨ قوانین الهى استثنا بردار نیست، پیامبر اكرم صلى الله علیه وآله نیز در مواجهه با حوادث تلخ و شیرین، باید متوجّه خدا باشد. «و اِن یَمْسَسْك اللّه بضرّ... واِن یَمْسَسْك بخیر فهو على كلّ شىء قدیر»
┅═══🍃✼🌷✼🍃═══┅
⏮آيه 18
آيه🔻
⤵️وَهُوَ الْقَاهِرُ فَوْقَ عِبَادِهِ وَهُوَ الْحَكِيمُ الْخَبِيرُ
ترجمه🔻
⤵️اوست كه بر بندگان خود قاهر و مسلط است و اوست حكیم آگاه.
┅═══🍃✼🌷✼🍃═══┅
نکته ها 🔻
⤵️كلمهى «قهر»، به آن نوع غلبهاى گفته مى شود كه مقهور، ذلیلِ در برابر قاهر باشد.
♻️در آیه ى 14، ولایت و رزّاقیّت خدا مطرح بود: «ولیّاً...و هو یطعم» در آیه ى 15، قهر و قیامت الهى: «انّى اخاف...عذاب» در آیه ى 16، نجات و رحمت خدایى: «...فقد رَحِمَه» در آیهى 17، حلّ مشكلات و رسیدن به خیرات: «فلا كاشف له الاّ هو» و در این آیه، قدرت مطلقه ى خدا مطرح است: «و هو القاهر فوق عباده»
┅═══🍃✼🌷✼🍃═══┅
پيام ها ⚡📬
1-💢 از دیگران هراسى نداشته باشیم كه قدرت خدا فوق همهى قدرتهاست. «و هو القاهر فوق عباده»
2-💢 قدرت و قهاریّت خدا، همراه با حكمت و علم اوست. «الحكیم الخبیر»
3-💢 نفع و ضرر رساندن خداوند، بر اساس حكمت و آگاهى اوست. «یَمْسسك اللَّه بضرّ... یَمْسسك بخیر... و هو الحكیم الخبیر»
✅ @telaavat
👆👆👆
#درس_زندگی
✍چارلی چاپلین می نویسد با پدرم رفتم سیرک، توی صف خرید بلیط؛ یه زن و شوهر با 4 تا بچشون جلوی ما بودند. وقتی به باجه رسيدند و متصدی باجه، قیمت بلیط هارو بهشون اعلام کرد، ناگهان رنگ صورت مرد،تغییر کرد !!
💥نگاهی به همسرش انداخت،معلوم بود که پول کافی ندارد و نميدانست چه بکند. ناگهان پدرم دست در جیبش کرد و یک اسکناس صد دلاری بیرون آورد و روی زمین انداخت،سپس خم شد و پول را از زمین برداشت و به شانه مرد زدو گفت: ببخشید آقا،این پول از جیب شما افتاد. مرد که متوجه موضوع شده بود،بهت زده به پدرم نگاه کردو گفت:متشکرم آقا !!! مرد شریفی بود ولی برای اینکه پیش بچهايش شرمنده نشود،کمک پدر را پذیرفت
بعد ازينکه بچه ها بهمراه پدر و مادرشان داخل سیرک شدن،ما آهسته از صف خارج شدیم و بدون دیدن سیرک به طرف خانه برگشتیم و من در دلم به داشتن چنین پدری افتخار کردم! "آن زیباترین سیرکی بود که به عمرم نرفته بودم"
👌ثروتمند زندگی کنیم، بجای آنکه ثروتمند بمیریم!
@telaavat
🌸🍃
🌹مناجات بسیار زیبا در مورد حضرت مهدی عجل الله تعالی فرجه شریف،در مسجد جمکران...
شاید برای ما میان ربّنایش
مولا دعای رفع حاجت کرده باشد...
باید که نام شیعه را از ما بگیرند
مولا اگر با چاه خلوت کرده باشد...
#اللهم_عجل_لولیک_الفرج
🆔 @telaavat
حضرت دلدار روشنی بخش دلها.mp3
13.5M
🌷🌷🌷🌷🌷🌷🌷🌷🌷🌷🌷🌷☘☘☘☘☘☘☘☘☘☘☘☘
💠کاری زیبا از گروه تواشیح شوق وصال
السلام ای منتقم...
السلام ای مهدی صاحب زمان...
روشنی بخش دلم حضرت دلدار بیا....
سحری دیدن این عاشق بیمار بیا...
