#عاشقانہ_دو_مدافع
#قسمت_چهل_سوم
_الاݧ مامانینا منتظر باید بریم
با حالت مظلومانہ اے بهش نگاه کردم و گفتم:خواهش میکنم
إ اسماء الا مامانینا فکر میـکنـ چہ خبره میاݧ اینجا بعد ایـݧ بازو بندو ماما ببینہ میدونے کہ چے میشہ
دستمو گرفت و بازور برد تو حال
با بے میلے دنبالش رفتم و اخمهام تو هم بود
همہ ے نگاه ها چرخید سمت ما لبخندے نمایشےزدم و کنار علے نشستم
_علے نگاهم کردو آروم در گوشم گفت:چیزے شده؟اخمهات و لبخند نمایشیت باهم قاطے شده
همیشہ اینطور موقع ها متوجہ حالتم میشد
خندیدم و گفتم:چیزے مهمے نشده حس کنجکاوے همیشگے مـ حالا بعدا بهت میگم
لبخندے زدو گفت:همیشہ بخند،با خنده خوشگلترے اخم بهت نمیاد
لپام قرمز شد و سرم و انداختم پاییـ. هنوزهم وقتے ایـ حرفا رو میزد خجالت میکشیدم
اردلا کولشو باز کرده بودو داشت یکسرے وسیلہ ازش میورد بیرو
_همہ چشمشوݧ بہ دستاے اردلاݧ بود
اردلاݧ دستاشو زد بہ همو گفت:خب حالا وقت سوغاتیہ البتہ اونجا کسے سوغاتے نمیگیره فقط بچہ هاے پشتیبانے میتونـ
یہ قواره چادر مشکے رو از روے وسایلے کہ جلوش گذاشتہ بود برداشت و رفت سمت ماماݧ
چهار زانو روبروش نشست:بفرمائید مادر جاݧ خدمت شما.بعدش هم دست ماماݧ بوسید
_ماماݧ هم پیشونے اردلاݧ و بوسید و گفت:پسرم چرا زحمت کشیدے سلامتے تو براے مـݧ بهتریـݧ سوغاتے
یہ قواره چادرے هم بہ مـݧ دادو صورتمو بوسید،در گوشم گفت لاے چادرتم یہ چیزے براے تو و علے گذاشتم اینجا باز نکنیا
همہ منتظر بودیم کہ بہ بقیہ هم سوغاتے بده کہ یہ جعبہ شیرینے و باز کردو گفت:اینم سوغاتے بقیہ شرمنده دیگہ اونجا براے آقایوݧ سوغاتے نداشت،ایـ شیرینیا رو اینطورے نگاه نکنیدا گرو خریدم
همگے زدیم زیر خنده
_چشمکے بہ زهرا زدم رو بہ اردلاݧ گفتم:إداداش سوغاتے خانومت چے؟
دوباره اخمے بهم کردو گفت:اسماء جا دو ماه نبودم حس کنجکاویت تقویت شده ها ماشالا
چپ چپ نگاهش کردم و گفتم:خوب بگو میخوام تو خونہ بدم بهش چرا بہ مـ گیر میدے؟
سوالہ دیگہ پیش میاد
_ماما و بابا کہ حواسشو نبود
اما علے و زهرا زد زیر خنده
علے رو بہ اردلاݧ گفت:
اردلا جا مـ و اسماء ان شاءالله آخر هفتہ راهے کربلاییم
اردلاݧ ابروهاشو داد بالا و گفت:جدی؟با چہ کاروانے؟
علے سرشو بہ نشونہ ے تایید تکو دادو گفت:با کارواݧ یکے از دوستام
_إ خوب یہ زنگ بز ببیـ دوتا جاے خالے ندار؟
براے کے میخواے؟
براے خودمو خانومم
زهرا با تعجب بہ اردلاݧ نگاه کردو لبخند زد
باشہ بزار زنگ بزنم
اردلاݧ زنگ زد اتفاقا چند تا جاے خالے داشتـ
قرار شد کہ اردلاݧو زهرا هم با ما بیا
داشتـݧ میرفتـݧ خونشوݧ کہ در گوشش گفتم:یادت باشہ اردلاݧ نگفتے قضیہ بازو بندو
خندیدو گفت:نترس وقت زیاد هست
بعد از رفتنشوݧ دست علے وگرفتم و رفتم تو اتاقم
علے بشیـݧ اونجا رو تخت
براے چے اسماء
تو بشیـݧ
رو بروش نشستم چادرو باز کردم یہ جعبہ داخلش بود
در جعبہ رو باز کردم دو تا انگشتر عقیق توش بود
علے عاشق انگشتر عقیق بود
اسماء ایـݧ چیہ؟
اینارو اردلاݧ آورده برامو
یکے از انگشترارو برداشتم و انداختم دست علے
واے چقد قشنگہ علے بدستت میاد
علے هم اوݧ یکے رو برداشت و انداخت تو دستم درست اندازه ے دستم بود
دوتاموݧ خوشحال بودیم و بہ هم نگاه میکردیم...
