هدایت شده از •نعنا فلفلی•
خب بچه ها بیاید همه محتوای کیف هاتونو عکسشو بزارید داخل چنل هاتون و لینک عکسی که گذاشتید رو بفرستید ناشناس تا اینجا هم بزارم
قبول؟
اوناییم که چنل ندارن و دوست دارن این کارو بکنن بفرستن پیوی 🌟
@hadislotfim
من میرم بعد از ظهر میام همشو میزارم 🗣
هدایت شده از در نزدیکی پیتزا فروشی🍕(شعبه ی مریخ)
دقایقی بعد از فور زدن این پیام در کانالتان تبدیل به توت فرنگی خواهید شد🍓
هدایت شده از خونه
او با خنده آن پیام را به خونه هدایت کرد، تبدیل شدن به توت فرنگی!! البته ایده جالبی بود.در هر صورت بعد از انجام این کار موبایلش را کنار گذاشت و سعی کرد روی کتاب ریاضی تمرکز بکند...وتر به توان دو مساوی است با...گردنش خارش گرفت...ضلع رو به رویش به توان دو...احساس خارش شدید تر شد...به علاوه ی...تمام بدنش خارش گرفت و دیگر نتواست به خواندن ادامه بدهد، کتابش سریع تر از خودش روی زمین افتاد.دختر به قدری محکم خودش را خاراند که تمام بدنش قرمز شد و خون سرخ رنگ از جای جای بدنش سرازیر شد. احساس وحشتناک خارش همانطور که ناگهان آمده بود از بین رفت و دخترک نفس راحتی کشید.هنوز بلند نشده بود که تمام بدنش شروع کرد به لرزیدن و ورم کردن، فریاد های دخترک که از سر درد بود به گوش پرندگان آسمان رسید ولی کسی نبود که نجاتش دهد.دخترک بی چاره به قدری ورم کرد که نفس کشیدن برایش به اندازهٔ درس خواندن دشوار شد.با این حال هنوز تمام نشده بود!دردی در سرش پیچید و حس کرد که دستی نامرئی در حال کشیدن موهای سرش است و آن دست به قدری محکم موهایش را کشید که مقدار قابل توجهی از آنها جدا شدند و روی بدن قرمز رنگ و متورم دختر ریختند.موها،انگار که جان گرفته باشند به خودشان پیچیدند و تبدیل به دانه های براق و سیاه رنگ توت فرنگی شدند.دختر با دیدن بدن توت فرنگی مانندش از ترس جیغ کوتاهی کشید و تقلایی بی فایده برای بلند شدن کرد.دخترک ساده تصور کرد که درد بلاخره پایان یافته و قرار نیست ادامه داشته باشد.او صدایی شنید صدایی شبیه به کنده شدن چیزی، صدا از اتاق نشیمن خانه شان می آمد.دختر به هر زحمتی که بود، بلند شد و بدن لرزان و غیر طبیعی اش را به اتاق نشیمن رساند در آنجا با صحنه ای غریب رو به رو شد.گیاه های شاداب مادرش دانه به دانه از خاک سیاه رنگ گلدان هایشان کنده می شدند و باهم دسته ای بزرگ و سبز رنگ را تشکیل می دادند.دخترک، محو تماشای آن صحنه ی مأورایی، خشکش زده بود.وقتی دسته به اندازه کافی بزرگ شد، ناگهان میان زمین و هوا معلق ماند.بعد از چند دقیقه نیز مستقیم به طرف سر دختر حرکت کرد.او که تازه متوجه قضیه شده بود تا خواست فرار کند دردی جانکاه را در سرش احساس کرد و با حالت رعشه روی زمین افتاد و غش کرد.وقتی دختر به هوش آمد شب شده بود.یک لحظه کوتاه احساس کرد که وسط خواندن ریاضی خوابش برده و احساس پشیمانی وجودش را در بر گرفت،سپس طعم تلخ واقعیت همچون سیلی محکمی به صورتش زده شد و به بدن قرمز رنگ و متورمش که دو پای دراز از آن بیرون زده بود خیره ماند.دختر بیچاره با حالتی تب آلود به طرف آینهٔ تمام قد رفت و ظاهر عجیب و ترسناکش را در آیینه دید.به جای موهایش گیاهانی سبز رنگ و بلند از سرش روییده بودند،و صورت و بدنش قرمز، بزرگ و مالامال از دانه های سیاه رنگ بودند.او با ناباوری چند ساعتی همانجا ایستاد.سپس به طرف اتاقش تلو تلو خورد و خودش را به کتاب ریاضی اش روی زمین رساند.کتاب را برداشت و گفت :((ضلع دیگر به توان دو)) حتی تبدیل شدن به توت فرنگی نیز وسواس فکری او را از بین نبرده بود و هنوز هم تمایل داشت همه چیز را به پایان برساند.
((پایان))