میخواستیم ناهار بخوریم من رفتم نشستم بین دخترعموم و شوهرش که تازه عقد کردن که تو یه بشقاب غذا نخورن
الان سه تایی داریم تو بشقاب من غذا میخوریم
هروقت غذا آماده نیس با قاشق و چنگالم موسیقی متن مختارنامه رو میزنم تا بابام فکر نکنه بچهش بی استعداده
حس میکنم تو خواب ازم کار میکشن
وگرنه این حجم از خستگی بعد از خواب اصلا نرمال نیست
میخام به اون شرکت هایی که میلیون ها تومن پول برای پیام بازرگانی میدن بگم :
وقتی پیام بازرگانی شروع میشه ما میریم دسشویی😁✌🏿
مامانم وقتی میخواد ازم عکس بگیره زاویه رو جوری تنظیم میکنه که هم کل فضا و منظره بیفته هم یه کوچولو از من
عزت نفس بهم اجازه نمیده یه چیزیو بیشتر از یه بار از داداشم یا خواهرم بخام،دفعه دوم اگه ندادن،میدزدمش😊
کاش حداقل خدا بیشتر از یکی بود
اونموقع شاید رقابتی میشد یکیشون کارمون رو راه مینداخت