_اوݧ هفتہ بہ سرعت گذشت
ساک هامو دستمو بود و میخواستیم سوار اتوبوس بشیم
دیر شده بود و اتوبوس میخواست حرکت کنہ
اردلاݧ و زهرا هنوز نیومده بود
هر چقدر هم بهشو زنگ میزدیم جواب نمیدادݧ
روے صندلے نشستم و دستم و گذاشتم زیر چونم و اخمهام رفتہ بود توهم
نگاهے بہ ساعتم انداختم اے واے چرا نیومد؟
_هوا ابرے بود بعد از چند دیقہ بارو نم نم شروع کرد بہ بارید
علے اومد سمتم ، ساک هارو برداشت و گذاشت داخل اتوبوس
مسئول کارواݧ علے و صدا کردو گفت کہ دیر شده تا ۵ دیقہ دیگہ حرکت میکنیم
نگراݧ بہ ایـݧ طرف و او نطرف نگاه میکردم اما خبرے ازشوݧ نبود
۵دیقہ هم گذشت اما نیومدݧ
_علے اومد سمتم و گفت:نیومد بیا بریم اسماء
إ علے نمیشہ کہ
خب چیکار کنم خانوم نیومد دیگہ بیا سوار شو خیس شدے
دستم و گرفت و رفتیم بہ سمت اتوبوس
لب و لوچم آویزو بود کہ با صداے اردلاݧ کہ ۲۰ متر باهاموݧ فاصلہ داشت برگشتم
بدو بدو با زهرا داشتـ میومد و داد میزد ما اومدیم
_لبخند رو لبم نشست ، دست علے ول کردم و رفتم سمتشوݧ.
کجایید پس شماهاااا؟بدویید دیر شد
تو ترافیک گیر کرده بودیم
سوار اتوبوس شدیم. اردلاݧ از همہ بخاطر تاخیري کہ داشت از همهہ حلالیت طلبید
تو اتوبوس رفتم کنار اردلاݧ نشستم
لبخندے زدمو گفتم: سلام داداش
با تعجب نگاهم کردو گفت:علیک سلام چرا جاے خانوم مـݧ نشستے؟
کارت دارم اخہ
_اهاݧ همو فضولے خودموݧ دیگہ خوب بفرمایی
إ داداش فضولے کنجکاوے. اردلاݧ هنوز قضیہ ي بازو بنده رو نگفتیا
بیخیال اسماء الاݧ وقتش نیست
لباسشو کشیدم و گفتم....
ادامـــه دارد...
نوشتار:مبینا محمدی ❤️
باماهمراه باشید 🌹
•┈┈••✾❀🕊💓🕊❀✾••┈
@toranjnameh99
#پسرک_فلافل_فروش
#قسمت_چهل_سوم
(در خط مقدم" محمدرضا ناجی")
از موسسهی اسلام اصیل با هادی آشنا شدم.بعد از مدتی از موسسه بیرون آمد و بیشتر مشغول درس بود.ما در ایام محرم در مسجد هندی نجف همدیگر را میدیدیم.
بعد از مدتی بحران داعش پیش آمد.هادی را بیشتر از قبل میدیدم.من در جریان نمایشگاه فرهنگی با او همکاری داشتم.
یک روز میخواستم به منطقهی عملیاتی بروم که هادی را دیدم.او اصرار داشت با من بیاید.همان روز هماهنگ کردم و با هادی حرکت کردیم.
