خلاصه که
توی گشت و گذارت و نگاه کردن، بعد از ۳ سال جستجو، ناگهان گردنبند اهورامزدا رو که میخواستی برای رفیقت بگیری، میبینی، ولی رفیقت دیگه رفته... اشکالی نداره،، میخریش..
بگذریم
در حین ادامه پیادهروی کردن و نگاه و نگاه و نگاهکردن
و فرار ذهن از شبیخون افکار
یه دفعه دو تا از رفیقاتو میبینی(که البته دو ساعت پیش با هم سر کلاس بودین:/😂)
و این سکوت و نگاه درهم میشکنند!
یکم چرخ چرخ میکنید و بعد جدا میشی
میری که بری
دوباره باید وارد میدان خونین شد
وارد جنگی بی سر و ته
بیپایان..
که خودت تنها سرباز
تنها فرمانده
تنها سلاحی..
تنها همرزم، و تنها دشمن خودتی..!
تنهایی قدم زدن در هوای سرد
و نگاه کردن به جریانها
باعث شد
ذهنم خفهخون بگیره
و من از بند اون رها شم..
هرچند به مدت کوتاهی
و در آخر هم باعث شد گوشیمو جا بذارم و الان گوشی نداشته باشم☺
ممنون ازش☺
و بله این بود خاطره من از اولين تجربه تنها حرم رفتنم...
¹⁴⁰⁴'¹¹'⁰²
تابستون vs زمستون(عکس دیروز) یکی از مکانهای مورد علاقهام
جایی که جریان زندگی به وضوح پیداست...
جایی که خیلی خوب ذهنم سکوت میکنه و مشغول نگاه کردن..
و پاییز بسیار زیبا و دلانگیزش که متاسفانه عکاسش من نیستم،،)
چیزی که خیلی غمزدهام میکنه اینه که من امسال نتوستم از پاییز اینجا به عنوان مسکن استفاده کنم:::(