عاد و داستانش، الان داره چند روایت رو به صورت همزمان پیش میبره؛
یک حالت اسطورهای، یک حالت پروندهگونه و یک حالت روایتهای کوچیک(مثل داستان مرد ماهیگیر و معشوقش)؛
شما خودتون بیشتر کدومو خوشتون میاد؟
مثلا از داستان های کوچیک شروع کنم و دنیارو بزرگ کنم و توضیح بدم یا مستقیم دیتا بدم؟
یک داستانی نوشتم که بنظرم جالبترین و هیجانانگیز ترین کاری بوده که نوشتم.
تا چند دقیقه دیگه دراپ میشه؛
لطفا به طولانی بودنش توجه نکنید و چند خطی بهش فرصت بدید
از مجموعه روایتهای پراکنده درباره عاد؛ نسخهای که اصالت آن هرگز تایید نشد.
در میان تمام شهرهایی که نامشان از تاریخ حذف شده است، دربارهٔ یکی از آنها روایت متفاوتی وجود دارد.
نه به این دلیل که بزرگتر از دیگر شهرها بود، نه به این دلیل که مردمانش از دیگران شجاعتر بودند، و نه حتی به این دلیل که عاد مدت بیشتری در آنجا مانده بود.
تفاوت آن شهر در این بود که پیش از ناپدیدشدن، فهمیده بود چه اتفاقی در حال رخدادن است.
و تصمیم گرفته بود جلوی آن را بگیرد.
نام شهر در نسخههای مختلف متفاوت است. در یکی از آنها، شهر را "اِرمان" نامیدهاند؛ در دیگری، "اِرما" و در نسخهای دیگر، نام شهر از ابتدا با جوهر سیاهی پوشانده شده است که حتی در حاشیه کاغذ نیز نفوذ کرده. هیچکدام از این نامها در نقشههای باقیمانده پیدا نمیشوند. در بعضی نقشهها، جایی که باید شهر قرار داشته باشد، زمینی خالی دیده میشود؛ در برخی دیگر، رودخانهای از میان آن میگذرد که هیچگاه به دریا نمیرسد.
قدیمیترین نوشتهای که به این شهر نسبت داده شده، با جملهای آغاز میشود که نویسندهاش احتمالاً هرگز تصور نمیکرد روزی مهمترین بخش نوشتهاش باشد:
"ما متوجه شدیم که گذشته، آنقدرها هم که تصور میکردیم پشت سر ما نیست."
در ادامه متن، نویسنده درباره تغییراتی مینویسد که ابتدا کوچک و بیاهمیت به نظر میرسیدند.
مردی که به یاد میآورد در کودکی خواهری داشته، اما هیچکس دیگری وجود او را تأیید نمیکرد. خانهای که اسناد مالیاتیاش به دویست سال پیش بازمیگشت، در نقشههای قدیمیتر هیچ اثری نداشت. مجسمهای در میدان مرکزی شهر که مردم از کودکی دیده بودند، ناگهان فاقد هرگونه سابقه ساخت شد. سنگتراشی که ادعا میکرد پدرش آن را ساخته، وقتی به کارگاه خانوادگیاش بازگشت، متوجه شد که پدرش در تمام مدارک موجود، یک کشاورز بوده است.
در ابتدا، هیچکس این اتفاقات را به هم مرتبط نمیدانست.
مردم همیشه چیزهایی را فراموش میکنند. اسناد اشتباه میشوند. خانوادهها درباره گذشته خود دروغ میگویند. تاریخنگاران از یکدیگر نسخهبرداری میکنند و اشتباهاتشان را به نسلهای بعد میسپارند. حتی گاهی شهری وجود دارد که مردمش دیگر نمیدانند چرا در مرکز آن مجسمهای ساخته شده است.
اما در اِرمان، تعداد این اتفاقات افزایش یافت.
چیزی که مردم را نگران کرد، خود ناپدیدشدن نبود. این بود که جهان، پس از هر ناپدیدشدن، طوری رفتار میکرد که انگار هیچ اتفاقی نیفتاده است.
هیچ جای خالیای باقی نمیماند.