او خیلی آماده و خوشحال بود.انگار گم شدهاش را پیدا کرده.در آنجا روی یک کاغذ نوشته بود: عاشق مبارزه با صهیونیستها هستم.من هم از او عکس گرفتم و او برای دوستانش فرستاد.
بعد از چند روز راهی شهر شیعهنشین "بلد" شدیم.این شهر محاصره شده بود و تنها یک راه مواصلاتی داشت.
این مسیر تحت اشراف تک تیرانداز های داعش بود.هر کسی نمیتوانست به راحتی وارد شهر بلد شود.
صبح به نیرو های خط مقدم ملحق شدیم.هادی با اینکه به عنوان تصویر بردار آمده بود، اما یک سلاح در دست گرفت و مشغول شد.چند تصویر معروف را آنجا از هادی گرفتیم.
همانجا دیدم که هادی پیشانیبند های زیبای یازهرا(س) را بین رزمندگان پخش میکند.آن روز در تقسیم غذا بین رزمندگان کمک کرد.خیلی خوشحال و سر حال بود.میگفت: جبههی اینجا حال و هوای دفاع مقدس ما را دارد.این بچهها مثل بسیجی های خود ما هستند.
هادی مدتی در منطقهی عملیاتی بلد حضور داشت.در چند مورد پیشروی و حملهی رزمندگان حضور داشت و خاطرات خوبی را از خودش به یادگار گذاشت.در آن ایام همیشه دوربین در دست داشت و مشغول فیلمبرداری و عکاسی بود.
یک روز من را دید و گفت: آنجا را ببین. یک دکل مخابراتی هست که پرچم داعش بالای آن نصب شده. بیا برویم و پرچم را پایین بکشیم.
گفتم شاید تله باشد.آنها منتظرند ببینند چه کسی به این پرچم نزدیک میشود تا او را بزنند. در ثانی شما تجربهی بالا رفتن از دکل داری؟ این دکل خیلی بلند است.ممکن است آن بالا سرگیجه بگیری.خلاصه راضی شد که این کار را انجام ندهد.
عملیات بلد تمام شد و این شهر آزاد شد.هادی تقاضای اعزام به سامرا داشت. رفتم و کار اعزام او را انجام دادم. با او راهی منطقهی سامرا شده و به زیارت رفتیم.
سه روز بعد با هم به یک منطقهی درگیری رفتیم.منطقه تحت سیطرهی داعش بود. من و برخی رزمندگان، خیلی سرمان را پایین گرفته بودیم. واقعا میترسیدیم.هادی شجاعانه جلو میرفت و فریاد میزد: لاتخف،لاتخف ما کوشی...نترس، نترس چیزی نیست.
ما آنقدر جلو رفتیم که به دشت باز رسیدیم. از صبح تا عصر در آنجا محاصره شدیم.خیلی ترس داشت.نمیدانستیم چه کنیم اما هادی خیلی شاد بود ! به همه روحیه میداد.
عصر بود که راه باز شد و برگشتیم. از آنجا با هم راهی بغداد شدیم.بعد هم نجف رفتیم و چند روز بعد هادی به تنهایی راهی سامرا شد.ما از طریق شبکههای اجتماعی باهم در ارتباط بودیم.یک شب وقتی با هادی صحبت میکردم گفت: اینجا اوضاع ما بحرانی است! من امروز در یک قدمی شهادت بودم.
او ادامه داد:یک انتحاری پشت سر ما در میدان نیروها منفجر شد.من بالای پشت بام خانه بودم که بلافاصله یک انتحاری دیگر در حیاط خانه خودش را منفجر کرد و...
چند روز بعد هادی به نجف برگشت. زیاد در شهر نماند و به منطقهی مقدادیه رفت. از آنجا هم راهی سامرا شد. دو تن از دوستانم با او رفتند.دوستان من چند روز بعد برگشتند.با هادی تماس گرفتم و گفتم: کی بر می گردی؟ گفت: انشاءالله مصلحت ما شهادت است!
من هم گفتم این هفته پیش شما میآیم تا با هم فیلم و عکس بگیریم.اما چند روز بعد روز دوشنبه بود که از دوستان شنیدم که هادی شهید شده.
