جعبه گمشده ها
«ملوسین، پریِ آب» روزی روزگاری، جوانی به نام ریموندین کنار چشمهای در جنگل با پری زیبایی به نام ملوس
«ماهپیشانی»
پادشاهی بود که دختری داشت به زیبایی ماه، که همه او را «ماهپیشانی» صدا میزدند. نامادریاش حسود بود و نقشه کشید تا او را از سر راه بردارد.
روزی نامادری به خدمتکار گفت ماهپیشانی را به جنگل ببرد و تنها بگذارد. دخترک در جنگل گم شد و به خانهای رسید که در آن چهل دیو زندگی میکردند. ماهپیشانی از ترس پنهان شد، اما دیوها او را دیدند و چون مهربان و پاک بود، به او گفتند: «بمان و خانهی ما را مرتب کن، به تو آسیبی نمیرسانیم.»
ماهپیشانی ماند و روزها با دیوها خوش گذشت. اما نامادری فهمید و حیلهای دیگر کرد: شانهی جادویی برایش فرستاد. دخترک شانه را در موهایش زد و بیهوش شد. دیوها او را مرده پنداشتند و در تابوتی شیشهای گذاشتند.
روزی شاهزادهای از آنجا گذشت، تابوت را دید و عاشق دختر شد. وقتی او را به قصر برد، شانه از موهایش افتاد و ماهپیشانی به هوش آمد. نامادری مجازات شد و شاهزاده و ماهپیشانی با هم ازدواج کردند.
جعبه گمشده ها
«ماهپیشانی» پادشاهی بود که دختری داشت به زیبایی ماه، که همه او را «ماهپیشانی» صدا میزدند. نامادر
یادم میره خودم...
اگه دوست دارید بگید تند تند بزارم...
آره منم بدم میاد از این حسی که مثل بقیه همسن و سالام نیستم و انگار عقب موندم،ولی ترجیح میدم یه آدم عقب مونده باشم تا اینکه یه کپی مثل بقیه
درواقع آره یه سری وقتا خیلی نوبم و انگار واقعا هیچی نمیفهمم،معلومه که این آزارم میده و اذیتم میکنه
ولی بعضی وقتا هم از اینکه شبیهشون نیستم،خیلی به خودم افتخار میکنم
قبلا هم گفتم
آدما دارن تبدیل به کپی های مضحک و مزخرف میشن،فقط برای اینکه از جامعه عقب نمونن؛خودشونو میفروشن.برای اینکه شبیه هم باشن و حس نکنن عقب موندن هرکاری میکنن