این جمله بعدها در یکی از روایتها ثبت شد. اما در نسخهای دیگر، گویندهٔ آن پزشک بود؛ و در نسخهای سوم، هیچکس چنین جملهای نگفته بود.
آنها تصمیم گرفتند از ثبت گذشته فراتر بروند.
اگر عاد چیزی را که باید باشد بازمیگرداند، پس شاید بتوان با ثبت دقیق وضعیت جهان، مانع از تغییر آن شد. اگر هر خیابان، هر خانه، هر انسان و هر اتفاق در مجموعهای از اسناد مستقل ثبت میشد، شاید تغییر یک بخش نمیتوانست همه بخشهای دیگر را نیز با خود تغییر دهد.
این استدلال، از نظر آنها، منطقی بود.
امّا به مرور در جلسات روزانهشان، کسانی که قبلاً یکدیگر را بهخوبی میشناختند، شروع کردند به تردید در خاطرات مشترکشان. بعضیها اصرار داشتند که گروه از ابتدا شش عضو داشته است؛ برخی دیگر تعداد اعضا را هفت نفر میدانستند. در دفتر حضور و غیاب، هفت امضا وجود داشت، اما یکی از امضاها به نام شخصی بود که هیچکس نمیتوانست چهرهاش را به یاد بیاورد.
آنها برای نخستین بار متوجه شدند که مسئله فقط از دست دادن اطلاعات نیست.
آنها داشتند اعتماد خود را به تجربه مشترک از دست میدادند.
یک روز، پزشک به جلسه نیامد.
دیگران تصور کردند بیمار شده است. یکی از اعضا به خانهاش رفت، اما در آنجا خانوادهای زندگی میکرد که ادعا میکرد سالهاست در آن خانه ساکن است. آنها پزشک را نمیشناختند و هیچگاه به یاد نمیآوردند که پزشکی در آنجا زندگی کرده باشد.
وقتی مرد به جلسه بازگشت، از دیگران خواست نام پزشک را بگویند.
هیچکس نتوانست.
او پوشهای را روی میز گذاشت. درون آن، چندین صفحه نوشته وجود داشت که به خط پزشک ثبت شده بود. روی صفحهٔ نخست، نام او نوشته شده بود و در پایین آن، امضایی قرار داشت.
اما وقتی اعضای گروه به نوشتهها نگاه کردند، چیزی به یاد نیاوردند.
نه چهرهای، نه صدایی، نه حتی احساسی از آشنایی.
آنها اسناد را بررسی کردند. امضاها با یکدیگر مطابقت داشتند. نوشتهها از نظر زبانی و موضوعی یکپارچه بودند. حتی در حاشیه چند صفحه، یادداشتهایی وجود داشت که به جلسات قبلی اشاره میکرد.
بااینحال، هیچکس نمیتوانست نویسنده را به خاطر بیاورد.
در پایان جلسه، یکی از اعضا پیشنهاد کرد که پرونده را حفظ کنند، حتی اگر دیگر ندانند متعلق به چه کسی است.
دیگری پرسید:
"اگر نتوانیم به یاد بیاوریم که چه کسی این نوشتهها را تهیه کرده، چه چیزی ثابت میکند که نویسندهای وجود داشته است؟"
این پرسش، بحث را متوقف کرد.
آن شب، برای نخستین بار، هیچکس چیزی در دفتر ثبت نکرد.
در نسخهای از روایت، تصمیم نهایی گروه در یک جلسه عمومی گرفته شد.
آنها به این نتیجه رسیدند که اگر عاد واقعا چیزی را که باید باشد بازمیگرداند، پس هیچ سندی بهتنهایی نمیتواند در برابر او مقاومت کند. هر سند، هر خاطره و هر بنایی که ساخته بودند، ممکن بود در نسخهای دیگر از جهان به شکلی متفاوت وجود داشته باشد.
اما آنها هنوز یک امکان را در نظر نگرفته بودند.
شاید بتوان چیزی را ثبت کرد که نه بهعنوان بخشی از گذشته، بلکه بهعنوان یک پرسش باقی بماند.
آنها تصمیم گرفتند مجموعهای از اسناد تهیه کنند که در آن، هیچ ادعایی درباره حقیقت مطرح نشود. تنها اختلافها ثبت شوند. هر روایت در کنار روایت مخالفش قرار گیرد. هیچکدام بر دیگری ترجیح داده نشود. هیچ نتیجهای گرفته نشود و هیچ توضیحی بهعنوان پاسخ نهایی ارائه نشود.
