من دیگه اصلاً اخبار نمیخونم، ذهنم نمیکشه، انگار دیگه توی تاریخ زندگی نمیکنم. حتی به تقویم هم نگاه نمیکنم تا یادم نیفته الان چندِ چندِ چنده، یادم نیفته تا به این روز برسیم چهچیزهایی رو از دست دادیم. دوست ندارم ساعت رو نگاه کنم چون همیشه وقت کم میآرم و فکر میکنم اگر نگاهش نکنم ثانیهها ممکنه بیشتر کش بیان و من رو پشت سر بذارن و با خودشون نبرن. از مثل توپ پینگپنگ/بدمینتون بودن بدم میاد که با خوندن هر نظر و دیدگاهی با ضربهای به سمتی پرت بشم و نمیخوام روی موج بادهای غالب سوار بشم ولی تمرکز و توان موشکافی و پیدا کردن مسیر خودم رو هم ندارم.
مداح میخوند: "امشب شهادتنامهی عشاق امضا میشود.."، با خودم فکر کردم پارسال که آقا شب عاشورا اومد میخواست اذن شهادتش رو بگیره...
یه اضطراب بدی گرفتم، از اون دلشورههایی که آدم حس میکنه یه چیزی سرجاش نیست یا کاری باید میکرده که نکرده یا زمان به قدر کافی نداره.
هدایت شده از Altair Star★
حُسن درس های دبیرستان این بود که میخوندی جمع می شد
الان دانشگاه تو هر چقدر میخونی بازم یه چیزی نخونده و رها بهت چشمک میزنه میگه ببین من موندمم:///
(البته رشته تا رشته فرق داره💔)
تا وقتی توی مدرسهای، یه کتاب مشخص برای هر درس وجود داره که از اول تا آخرش تدریس میشه و کلی مرور و امتحان و آمادگی کسب میشه برای آخر ترم. میای دانشگاه تا وقتی کارشناسی هستی هر استاد میاد دو سه تا کتاب منبع نام میبره که آخرش هم هیچکدوم رو نمیشه خوند و با جزوه کلاسی امتحان رو پیش میبری. بعداً توی مقطع ارشد عرصههای جدیدی به روت باز میشه و علاوه بر کتاب و جزوه، یه عالمه مقاله برای خوندن داری و دیگه به روش سقراطی مطمئن میشی و میدانی که هیچ نمیدانی ولی متأسفانه این کافی نیست و هرچه میتوانی باید بخوانی.
یه بار به مامانم گفتم کاش سقراط بودم؛ میدونستم که نمیدونم و همین کافی بود. فقط یه مقدار با سایر آدمها به مشکل میخوردم سر اینکه باید متقاعدشون میکردم آنها هم هیچ نمیدانند که مشکلی نداشت حالا.
من فکر میکنم که روانشناسی خوندن خیلی چیزها رو درموردم تغییر داد که بدون اونها احتمالاً نمیتونستم آدمبزرگ تر بشم.