eitaa logo
مــاهــور | 𝕄𝔸ℍ𝕆𝕆ℝ
930 دنبال‌کننده
105 عکس
35 ویدیو
0 فایل
﴿ بسم الله الرحمن الرحیم ﴾ ✧ گاهی، چند کلمه در زمانِ درست، می‌توانند حالِ یک روز را عوض کنند... امیدوارم هر بار که به اینجا سر می‌زنی، سهم کوچکی از آرامش، امید و لبخند را با خودت ببری. 🤍 🍃ارتباط جهت تبادل @aaa22dd 🌿 ارتباط جهت تبلیغات @tblighat11
مشاهده در ایتا
دانلود
2.2M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
روغن صد در صد گیاهی بونکسیر دارای گواهینامه ثبت اختراع ساخت کشور ترکیه!🇹🇷 ✅این روغن جهت تسکین فوری درد های مفصلی ماهیچه‌ای ای و استخوانی و عصبی قابل استفاده است وپس از استفاده نتیجه تسکین دهندگی و از بین رفتن درد رو مشاهده خواهید کرد و در صورت ادامه روند در یک دوره 21 روزه درمان قطعی صورت میگیرد! 📞جهت دریافت مشاوره رایگان و ثبت سفارش دایرکت و یا عدد2 را بفرستید @expert77 09379646737 رضایت هارو ببین 😍👇 https://eitaa.com/joinchat/3284403816C19d2223b92
هدایت شده از Tb Julica💛
. با پیژامه هـای شـیک و ترند این چنـل استایل تو قشنگ تر از قبل کن 𐙚🍓💘 منبع شومیز و کراپ های پینترستی💅🏻>> ๑𝗝𝗈𝗂𝗇𝗨s𓍯ֶָ: https://eitaa.com/joinchat/1392182436C415ff2c181 فقط شیک پسندا عضو بشن 🦥❌ .
دلٮ میخواد مآینکرفت بازي کنی ولي چیزي ازش بلد نیستی😭 ؟ ‌ ‌ ‌ویدیؤ هآی ترند از بآزی ماینکرفت :: ‌‌‌ ‌ ‌ ‌‌@ minecraf 🛤 @ minecraft
هدایت شده از عضو شو شارژ بگیر
🔥❤️‍🔥 🤭😶‍🌫 فایل دوربین مداربسته برای چندمین بار پخش شد...نازگل، درست چند دقیقه قبل از مرگ مادرش، آروم چیزی داخل لیوان ریخت...همون لحظه صدای نازگل از داخل فایل صوتی پخش شد:«همه تقصیرا رو میندازیم گردن سارا... آرتین اونقدر عاشقمه که حتی یه لحظه هم به من شک نمی‌کنه.» رنگ از صورت آرتین پرید.گوشیش از دستش افتاد.«نه... نه... این امکان نداره...» تمام این مدت...به زنی تهمت زده بود که تنها گناهش عاشق شدنش بود.تمام این مدت... قاتل واقعی رو توی آغوش گرفته بود. با دست‌های لرزون شماره ساراروگرفت... «شماره مورد نظر خاموش می‌باشد...» آرتین روی زانوهاش افتاد و برای اولین بار، با صدای بلند گریه کرد...اما دیگر خیلی دیر شده بود...❤️‍🔥 𝑱𝑶𝑰𝑵:https://eitaa.com/joinchat/1362822832C7c0f69cc49 +پسره فکر میکرد زنِ‌اجباریش قاتل مامانشه درحالی که تغصیر عشقش بود🥶🤭
هدایت شده از عضو شو شارژ بگیر
تمام صحنه‌هایی که سارا گریه می‌کرد و قسم می‌خورد بی‌گناهه، جلوی چشمش زنده شد... با پاهای لرزون به سمت نازگل رفت. «همه اینا... دروغه، نه؟» نازگل لبخند زد...همون لبخندی که یه عمر عاشقش بود.«نه آرتین... ولی تو فقط یه اشتباه کردی... اونم اینکه زیادی حرفای منو باور کردی.»سیلی محکمی توی صورت نازگل نشست.آرتین با صدایی که از گریه می‌لرزید فریاد زد:«سارا کجاست؟!» نازگل با خونسردی شونه بالا انداخت. «اگه هنوز زنده باشه... شاید یه جای این شهر باشه.» 𝙅𝙊𝙄𝙉:https://eitaa.com/joinchat/1362822832C7c0f69cc49 ☕️ 🥵💆🏻‍♀ ساعت 17 پاک بشه✅ تا نیم ساعت فعالیت نکنید. گسترده⁴ساعته لیلیوم𐙚