eitaa logo
𑁍ترنجــــنامه𑁍
1.1هزار دنبال‌کننده
3.6هزار عکس
1.3هزار ویدیو
10 فایل
یه جمع دخترونہ‌🧕🏻 به سبڪ ترنـج . . از هرجایی که هستی به جمــع دختران شاهیــن‌شهر خوش اومـــدی😘 💜 📩انتقادات و پیشنهادات: @toranjnameh_box 🎼 مسئول گروه ســرود: @T_keshavarzian
مشاهده در ایتا
دانلود
[ لاله ها و سنگ ها ] 📙معرفی کتاب👇 کتاب لاله ها و سنگ ها: داستان هایی از زندگی بانوان شهید" کوششی است برای به تصویر کشیدن گوشه ای از دریای بی پایان مهر، عطوفت و پاکی انسان هایی که با نثار گوهر وجود خود، درخت آزادی و آبادی این سرزمین را سرسبز نگاه داشتند. کسانی که در پیشگاه خداوند مأجور و در میان خلق خدا مهجورند. زندگی سراسر از پاکی آنان می تواند سرمشقی نیکو برای هر انسان آزاده و به ویژه زنان و دختران پاک سیرت در دنیای پر از رنگ و نیرنگ امروز باشد. گزیده✂️کتاب صدای پیرمرد از کوچه به گوش می‌رسید: «پرتقال، پرتقال بم، بمیه بدو. شیرین و آبداره پرتقال». فاطمه نگاهی به فخری کرد. برق شیطنت در چهرۀ کودکانۀ هر دو درخشید. با آن‌که قول داده بودند از خانه خارج نمی‌شوند و شش دانگ حواسشان به زهرا خواهد بود، امّا خواب او آن‌قدر عمیق به نظر می‌رسید که هر دو هم‌زمان تصمیم گرفتند به کوچه بدوند. •┈┈••✾❀🕊💓🕊❀✾••┈┈• @toranjnameh99
(خبر شهادت " مادر و برادر شهید") سه‌شنبه بود. من به جلسه‌ی قرآن رفته بودم. در جلسه‌ی قرآن بودم که به من زنگ زدند. پرسیدند خانه‌ای ؟ گفتم: نه. بعد گفتند: بروید خانه کارتان داریم. فهمیدم از دوستان هادی هستند و صحبتشان درباره‌ی هادی است، اما نگفتند چه کاری دارند. من سریع برگشتم. چند نفر از بچه‌های مسجد آمدند و گفتند هادی مجروح شده. من اول حرفشان را باور کردم. گفتم: حضرت ابوالفضل(ع) و امام حسین(ع) کمک می‌کنند ،‌عیبی ندارد . اما رفته‌رفته حرف عوض شد. بعد از دو سه ساعت همسایه‌ها آمدند و مادر دو تن از شهدای محل مرا در آغوش گرفتند و گفتند: هادی به شهادت رسیده. **** در محل کار معمولا موبایل را استفاده نمی‌کنم.این را بیشتر فامیل و دوستانم می‌دانند. آن‌روز چند ساعتی توی محوطه بودم. عصر وقتی برگشتم به دفتر، گوشی خودم را از توی کمد برداشتم.با تعجب دیدم که هفده تا تماس بی‌پاسخ داشتم! تماس‌ها از سوی یکی دوتا از بچه‌های مسجد و دوست هادی بود.سریع زنگ زدم و گفتم: سلام، چی‌شده؟ گفت: هیچی، هادی مجروح شده، اگه می‌تونی سریع بیا میدان آیت‌الله سعیدی باهات کار داریم. گوشی قطع شد.سریع با موتور حرکت کردم.توی راه کمی فکر کردم.شک نداشتم که هادی شهید شده؛ چون به خاطر مجروحیت هفده بار زنگ نمی‌زدند؟ در ثانی کار عجله‌ای فقط برای شهادت می‌تواند باشد و... به محض اینکه به میدان آیت‌الله سعیدی رسیدم، آقا صادق و چند نفر از بچه‌های مسجد را دیدم.موتور را پارک کردم و رفتم به سمت آن‌ها. بعد از سلام و احوال‌پرسی ، خیلی بی‌مقدمه گفتند: می‌خواستیم بگیم هادی شهید شده و... دیگه چیزی از حرف‌های آن‌ها یادم نیست! انگار همه‌ی دنیا روی سر من خراب شد.با اینکه این سال‌ها زیاد او را نمی‌دیدم اما تازه داشتم طعم برادر بودن را حس می‌کردم. یک‌دفعه از آن‌ها جدا شدم و آرام‌آرام دور میدان قدم زدم.می‌خواستم به حال عادی برگردم. نیم ساعت بعد دوباره با دوستان صحبت کردیم و به مادرم خبر دادیم‌. روز بعد هم مقدمات سفر فراهم شد و راهی نجف شدیم. هادی در سفر آخری که داشت خیلی تلاش کرد تا مادرمان را به نجف ببرد، رفت از پدرمان رضایت‌نامه گرفت و گذرنامه را تهیه کرد، اما سفر به نجف فراهم نشد.حالا قسمت این‌طور بود که شهادت هادی ما را به نجف برساند. ما در مراسم تشییع و تدفین هادی حضور داشتیم.همه می‌گفتند که این شهید همه چیزش خاص بود.از شهادت تا تشییع و تدفین و... نوشتار: زهرا باقری 💛 با ما همراه باشید 😊 @toranjnameh99 •┈┈••✾❀🕊💓🕊❀✾••┈┈•