خانه حذفشده نه ویران میشد، نه زمین آن خالی میماند؛ بلکه خیابان از ابتدا کوتاهتر بود. مردی که خواهرش را به یاد میآورد، نهتنها نمیتوانست او را در هیچ سندی پیدا کند، بلکه متوجه میشد اتاقی که زمانی متعلق به او بود، در نقشهٔ خانه هرگز وجود نداشته است. مجسمه میدان ناپدید نمیشد؛ میدان از ابتدا بدون مجسمه ساخته شده بود.
حتی خاطرات نیز با این تغییر سازگار میشدند.
تنها گاهی، چیزی باقی میماند.
یک اندوه بیدلیل. احساس تعلق به خانهای که هیچکس نمیتوانست نشانیاش را پیدا کند. ترس از نامی که هیچکس آن را به خاطر نمیآورد. مردمی که هنگام عبور از یک خیابان، برای لحظهای کوتاه احساس میکردند باید به کسی سلام کنند، اما نمیدانستند به چه کسی.
و بعد، آن احساس نیز از میان میرفت.
مگر برای معدودی که نمیدانستند چرا هنوز آن را به یاد دارند.
نخستین کسی که تلاش کرد این اتفاقات را بررسی کند، تاریخنگاری نبود که نامش در نسخههای باقیمانده ذکر شده باشد. او کتابدار بود؛ مردی که تمام عمر خود را در اتاقهای زیرزمینی کتابخانه شهر گذرانده بود و به نظم بیش از هر چیز دیگری اعتماد داشت.
برای او، جهان چیزی بود که میشد آن را ثبت کرد.
اگر پادشاهی سلطنت کرده بود، باید فرمانی از او باقی میماند. اگر جنگی رخ داده بود، باید دستکم نام یکی از سربازان در فهرستی نوشته میشد. اگر خانهای ساخته شده بود، باید کسی هزینهٔ ساخت آن را پرداخت کرده بود.
و اگر چیزی وجود داشت، باید اثری از آن پیدا میشد.
این باور ساده، تمام زندگی او را ساخته بود. به همین دلیل، وقتی با پروندههایی روبهرو شد که محتوایشان با یکدیگر سازگار نبود، تصمیم گرفت بهجای اعتماد به یکی از آنها، همه را کنار هم قرار دهد.
او اسناد مالیاتی، نقشهها، شجرهنامهها، نامههای خصوصی، گزارشهای قضایی و نسخههای قدیمی کتابها را گردآوری کرد. سپس هر نام، هر تاریخ و هر مکان را با دیگر اسناد مقایسه کرد.
نتیجه، مجموعهای از تناقضها بود که هیچ نظم شناختهشدهای نداشت.
در یک سند، مردی در سالی مشخص صاحب سه فرزند بود. در سند دیگری، همان مرد هرگز ازدواج نکرده بود. اما نکتهٔ عجیبتر این بود که هر دو سند از نظر دیگر اطلاعات، کاملا معتبر به نظر میرسیدند. امضاها یکسان بودند، کاغذها به دوره خود تعلق داشتند و هیچ نشانهای از جعل وجود نداشت.
در یک نسخه، پل سنگی شهر پیش از تأسیس کتابخانه ساخته شده بود. در نسخهای دیگر، کتابخانه هفتاد سال پیش از پل وجود داشت. در نسخه سوم، هیچکدام از این دو بنا وجود نداشتند، اما هزینه تعمیر آنها در حسابهای شهرداری ثبت شده بود.
کتابدار ابتدا تصور کرد که با مجموعهای از خطاهای تاریخی روبهرو است.
اما وقتی اسناد را دوباره بررسی کرد، تاریخها تغییر کرده بودند.
نه همه آنها. نه به شکلی که بتوان تغییر را به یک عامل مشخص نسبت داد. تنها بعضی از تاریخها جابهجا شده بودند و بعضی از نامها با واژههایی جایگزین شده بودند که در نسخه قبلی وجود نداشتند.
او تمام نسخهها را در اتاقی جداگانه نگه داشت و روی در آن نوشت:
"هیچ سندی را جایگزین نکنید."
روز بعد، یکی از دستیارانش پرسید منظور او از جایگزینکردن چیست. دستیار ادعا میکرد که این عبارت را نمیفهمد و هرگز به یاد نمیآورد که چنین دستوری دریافت کرده باشد.
کتابدار جمله را از روی در پاک کرد.
سپس آن را روی کاغذی نوشت و در صندوقی فلزی گذاشت.
در همان شب، صندوق را به خانه برد.
