𝑻𝒉𝒆 𝑩𝒓𝒂𝒊𝒏 𝒐𝒇 𝑴𝒂𝒔𝒕𝒆𝒓𝒎𝒊𝒏𝒅
از دیشب تا حالا کلی فکر و جستوجوی درونی کردم که ببینم آخرین باری که جریان این احساسات گرم رو عمیق ت
و خیلی زود فهمیدم که نیمه شعبان بود...
واقعا.. عمیقا..
(هرچند خیلی کوتاه و ناپایدار بود..)
𝑻𝒉𝒆 𝑩𝒓𝒂𝒊𝒏 𝒐𝒇 𝑴𝒂𝒔𝒕𝒆𝒓𝒎𝒊𝒏𝒅
و خیلی زود فهمیدم که نیمه شعبان بود... واقعا.. عمیقا.. (هرچند خیلی کوتاه و ناپایدار بود..)
اما به قبل از اون هرچی بیشتر فکر کردم و شواهد به جا مانده رو برسی کردم دیدم که به مدت خیلی خیلی طولانیای هیچی...
𝑻𝒉𝒆 𝑩𝒓𝒂𝒊𝒏 𝒐𝒇 𝑴𝒂𝒔𝒕𝒆𝒓𝒎𝒊𝒏𝒅
اما به قبل از اون هرچی بیشتر فکر کردم و شواهد به جا مانده رو برسی کردم دیدم که به مدت خیلی خیلی طولا
وقتی که برای زمان نسبتا زیادی توی حالت بقا و اشباع هیجانی بودم..
𝑻𝒉𝒆 𝑩𝒓𝒂𝒊𝒏 𝒐𝒇 𝑴𝒂𝒔𝒕𝒆𝒓𝒎𝒊𝒏𝒅
چهارمین فقط صرفاً چون میخوام یه مدت وارد این سایدم بشم...
همزمان با تلاشم برای تغییر سایدم و نگهداری خودم توی این شرایط به لطف خدا همچین اتفاقی افتاد و کانال احساسات مطلوب انسانیم باز شد و کارم رو راحتتر کرد..
𝑻𝒉𝒆 𝑩𝒓𝒂𝒊𝒏 𝒐𝒇 𝑴𝒂𝒔𝒕𝒆𝒓𝒎𝒊𝒏𝒅
وقتی که برای زمان نسبتا زیادی توی حالت بقا و اشباع هیجانی بودم..
به وضوح یادمه آخرین احساساتی که قبل از اورلود هیجانیم میتونستم حس کنم، چیزایی که شما بهش میگین منفی، بد و ناسالم... بود..
مثل نفرت، انزجار، خشم و خشونت و عصبانیت.. سردی و بیرحمی..
چیزایی که تحت کنترلم بودن..
و البته منظم توسط خودم سرکوب میشدن...
چون هیچ راه بدون آسیبی برای ابراز و تخلیهاشون وجود نداشت...
[عمیقا از خالقم سپاسگزارم که اون موقع دست کم این احساس مسئولیت و انسانيت رو داشتم که "منطقینیست" و "باید از آسیبزایی به زمینیها جلوگیری بشه"]
(حرف زدن از حسهام برام خیلی خیلی وحشتناک، سخت و آزاردهندهاست...، بخاطر همین هم انجامش میدم!.. به زور!✨️ این حال میده..!✨️)
لذت اینکه چیزی برات آزاردهندست، اما دقیقاً چون آزاردهندست، به سمتش میری...
بله.. این کار هم برای من سخته...، حتی وحشتناکه...
اما دقیقا به همین دلیل، ارزش انجام دادن داره...
مثل داستان چنل زدن، بعد عضو شدن دوستای نزدیکم
و بعدش عضو شدن بقیه دوستان و آشنایان و بعد هم کسانی که نمیشناسم و افزایش ممبرا میمونه...
هی سختتر شد...