نوشتار:زهرا باقری 💛
با ما همراه باشید 😊
@toranjnameh99
•┈┈••✾❀🕊💓🕊❀✾••┈┈•
#تولد_در_لسآنجلس
#قسمت_چهل_سوم
دوران خیلی سختی بود. با کسی هم حرفی نمیزدم و این فشار خیلی زیاد بود؛ البته از جهاتی آن موقع هنوز جریانهای نژادپرستانه در غرب شروع نشده بود و باز هم نسبت به امروز فشار کمتری بود؛ چون یکی از قانونهای آمریکا این است که شما آزادید آن دینی را که میخواهید انتخاب کنید و عمل کنید.
برای همین از همه کشورها به آمریکا مهاجرت میکردند؛ ولی الان همین قانون هم چندان جدی اجرا نمیشود.با این حال مثل فرانسه هم نبود که قانونی بتواند جلوی حجاب من را بگیرد یا مانع ورود من به مدرسه بشود.
برای کلاس ورزشمان باید یونیفرم ورزشی میپوشیدیم. یونیفرم ورزش هم شلوار کوتاه بود با تیشرت. من نمیتوانستم چنین لباسی بپوشم. گفتند باید از پدر و مادرت نامه بیاوری که من بخاطر دینم نمیتوانم این نوع یونیفرم را بپوشم. با این کار دیگر مشکلی نداشتم و شلوار بلند و پیراهن آستین بلند میپوشیدم.
همان دوستم بعدها حتی با شلوار کوتاه هم به مدرسه میآمد؛ ولی فهمیدم مادرش چیزهایی را دوست ندارد؛ مثل آرایش کردن. فکر کنم برای همین مادرش دوست داشت با من دوست بشود.
شاید احساس کرد دخترش با من که باشد کمتر برای آرایش کردن و بیبندوباری وسوسه شود؛ اما از طرف دیگر،دوستان آمریکاییمان از او دعوت میکردند به پارتی هایشان برود.
مهمانیهایشان هم مختلط بود. پسر و دختر قاطی بودند. من را دعوت نمیکردند. این خیلی من را ناراحت میکرد. آن موقع هم متوجه نمیشدم که به نفع من است به چنین محیط هایی نروم. دوست داشتم بروم. دلخور میشدم چرا من را دعوت نمیکنند.
اینطور وقتها که فشار زیاد میشد از حجاب بدم نمیآمد؛ ولی بعضی مواقع میگفتم:" خدایا کاش این حکمت نبود. چرا ما باید حجاب داشته باشیم. من هم دوست دارم حجاب نداشته باشم."
با خدا حرف میزدم و میگفتم:" خدایا پس آن دنیا باید به من فلان چیزها را بدهی."
برای خداوند یک لیست تعیین میکردم که چون من حجاب دادم چه چیزهایی را باید به من بدهد. نگاه و افکارم خیلی بچگانه بود.
برای خانوادهام هم رعایت احکام دینی در آمریکا سختی های دیگری داشت. سالهای اول که رفته بودیم آمریکا، مغازهای که گوشت حلال بفروشد یا قصابی حلال باشد، نداشتند.
پدر چند ساعتی رانندگی میکرد و میرفتیم جایی که مزرعه بود، از آنها گوسفند میخرید. همانجا خودش ذبح میکرد، گوشتش را تکه تکه میکرد و برای مصرفمان میآوردیم.
آمریکا هم قانونشان به گونهای است که شما اجازه نداری هرجا دلت میخواهد حیوان ذبح کنی.فقط باید در آن مزرعه های مخصوص باشد. اگر رستوران میرفتیم فقط ماهی میخوردیم یا سبزیجات؛ امروزه هم قصابی های اسلامی، هم گوشت های حلال را حتی در مغازه های بزرگ آمریکایی هم میفروشند.
البته خیلی از خانواده ها به مرور طاقت نیاوردند و گفتند:" این حرف ها کدام است؟ اینها همه ذبحشان بهداشتی است" و از همان گوشتهای مغازههای آمریکایی میخوردند.
همزمان با سیزدهسالگی من انقلاب شد. تا قبل از این خیلی از آمریکاییها اصلا ایران را نمیشناختند؛ اما با تمرکز رسانههای آمریکا روی اخبار ایران، مردم هم نگاه دیگری درباره ایران ، ایرانیها و دیندارها پیدا کردند.
نوشتار: زهرا باقری ☺️
ممنون که با ما همراه بودید 💚
@toranjnameh99
•┈┈••✾❀🕊💓🕊❀✾••┈┈•