آنچه کتابدار در ماههای بعد کشف کرد، نه پاسخ، بلکه تغییری در صورت مسئله بود.
او دریافت که تناقضها همیشه به گذشته مربوط نیستند.
گاهی، اسناد درباره اتفاقاتی اختلاف داشتند که هنوز رخ نداده بودند.
در یکی از گزارشهای ثبتشده، قرار بود پل شمالی شهر در زمستان فرو بریزد. گزارش دیگری، که تاریخ نگارش آن چند سال پیشتر بود، هزینه بازسازی پل را ثبت کرده بود. در نسخهای سوم، پل هیچوقت ساخته نشده بود و مسیر شمالی شهر از راهی دیگر میگذشت.
هیچکدام از این اسناد بهتنهایی عجیب نبودند. ممکن بود پل چند بار بازسازی شده باشد، یا گزارشها درباره پلهای متفاوتی صحبت کنند.
اما نقشهها نشان میدادند که همه آنها دقیقا به یک مکان اشاره دارند.
کتابدار در حاشیه یکی از اسناد نوشت:
"شاید آنچه تغییر میکند، خود واقعه نیست. شاید رابطه ما با آن چیزی است که اتفاق افتاده."
این جمله در نسخهای که بعدها پیدا شد، به شکل دیگری ثبت شده بود:
"شاید آنچه تغییر میکند، خود واقعه نیست. شاید رابطه ما با آن چیزی است که قرار است اتفاق بیفتد."
و در نسخهای دیگر، جمله چنین بود:
"شاید واقعهای وجود ندارد. شاید تنها چیزی که باقی میماند، رابطه ما با آن است."
سه جمله، با سه معنای متفاوت.
کتابدار هر سه را در یک صفحه نوشت و برای نخستین بار، از ثبت اختلافها دست کشید. بهجای آن، شروع کرد به جستوجوی الگویی که بتواند توضیح دهد چرا این اختلافها در حال رخدادن هستند.
او از خود پرسید که اگر اسناد بهتنهایی قابل اعتماد نیستند، آیا میتوان به شاهدان اعتماد کرد؟
اگر شاهدان نیز خاطرات متفاوتی داشته باشند، آیا میتوان به مکانها اعتماد کرد؟
و اگر مکانها هم تغییر کنند، چه چیزی باقی میماند که بتوان آن را مبنای شناخت قرار داد؟
او برای یافتن پاسخ، به سراغ قدیمیترین کتیبه شهر رفت؛ سنگی که در تالار مرکزی نگهداری میشد و بهگفته مردم، پیش از ساخت نخستین خانه در آن محل قرار داشته است.
روی کتیبه هیچ نامی نوشته نشده بود.
تنها یک جمله وجود داشت:
"آنچه بازمیگردد، پیش از رفتن نیز همینجا نبوده است."
کتابدار ساعتها به آن خیره ماند.
در هیچیک از کتابهای تاریخی، شرحی درباره معنای این جمله پیدا نکرد. هیچکس نمیدانست چه کسی آن را نوشته و چرا آن را در مرکز شهر قرار داده است.
او دستور داد کتیبه را از تالار خارج کنند و در اتاقی بدون پنجره قرار دهند.
آن شب، برای نخستین بار، خواب عاد را دید.
در خواب، موجودی در انتهای یک خیابان ایستاده بود. صورتش شبیه صورت انسان بود، اما چشمها در جای درست قرار نداشتند. کتابدار نمیتوانست تشخیص دهد که موجود به او نگاه میکند یا از میان او به چیزی در پشت سرش مینگرد.
او پرسید:
"تو چه چیزی را بازمیگردانی؟"
موجود پاسخی نداد.
کتابدار دوباره پرسید.
"آنچه باید باشد، از نظر چه کسی باید باشد؟"
این بار، عاد سرش را اندکی خم کرد.
کتابدار از خواب بیدار شد.
در دفترش، جملهای نوشته شده بود که مطمئن بود پیش از خواب آن را ننوشته است:
"پرسش تو بر چیزی بنا شده بود که هنوز وجود نداشت."
کتابدار تنها کسی نبود که متوجه تغییرات شده بود.