آنها امیدوار بودند که با این کار، از تبدیلشدن نوشتههایشان به بخشی از یک حقیقت قطعی جلوگیری کنند.
در نخستین صفحه مجموعه نوشتند:
"ما نمیدانیم چه چیزی وجود داشته است. ما تنها میدانیم که درباره آن اختلاف داریم."
در صفحه دوم نوشتند:
"اگر این نوشتهها تغییر کنند، ما نمیتوانیم ثابت کنیم که تغییر کردهاند."
در صفحه سوم نوشتند:
"اگر ما هرگز وجود نداشتهایم، این نوشتهها را چه کسی نوشته است؟"
و در صفحه چهارم، تنها یک جمله باقی گذاشتند:
"اگر عاد آنچه را که باید باشد بازمیگرداند، آیا میتوان از او خواست که چیزی را بازنگرداند؟"
این پرسش، برخلاف دیگر نوشتهها، در تمام نسخههای باقیمانده یکسان است.
اما هیچکس نمیداند چرا.
آنها برای رساندن پرسش خود به عاد، راهی پیدا نکرده بودند.
حتی نمیدانستند آیا میتوان با او سخن گفت، آیا او چیزی را میشنود، یا اینکه ظهورش نتیجهٔ تصمیمی است که از محدودهٔ فهم انسان بیرون قرار دارد.
بااینحال، گروه به این نتیجه رسید که باید تلاش کند.
در میدان مرکزی شهر، جایی که کتیبه بینام قرار داشت، گردهم آمدند. نوشتههایشان را در اطراف میدان گذاشتند؛ نه به شکل قربانی، نه بهعنوان نشانهای از پرستش، بلکه بهعنوان مجموعهای از پرسشها که میخواستند پاسخی برایشان پیدا کنند.
آنها نام کسانی را خواندند که از یاد رفته بودند.
نام خانههایی را که دیگر وجود نداشتند.
نام خیابانهایی را که نقشهها هرگز نشان نداده بودند.
و نام خودشان را.
در پایان، کتابدار جلو رفت و پرسشی را که سالها در دفترش نگه داشته بود، با صدای بلند خواند:
"اگر آنچه باید باشد، پیش از آنکه ما آن را بشناسیم تعیین شده است، پس چرا ما را با توانایی شناختن آن آفریدهاند؟"
سکوت برقرار شد.
هیچ صدایی از آسمان نیامد. زمین نلرزید. نور تغییر نکرد. هیچیک از نشانههایی که مردم معمولا برای حضور موجودی فراتر از خود انتظار دارند، ظاهر نشد.
تنها اتفاقی که افتاد، این بود که صدای کتابدار در پایان جمله، کمی دورتر از جایی شنیده شد که او ایستاده بود.
او دوباره پرسش را خواند.
این بار، صدای او از انتهای میدان آمد.
مردم برگشتند.
در انتهای خیابان،به جای کتابدار، موجودی ایستاده بود.
صورتش شبیه صورت انسان بود، اما چشمها در جای درست قرار نداشتند. هیچکس نمیتوانست بگوید چند چشم دارد، زیرا هر بار که نگاه میکردند، جای آنها متفاوت به نظر میرسید.
کسی نامش را بر زبان نیاورد.
بااینحال، همه میدانستند که او را برای چه چیزی فراخواندهاند.
آنها پرسیدند:
"ما میخواهیم بدانیم چه چیزی را میتوان حفظ کرد."
عاد پاسخ نداد.
ادامه دادند:
"اگر ما چیزی را به یاد بیاوریم که نباید وجود داشته باشد، آیا خاطره ما اشتباه است؟"
عاد همچنان ساکت بود.
"اگر چیزی وجود داشته باشد که تو آن را بازنگردانی، آیا میتوانیم آن را حفظ کنیم؟"
برای لحظهای، مردم تصور کردند که موجود سرش را به سوی آنها چرخانده است.
سپس پرسیدند:
"و اگر ما چیزی را تغییر دهیم که تو آن را حقیقت میدانی، چه اتفاقی میافتد؟"
در یکی از نسخهها، عاد در این لحظه سخن گفته است.
در نسخهای دیگر، او هرگز دهانش را باز نکرده است.
اما در هر دو نسخه، پس از این پرسش، مردم شهر به خانههای خود بازگشتند و روز بعد، دیگر هیچکس نمیتوانست به یاد بیاورد که چرا در میدان جمع شده بودند.
نخستین نشانه حذف شهر، ناپدیدشدن دیوارهای آن نبود.
دیوارها باقی ماندند.
خیابانها باقی ماندند.
خانهها، میدان، کتابخانه و کتیبه نیز باقی ماندند.