۵۰.m4a
2.75M
پادکست پسرک فلافل فروش گوینده: زینب ناطقی
◽️سه شنبه ۲۷ اردی بهشت ۱۴۰۱ 🖇پیامی برای امروز : ••••••••••••••••••••••••••••••••••• قلب و ذهنی که خانه ی ترس است کُنجی برای ِ دعوت ِ رویا و آرزویش به صرف ِ یک فنجان چای را ندارد... شجاع باش! 🤍🪴 •┈┈••✾❀🕊💓🕊❀✾••┈┈• @toranjnameh99
امیدوارم خیری که در غمت نهان شده، به زودی عیان شود...🌱💚 •┈┈••✾❀🕊💓🕊❀✾••┈┈• @toranjnameh99
✍ رضایت خدا در رضایت پدر و مادر است 🔹دو برادر، مادر پیر و بیماری داشتند. هر دو متقی و پرهیزکار بودند و عالم و عارف. 🔸با خود پیمان بستند که یکی خدمت خدا کند و دیگری در خدمت مادر بیمار باشد. 🔹برادری که پیمان بسته بود خدمت خدا کند به صومعه رفت و به عبادت مشغول شد و آن دیگری در خانه ماند و به پرستاری از مادر پرداخت. 🔸چندی که گذشت برادر صومعه‌نشین مشهور عام و خاص شد و از اقصی نقاط دنیا، عالمان و عرفا و زهاد به دیدارش شتافتند و آن دیگری که خدمت مادر می‌کرد، فرصت هم‌نشینی و هم‌کلاسی با دوستان قدیم را نیز از دست داد و یک‌سره به امور مادر می‌پرداخت. 🔹برادر صومعه‌نشین کم‌کم به خود غره شد که خدمت من ارزشمندتر از خدمت برادر است، چراکه او در اختیار مخلوق است و من در خدمت خالق، و من از او برترم! 🔸همان شب که این کلام در خاطر او گذشت، پروردگار را در خواب دید که وی را خطاب کرد و گفت: برادر تو را آمرزیدم و تو را به حرمت او بخشیدم و از این پس تو را حکم کردم که در خدمت برادر باشی. 🔹عارف صومعه‌نشین اشک در چشمانش آمد و گفت: یا رب‌العالمین! من در خدمت تو بودم و او به خدمت مادر، چگونه است مرا در خدمت او می‌گماری و به حرمت او می‌بخشی، آنچه کرده‌ام مایه رضای تو نیست؟َ! 🔸ندا رسید: آنچه تو می‌کنی؛ ما از آن بی‌نیازیم ولکن مادرت از آنچه او می‌کند؛ بی‌نیاز نیست. تو خدمت بی‌نیاز می‌کنی و او خدمت نیازمند. بدین حرمت، مرتبت او را از تو فزونی بخشیدیم. •┈┈••✾❀🕊💓🕊❀✾••┈┈• @toranjnameh99
به زودی...😂 •┈┈••✾❀🕊💓🕊❀✾••┈┈• @toranjnameh99
◽️چهارشنبه ۲۸ اردی بهشت ۱۴۰۱ 🖇پیامی برای امروز : ••••••••••••••••••••••••••••••••••• باید دو بار متولد شد! و تولد ِ دوم زیباتر است. {مثل پروانه ای که از پیله بیرون می آید...} تولد ِ دوم ، با این درک شروع می شود که: تنها یکبار زندگی می کنیم! تولدِ دوم، آگاهی ست در قلب ، گرامی داشتن ِ عشق است... با خویشتن عاشقانه رفتار کردن است... با لحظه ی "اکنون"زندگی کردن است. باید، دو بار متولد شویم. باید ، دوباره متولد شویم... 🤍🪴 •┈┈••✾❀🕊💓🕊❀✾••┈┈• @toranjnameh99
😂😁 دختره زنگ میزنه پیتزا فروشی میگه ببخشید یه دونه پیتزا می خواستم . فروشنده میگه: به نام ...؟؟؟ دختره میگه وای خاک عالم ببخشید...به نام خدا... یه دونه پیتزا می خواستم میگن فروشنده رفته زیر میز ،نور که بهش میرسه جیغ میکشه!!!😂😂 •┈┈••✾❀🕊💓🕊❀✾••┈┈• @toranjnameh99
نقاشی روی شیشه •┈┈••✾❀🕊💓🕊❀✾••┈┈• @toranjnameh99
✅ این عکس نه آمریکاست و نه اروپا... 🌺 این عکس مکانش چمخاله لنگرود در استان گیلانه •┈┈••✾❀🕊💓🕊❀✾••┈┈• @toranjnameh99
◽️پنجشنبه ۲۹ اردی بهشت ۱۴۰۱ 🖇پیامی برای امروز : ••••••••••••••••••••••••••••••••••• به خانه ات برگرد! به درون ِ خویش خودت را در آغوش بگیر. با خودت به صلح برس و هر آنچه یافتنی ست ، همان جاست! به خانه ات برگرد... 🤍🪴 •┈┈••✾❀🕊💓🕊❀✾••┈┈• @toranjnameh99