در ماههای بعد، گروه کوچکی از شهروندان در اتاق پشتی یک مدرسه قدیمی گرد هم آمدند. هیچکدام از آنها دانشمند یا فیلسوف نبودند. یک پزشک، دو معلم، یک نقشهکش، زنی که در بایگانی دادگاه کار میکرد و مردی که سالها در کارگاه چاپ کتاب فعالیت داشت، اعضای اصلی گروه بودند.
آنها از خانوادههایی میآمدند که هرکدام چیزی را از دست داده بودند؛ نه لزوماً کسی را، بلکه بخشی از گذشته را که دیگر نمیتوانستند اثبات کنند.
پزشک، بیماری را به یاد میآورد که سالها درمانش کرده بود، اما هیچ پروندهای از او باقی نمانده بود. معلم، دانشآموزی را به خاطر داشت که هر روز در ردیف آخر مینشست، اما کلاس او در هیچ فهرستی بیش از بیست دانشآموز نداشت. نقشهکش، خیابانی را به یاد میآورد که بارها از آن عبور کرده بود، ولی هر نقشهای که میکشید، نشان میداد مسیر آن خیابان از ابتدا وجود نداشته است.
آنها ابتدا تلاش کردند برای یکدیگر شاهد باشند.
هرکس خاطرهای را تعریف میکرد و دیگران آن را مینوشتند. سپس نوشتهها را امضا میکردند و در پوشههایی قرار میدادند که تاریخ و محل ثبت شهادت روی آنها درج شده بود.
این کار، برای مدتی کوتاه، به آنها آرامش میداد.
اگر یک نفر چیزی را به یاد میآورد، ممکن بود اشتباه کرده باشد. اگر دو نفر آن را به یاد میآوردند، شاید هر دو اشتباه کرده بودند. اما اگر ده نفر یک اتفاق را به یاد میآوردند و نوشتههایشان پیش از هرگونه گفتوگو با یکدیگر ثبت شده بود، دیگر نمیشد بهآسانی همهچیز را به خطای حافظه نسبت داد.
آنها تصور میکردند با افزایش تعداد شاهدان، احتمال محو شدن گذشته کاهش مییابد.
پس شروع کردند به ثبت هرچه بیشتر.
از مردم خواستند خاطرات خود را بنویسند. از خانوادهها خواستند نام مردگان را ثبت کنند. از نقاشان خواستند چهره کسانی را که دیگر در هیچ عکسی نبودند، بازسازی کنند. در میدان شهر، لوحهایی نصب کردند و روی آنها نام اشخاصی را حک کردند که کسی جز چند نفر وجودشان را به یاد نمیآورد.
شهر کمکم به چیزی شبیه یک بایگانی بزرگ تبدیل شد.
روی دیوار خانهها تاریخ ساختشان نوشته شد. روی پایه مجسمهها، نام سازندگان حک شد. در کتابخانه، نسخههایی از اسناد را در محفظههای جداگانه نگهداری کردند. حتی کودکان را تشویق کردند خاطراتشان را بنویسند؛ به این امید که نوشتههایی که در سنین پایین ثبت میشوند، کمتر تحت تاثیر فراموشی قرار گیرند.
اما در میان اعضای گروه، زنی بود که با این روش مخالف بود.
او در دادگاه کار میکرد و هر روز با پروندههایی روبهرو میشد که در آنها چند نفر درباره یک واقعه شهادت میدادند، بیآنکه بتوانند حقیقت را ثابت کنند.
یک شب، وقتی دیگران از موفقیت طرحشان سخن میگفتند، پرسید:
"گر همه ما یک چیز را به یاد بیاوریم، از کجا میفهمیم که آن چیز واقعا اتفاق افتاده است؟"
کسی پاسخ نداد.
بعد از کمی مکث، زن ادامه داد.
"ما داریم خاطراتمان را ثبت میکنیم. نه حقیقت را."
مرد چاپگر گفت که تفاوتی میان این دو وجود ندارد، دستکم تا زمانی که بتوانند نوشتهها را حفظ کنند.
زن به او نگاه کرد و گفت:
"اگر حقیقت عوض شود، نوشتهها هم بخشی از همان حقیقت خواهند بود."
این جمله بعدها در یکی از روایتها ثبت شد. اما در نسخهای دیگر، گویندهٔ آن پزشک بود؛ و در نسخهای سوم، هیچکس چنین جملهای نگفته بود.
آنها تصمیم گرفتند از ثبت گذشته فراتر بروند.
