_"اتاق شلوغ، مغز شلوغ؛ لیوانهای نصفهنیمه، چایهای یخزده با چوب دارچینِ تهمانده، قهوهی سردشده در لیوانِ موردعلاقهام، کتابهای چیدهشده گوشهی اتاق؛ و ذهنی پر از خاطراتی کهنه، پر از حرفهای نگفته و فکرهایی که تمام نمیشوند؛ ذهنی که مدتهاست خسته است، آنقدر خسته که دیگر حتی دلش نمیخواهد چیزی را مرتب کند."
_ توی کیف قارچ خپل ۲ عدد کتاب خیلی متفاوت پیدا میشه و ۳ عدد پوستر توی جیبی که توی کاغذ کاهی نوستالژی با برچسب "کتاب فروشی دی" بسته بندی شده! _
کل روز هام در پاییز بدون هیچ ادا: کتاب، سیب، مدرسه، درس، نوشتن، اندکی خواب. (این چرخه ادامه داره.)
زندگی به عنوان قارچ خپل ๋࣭𓏲 ๋࣭ ࣪
𝖱𝖾𝗏𝖾𝗋𝗂𝖾.
یهویی پیداش کردم ولی خیلی عجیبه!