تنها ارتباط میان آنها از میان رفت.
در صبح روز بعد، مردم شهر از خواب بیدار شدند و زندگی عادی خود را ادامه دادند. نانوا نان پخت. بازرگانان مغازههایشان را باز کردند. کودکان به مدرسه رفتند و کشتیها از بندر خارج شدند.
اما کسی نمیدانست چرا بعضی خیابانها به ساختمانهایی میرسند که هیچکس در آنها زندگی نمیکند. چرا در میدان مرکزی، کتیبهای وجود دارد که هیچکس نمیتواند نوشته روی آن را بخواند. چرا کتابخانه اتاقی دارد که قفل آن باز نمیشود و هیچکس نمیداند کلیدش کجاست.
در روزهای بعد، اختلافها بیشتر شد.
بعضیها میگفتند شهر همیشه همینطور بوده است. برخی دیگر اصرار داشتند که در گذشته، خیابانها کوتاهتر بودند و میدان مرکزی هیچگاه به این اندازه بزرگ نبوده است. گروهی از مردم معتقد بودند که شهر در طول چند نسل گسترش یافته، درحالیکه دیگران میگفتند نقشههای قدیمی این ادعا را تأیید نمیکنند.
هیچکس از گروه ثبتکنندگان نامی نمیبرد.
حتی خانوادههای آنها نیز وجودشان را به یاد نمیآوردند.
کتابخانه همچنان باز بود، اما هیچکس نمیدانست چرا در زیرزمین آن، قفسههایی وجود دارد که کتابهایشان شماره ندارند. در بعضی از کتابها، صفحات سفید بود. در برخی دیگر، جملههایی دیده میشد که خواننده نمیتوانست معنای آنها را بفهمد، زیرا به اشخاص و مکانهایی اشاره میکردند که هیچ سابقهای از آنها وجود نداشت.
یکی از کتابداران جوان، هنگام مرتبکردن قفسهها، به دفترچهای برخورد کرد که جلد آن از فلز ساخته شده بود.
روی جلد نوشته شده بود:
"برای آنچه نباید فراموش شود."
او دفترچه را باز کرد.
صفحه نخست سفید بود.
صفحه دوم نیز.
در صفحه سوم، جملهای با خطی نامنظم نوشته شده بود:
"ما سعی کردیم دخالت کنیم."
کتابدار جوان مدتی به جمله نگاه کرد. سپس دفترچه را بست و آن را به قفسه بازگرداند.
سالها بعد، وقتی درباره تاریخ کتابخانه از او پرسیدند، گفت که هیچگاه چنین دفترچهای ندیده است.
اما در نسخهای از خاطراتش که پس از مرگ او پیدا شد، جملهای وجود دارد که هیچ توضیحی برای آن ثبت نشده است:
"گاهی احساس میکنم شهری که در آن زندگی میکنم، چیزی را از من پنهان کرده است؛ چیزی که اگر آن را به یاد بیاورم، دیگر نمیتوانم در اینجا زندگی کنم."
در روایت دیگری، حذف شهر ناگهانیتر توصیف شده است.
گفته میشود در آخرین شب، تمام ساعتهای شهر برای یک دقیقه از حرکت ایستادند.
نه عقربهها شکستند و نه ساعتها از کار افتادند. تنها یک دقیقه در هیچکدام از آنها ثبت نشد.
مردی که در میدان نگهبانی میداد، بعدها در دفترش نوشت که در آن لحظه، احساس کرده است تمام شهر منتظر چیزی بوده که هرگز نرسیده است.
او ادعا میکرد در انتهای میدان، عاد را دیده است.
موجود به کتیبه نزدیک شده بود و برای مدتی طولانی به آن نگاه کرده بود. سپس دستش را روی سنگ گذاشته بود.
نگهبان نمیتوانست بگوید چه اتفاقی افتاده است.
تنها چیزی که به یاد داشت، این بود که برای لحظهای احساس کرده شهر، دیگر نیازی به وجود داشتن ندارد.
نه اینکه نابود شده باشد.
نه اینکه ساکنانش مرده باشند.
بلکه گویی تمام دلایلی که برای وجودش داشت، از میان رفته بودند.
Bebop
ناشناس: ✨ [ https://eitaa.com/nashenas_app/app?startapp=link_3qh3r8y&btn=صندوقچه.بیباپ ] پیوی: @I
اگه کسی واقعا لطف کرد و کامل خوند ممنون میشم نظرشو بگه که هم از نظرش استفاده کنم هم اینکه بفهمم چند نفر مخاطب واقعی دارم 🙏🏼