اگر عاد چیزی را که باید باشد بازمیگرداند، پس شاید بتوان با ثبت دقیق وضعیت جهان، مانع از تغییر آن شد. اگر هر خیابان، هر خانه، هر انسان و هر اتفاق در مجموعهای از اسناد مستقل ثبت میشد، شاید تغییر یک بخش نمیتوانست همه بخشهای دیگر را نیز با خود تغییر دهد.
این استدلال، از نظر آنها، منطقی بود.
امّا به مرور در جلسات روزانهشان، کسانی که قبلاً یکدیگر را بهخوبی میشناختند، شروع کردند به تردید در خاطرات مشترکشان. بعضیها اصرار داشتند که گروه از ابتدا شش عضو داشته است؛ برخی دیگر تعداد اعضا را هفت نفر میدانستند. در دفتر حضور و غیاب، هفت امضا وجود داشت، اما یکی از امضاها به نام شخصی بود که هیچکس نمیتوانست چهرهاش را به یاد بیاورد.
آنها برای نخستین بار متوجه شدند که مسئله فقط از دست دادن اطلاعات نیست.
آنها داشتند اعتماد خود را به تجربه مشترک از دست میدادند.
یک روز، پزشک به جلسه نیامد.
دیگران تصور کردند بیمار شده است. یکی از اعضا به خانهاش رفت، اما در آنجا خانوادهای زندگی میکرد که ادعا میکرد سالهاست در آن خانه ساکن است. آنها پزشک را نمیشناختند و هیچگاه به یاد نمیآوردند که پزشکی در آنجا زندگی کرده باشد.
وقتی مرد به جلسه بازگشت، از دیگران خواست نام پزشک را بگویند.
هیچکس نتوانست.
او پوشهای را روی میز گذاشت. درون آن، چندین صفحه نوشته وجود داشت که به خط پزشک ثبت شده بود. روی صفحهٔ نخست، نام او نوشته شده بود و در پایین آن، امضایی قرار داشت.
اما وقتی اعضای گروه به نوشتهها نگاه کردند، چیزی به یاد نیاوردند.
نه چهرهای، نه صدایی، نه حتی احساسی از آشنایی.
آنها اسناد را بررسی کردند. امضاها با یکدیگر مطابقت داشتند. نوشتهها از نظر زبانی و موضوعی یکپارچه بودند. حتی در حاشیه چند صفحه، یادداشتهایی وجود داشت که به جلسات قبلی اشاره میکرد.
بااینحال، هیچکس نمیتوانست نویسنده را به خاطر بیاورد.
در پایان جلسه، یکی از اعضا پیشنهاد کرد که پرونده را حفظ کنند، حتی اگر دیگر ندانند متعلق به چه کسی است.
دیگری پرسید:
"اگر نتوانیم به یاد بیاوریم که چه کسی این نوشتهها را تهیه کرده، چه چیزی ثابت میکند که نویسندهای وجود داشته است؟"
این پرسش، بحث را متوقف کرد.
آن شب، برای نخستین بار، هیچکس چیزی در دفتر ثبت نکرد.
در نسخهای از روایت، تصمیم نهایی گروه در یک جلسه عمومی گرفته شد.
آنها به این نتیجه رسیدند که اگر عاد واقعا چیزی را که باید باشد بازمیگرداند، پس هیچ سندی بهتنهایی نمیتواند در برابر او مقاومت کند. هر سند، هر خاطره و هر بنایی که ساخته بودند، ممکن بود در نسخهای دیگر از جهان به شکلی متفاوت وجود داشته باشد.
اما آنها هنوز یک امکان را در نظر نگرفته بودند.
شاید بتوان چیزی را ثبت کرد که نه بهعنوان بخشی از گذشته، بلکه بهعنوان یک پرسش باقی بماند.
آنها تصمیم گرفتند مجموعهای از اسناد تهیه کنند که در آن، هیچ ادعایی درباره حقیقت مطرح نشود. تنها اختلافها ثبت شوند. هر روایت در کنار روایت مخالفش قرار گیرد. هیچکدام بر دیگری ترجیح داده نشود. هیچ نتیجهای گرفته نشود و هیچ توضیحی بهعنوان پاسخ نهایی ارائه نشود.
آنها امیدوار بودند که با این کار، از تبدیلشدن نوشتههایشان به بخشی از یک حقیقت قطعی جلوگیری کنند.
