جعبه گمشده ها
«جعبه پاندورا» در یونان باستان، زئوس دختری زیبا به نام پاندورا آفرید و جعبهای مرموز به او سپرد. به
«ساویتری و ساتیاتوان»
شاهزادهخانمی به نام ساویتری بود که به جای ازدواج با شاهزادهها، تصمیم گرفت خودش همسرش را انتخاب کند. در جنگل، مرد جوان و پارسایی به نام ساتیاتوان را دید و عاشقش شد.
اما یک حکیم به او گفت: «ساتیاتوان تقدیرش این است که تا یک سال دیگر بمیرد.» ساویتری گفت: «من او را انتخاب کردهام، با هر سرنوشتی که دارد.»
آن دو ازدواج کردند و یک سال شاد داشتند. روز آخر، ساتیاتوان برای هیزم به جنگل رفت و ناگهان بیحال شد و در دامن ساویتری جان داد.
ناگهان یَمَه، خدای مرگ، ظاهر شد تا روح ساتیاتوان را ببرد. ساویتری التماس کرد، اما یَمَه گفت: «تقدیر را نمیتوان تغییر داد.» ساویتری گفت: «پس بگذار همراه تو بیایم.»
یَمَه پذیرفت، به شرطی که هرگز درخواست بازگشت شوهرش را نکند. در راه، ساویتری با پرسشهای حکیمانه و سخنان پرمهرش، یَمَه را تحت تأثیر قرار داد. سرانجام یَمَه گفت: «هر چیزی بخواه، جز جان شوهرت.» ساویتری خواست که پسرانی داشته باشد. یَمَه گفت: «برو، برآورده میشود.» ساویتری لبخند زد: «اما من بیشوهر چگونه پسر داشته باشم؟»
یَمَه فهمید که فریب خورده و لبخند زد. او روح ساتیاتوان را آزاد کرد و گفت: «تو با وفاداری و خردت، تقدیر را شکستی.»
هدایت شده از انجمن اشفتگان ׄ. ٜެ𖫲ᩘ🪽 ⋆݂
Attraente::
هدایت شده از 𝘸𝘳★𝘯𝘨 𝘬𝘪𝘯𝘥 𝘰𝘧 𝘮𝘢𝘨𝘪𝘤
از اینجا به اونجا🐦⬛
در روزگاری بسیار دور، پیش از آنکه پادشاهان برای خود قصرهایی از طلا بسازند، جهان به دو قلمرو تقسیم شده بود: سرزمین زندگان، جایی که خورشید هر صبح از افق بالا میآمد، و سرزمینی در زیر آن، جایی که هیچ طلوعی وجود نداشت.
آن سرزمین را کور مینامیدند؛ قلمرو مردگان.
در آنجا نه باغی شکوفه میداد، نه پرندهای آواز میخواند و نه نسیمی بوی باران را با خود میآورد. سایهها در کوچههای خاموش پرسه میزدند و ارواح، بیآنکه راه بازگشتی داشته باشند، در سکوت زندگی میکردند.
و بر تمام آن سرزمین، زنی فرمانروایی میکرد:
اریشکیگال، ملکهی جهان زیرین.
او مانند دیگر خدایان در کاخهای روشن و باشکوه زندگی نمیکرد. تختش در عمیقترین بخش قلمرو مردگان قرار داشت؛ جایی که حتی نام خورشید هم بهندرت شنیده میشد.
اریشکیگال تنها نبود، اما هیچکس نیز واقعاً همراهش نبود. اطرافیانش از او فرمان میبردند و در برابرش سر فرود میآوردند. او ملکهای بود که همه از قدرتش میترسیدند، اما هیچکس نمیتوانست تنهاییاش را بفهمد.
روزی خواهرش، ایشتار، الههی عشق تصمیم گرفت به جهان زیرین سفر کند.
او از هفت دروازه گذشت. در هر دروازه، نگهبانان یکی از نشانههای قدرت و شکوهش را از او گرفتند: تاجش، زیورهایش، لباسهای باشکوهش و نشانههای مقامش.
وقتی به تالار اریشکیگال رسید، دیگر از آن الههی پرقدرت خبری نبود؛ تنها زنی ایستاده بود که در برابر خواهرش قرار گرفته بود.
اما اریشکیگال از ورود او خشمگین شد.
چرا ایشتار، که تمام جهان بالایی را در اختیار داشت، باید به قلمرو او قدم میگذاشت؟
آیا حتی سرزمین هم برای او کافی نبود؟
ایشتار در جهان زیرین گرفتار میشود و با توقف قدرتش جهان زندگان نیز دچار بحران میشود. سرانجام خدایان برای بازگرداندن تعادل وارد ماجرا میشوند.
اما چیزی که این افسانه را فراموشنشدنی میکند، خود اریشکیگال است.
او فقط ملکهی مردگان نبود؛ نماد قلمرویی بود که حتی قدرتمندترین خدایان نیز نمیتوانستند قوانینش را نادیده بگیرند.
و شاید ترسناکترین بخش داستان همین باشد: در سرزمین اریشکیگال، هیچکس آنقدر قدرتمند نیست که برای همیشه از مرگ فرار کند.سپس قرار شد در اضای ازادی ی خواهرش هر سال در روزی معین مرز بین دو جهان باریک شود و مردگان و ارواح برای یک روز دنیای بالا را تصرف کنند