#تواشیح
#سه_شنبه_های_مهدوی
#انتظار
👇👇👇
@telaavat
ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
📙 نام کتاب: نورالدین پسر ایران
📖 شماره صفحه: 541
ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
چون حدود دوازده روز بود آنجا بودند و قرار بود گردان دیگری خط را تحویل بگیرد. برگه های امتحانی را دادم به فرج قلیزاده. نمیشد بچه ها را یکجا جمع کرد. هر کس باید در سنگر خودش امتحان میداد. معلمها سپرده بودند جوری بنویسید که بالاتر از هیجده نگیرید اما بچه ها که نگاه میکردند میگفتند: «از این ورقه نمیشه هیجده گرفت!»
ساعتی بعد در خط میگشتم و به سنگر بچه ها سر میزدم. سه راهی ای بود که آتش عراق مدام آن را میکوبید. دسته علیرضا سارخانی آن طرف سه راهی بود. با فاصله کمی از سه راهی، کانالی کشیده شده بود که به کمین میرسید، سنگر کمین حدود چهل متر جلوتر از خط مقدم بود. در کمین تانکهای سوخته ای دیده میشدند که آن طرف تانکها عراقیها بودند و این طرف تانکها بچه های ما. یعنی در کمین، فاصله بچه ها با دشمن بیست، سی متر بود. بچه ها میگفتند عراقیها از این کانال زیاد میایند. بچه ها هم آنها را میدیدند و میزدند. موقعیت منطقه و کانال طوری بود که نیروهای ما هر وقت به طرف تانک سوخته میرفتند، عراقیها میدیدند و میزدند. آنجا فقط نیم خیز میشد رفت. منطقه ای که دسته علیرضا سارخانی آنجا بود، بدترین منطقه بود. موقعیت منطقه طوری بود که ماشین و تدارکات بچه ها در آن قسمت بود و عراقیها آن قسمت از جاده را خوب میدیدند و به سختی میزدند. تلفات در آن سه راهی به حدی بود که بچه ها آنجا را «سه راهی شهادت» نامیده بودند. خط پدافندی شلمچه واقعاً جای خطرناکی بود. من از سه راهی رد نشدم و بچه های دسته سارخانی را از دور دیدم، اما اینطرف سه راهی سنگری بود که به طرفش رفتم.
ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
📙 نام کتاب: نورالدین پسر ایران
📖 شماره صفحه: 542
ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
ناگهان حاجی میلانی را دیدم، معلوم بود بعد از نماز صبح خوابیده و حالا که حدود نُه صبح بود، بیدار شده اند. میخواستند بروند صبحانه بگیرند. حاجی میلانی تا مرا دید داد زد: «لوری...» بعد از ماجرای لورل و هاردی و بساطی که با شهید عبدالحسین اسدی راه میانداختیم هیچوقت مرا به اسم خودم صدا نمیزد. استقبال گرمی بود. بعد از روبوسی و خوش و بش وارد سنگرشان شدم. حبیب رحیمی هم آنجا بود. از دیدار هم خوشحال شده بودیم. با حبیب که آشنای قدیمی بودیم یاد خاطرات گذشته افتادیم. بچه ها مرتب می پرسیدند: «سید! میمانی یا نه؟!» جواب میدادم: «تو پدافند کم طاقت می یارم. حالا هم به خاطر جمع بچه ها چند روزی میمونم.» صحبتمان گل کرد و کشید تا ساعت دو ظهر. علی آقا پاشایی یکی را فرستاده بود و گفته بود: «برو سید نورالدین رو پیدا کن بیار ناهار بخوریم!» گفتم شب به سنگر آنها میروم. گفتند: «اینجا شب با عراقیها آتشبازی داریم.» بالاخره جمع و جور شدیم و آمدم پیش علی آقا. تا مرا دید دادش درآمد: «باباجان! اول کمی یه جا بنشین، ناهارت رو بخور بعد برو دنبال گشت و گذارت!» واقعیت این بود چنان با دوستان آخت بودم که دلم میخواست در همان اولین ساعات حضور به همه شان سر بزنم. کجای دنیا میتوانستم یک رنگتر و صادقتر از آن دوستان پیدا کنم؟!
ساعت حدود دو و نیم بود که ناهارمان را در سنگر خوردیم. فضای سنگر کمی خفه بود؛ نور ضعیفی از روزنه داخل سنگر میافتاد، شبها هم معلوم بود فانوس روشن میکردند اما نتوانستم زیاد بنشینم. ناهارم را بیرون سنگر بردم و دم در نشستم.
✅ @telaavat