در نخستین صفحه مجموعه نوشتند:
"ما نمیدانیم چه چیزی وجود داشته است. ما تنها میدانیم که درباره آن اختلاف داریم."
در صفحه دوم نوشتند:
"اگر این نوشتهها تغییر کنند، ما نمیتوانیم ثابت کنیم که تغییر کردهاند."
در صفحه سوم نوشتند:
"اگر ما هرگز وجود نداشتهایم، این نوشتهها را چه کسی نوشته است؟"
و در صفحه چهارم، تنها یک جمله باقی گذاشتند:
"اگر عاد آنچه را که باید باشد بازمیگرداند، آیا میتوان از او خواست که چیزی را بازنگرداند؟"
این پرسش، برخلاف دیگر نوشتهها، در تمام نسخههای باقیمانده یکسان است.
اما هیچکس نمیداند چرا.
آنها برای رساندن پرسش خود به عاد، راهی پیدا نکرده بودند.
حتی نمیدانستند آیا میتوان با او سخن گفت، آیا او چیزی را میشنود، یا اینکه ظهورش نتیجهٔ تصمیمی است که از محدودهٔ فهم انسان بیرون قرار دارد.
بااینحال، گروه به این نتیجه رسید که باید تلاش کند.
در میدان مرکزی شهر، جایی که کتیبه بینام قرار داشت، گردهم آمدند. نوشتههایشان را در اطراف میدان گذاشتند؛ نه به شکل قربانی، نه بهعنوان نشانهای از پرستش، بلکه بهعنوان مجموعهای از پرسشها که میخواستند پاسخی برایشان پیدا کنند.
آنها نام کسانی را خواندند که از یاد رفته بودند.
نام خانههایی را که دیگر وجود نداشتند.
نام خیابانهایی را که نقشهها هرگز نشان نداده بودند.
و نام خودشان را.
در پایان، کتابدار جلو رفت و پرسشی را که سالها در دفترش نگه داشته بود، با صدای بلند خواند:
"اگر آنچه باید باشد، پیش از آنکه ما آن را بشناسیم تعیین شده است، پس چرا ما را با توانایی شناختن آن آفریدهاند؟"
سکوت برقرار شد.
هیچ صدایی از آسمان نیامد. زمین نلرزید. نور تغییر نکرد. هیچیک از نشانههایی که مردم معمولا برای حضور موجودی فراتر از خود انتظار دارند، ظاهر نشد.
تنها اتفاقی که افتاد، این بود که صدای کتابدار در پایان جمله، کمی دورتر از جایی شنیده شد که او ایستاده بود.
او دوباره پرسش را خواند.
این بار، صدای او از انتهای میدان آمد.
مردم برگشتند.
در انتهای خیابان،به جای کتابدار، موجودی ایستاده بود.
صورتش شبیه صورت انسان بود، اما چشمها در جای درست قرار نداشتند. هیچکس نمیتوانست بگوید چند چشم دارد، زیرا هر بار که نگاه میکردند، جای آنها متفاوت به نظر میرسید.
کسی نامش را بر زبان نیاورد.
بااینحال، همه میدانستند که او را برای چه چیزی فراخواندهاند.
آنها پرسیدند:
"ما میخواهیم بدانیم چه چیزی را میتوان حفظ کرد."
عاد پاسخ نداد.
ادامه دادند:
"اگر ما چیزی را به یاد بیاوریم که نباید وجود داشته باشد، آیا خاطره ما اشتباه است؟"
عاد همچنان ساکت بود.
"اگر چیزی وجود داشته باشد که تو آن را بازنگردانی، آیا میتوانیم آن را حفظ کنیم؟"
برای لحظهای، مردم تصور کردند که موجود سرش را به سوی آنها چرخانده است.
سپس پرسیدند:
"و اگر ما چیزی را تغییر دهیم که تو آن را حقیقت میدانی، چه اتفاقی میافتد؟"
در یکی از نسخهها، عاد در این لحظه سخن گفته است.
در نسخهای دیگر، او هرگز دهانش را باز نکرده است.
اما در هر دو نسخه، پس از این پرسش، مردم شهر به خانههای خود بازگشتند و روز بعد، دیگر هیچکس نمیتوانست به یاد بیاورد که چرا در میدان جمع شده بودند.
نخستین نشانه حذف شهر، ناپدیدشدن دیوارهای آن نبود.
دیوارها باقی ماندند.
خیابانها باقی ماندند.
خانهها، میدان، کتابخانه و کتیبه نیز باقی ماندند.
تنها ارتباط میان آنها از میان رفت.
در صبح روز بعد، مردم شهر از خواب بیدار شدند و زندگی عادی خود را ادامه دادند. نانوا نان پخت. بازرگانان مغازههایشان را باز کردند. کودکان به مدرسه رفتند و کشتیها از بندر خارج شدند.
اما کسی نمیدانست چرا بعضی خیابانها به ساختمانهایی میرسند که هیچکس در آنها زندگی نمیکند. چرا در میدان مرکزی، کتیبهای وجود دارد که هیچکس نمیتواند نوشته روی آن را بخواند. چرا کتابخانه اتاقی دارد که قفل آن باز نمیشود و هیچکس نمیداند کلیدش کجاست.
در روزهای بعد، اختلافها بیشتر شد.
بعضیها میگفتند شهر همیشه همینطور بوده است. برخی دیگر اصرار داشتند که در گذشته، خیابانها کوتاهتر بودند و میدان مرکزی هیچگاه به این اندازه بزرگ نبوده است. گروهی از مردم معتقد بودند که شهر در طول چند نسل گسترش یافته، درحالیکه دیگران میگفتند نقشههای قدیمی این ادعا را تأیید نمیکنند.
هیچکس از گروه ثبتکنندگان نامی نمیبرد.
حتی خانوادههای آنها نیز وجودشان را به یاد نمیآوردند.
کتابخانه همچنان باز بود، اما هیچکس نمیدانست چرا در زیرزمین آن، قفسههایی وجود دارد که کتابهایشان شماره ندارند. در بعضی از کتابها، صفحات سفید بود. در برخی دیگر، جملههایی دیده میشد که خواننده نمیتوانست معنای آنها را بفهمد، زیرا به اشخاص و مکانهایی اشاره میکردند که هیچ سابقهای از آنها وجود نداشت.
یکی از کتابداران جوان، هنگام مرتبکردن قفسهها، به دفترچهای برخورد کرد که جلد آن از فلز ساخته شده بود.
روی جلد نوشته شده بود:
"برای آنچه نباید فراموش شود."
او دفترچه را باز کرد.
صفحه نخست سفید بود.
صفحه دوم نیز.
در صفحه سوم، جملهای با خطی نامنظم نوشته شده بود:
"ما سعی کردیم دخالت کنیم."
کتابدار جوان مدتی به جمله نگاه کرد. سپس دفترچه را بست و آن را به قفسه بازگرداند.
سالها بعد، وقتی درباره تاریخ کتابخانه از او پرسیدند، گفت که هیچگاه چنین دفترچهای ندیده است.
اما در نسخهای از خاطراتش که پس از مرگ او پیدا شد، جملهای وجود دارد که هیچ توضیحی برای آن ثبت نشده است:
"گاهی احساس میکنم شهری که در آن زندگی میکنم، چیزی را از من پنهان کرده است؛ چیزی که اگر آن را به یاد بیاورم، دیگر نمیتوانم در اینجا زندگی کنم."
در روایت دیگری، حذف شهر ناگهانیتر توصیف شده است.
گفته میشود در آخرین شب، تمام ساعتهای شهر برای یک دقیقه از حرکت ایستادند.
نه عقربهها شکستند و نه ساعتها از کار افتادند. تنها یک دقیقه در هیچکدام از آنها ثبت نشد.
مردی که در میدان نگهبانی میداد، بعدها در دفترش نوشت که در آن لحظه، احساس کرده است تمام شهر منتظر چیزی بوده که هرگز نرسیده است.
او ادعا میکرد در انتهای میدان، عاد را دیده است.
موجود به کتیبه نزدیک شده بود و برای مدتی طولانی به آن نگاه کرده بود. سپس دستش را روی سنگ گذاشته بود.
نگهبان نمیتوانست بگوید چه اتفاقی افتاده است.
تنها چیزی که به یاد داشت، این بود که برای لحظهای احساس کرده شهر، دیگر نیازی به وجود داشتن ندارد.
نه اینکه نابود شده باشد.
نه اینکه ساکنانش مرده باشند.
بلکه گویی تمام دلایلی که برای وجودش داشت، از میان رفته بودند.