eitaa logo
اوبونتو|ubuntu
79 دنبال‌کننده
1.1هزار عکس
233 ویدیو
9 فایل
به جهان من بیا؛ [اوبونتو؟من هستم چون ما هستیم🤝🏻🧡] بهتون گوش میدم: -https://harfeto.timefriend.net/17041349678299
مشاهده در ایتا
دانلود
اوبونتو|ubuntu
باز وقتی برگشتم خونه با سرعت چیز یعنی میگ میگ در ثانیه(🤣)، رفتم حموم و اومدم بیرون. چمدون بستم و زنگ
آهان به باباحاجی‌م که زنگ زدم خیلی خوب بود، مردی عشق منه😂💘. گفتم باباحاجی اگه کاری، خریدی چیزی داشتین اون‌جا حتما بهم بگین و برگشت گفت « اون‌جا که میری فقط واسه‌م نقل بگیر. نه کوچیک باشه و نه بزرگ و تازه باشه و بلا بلا بلا» و بچه‌ها قیافه‌م دیدن داشت🦦😂..
آقا بالاخره از خونه پامون رو گذاشتیم بیرون.
قرار بود با سه تا از دوستام که اونا هم واسه سفر اسم نوشته بودن بریم گلزار شهدای دانشگاه‌مون و از اون‌جا دیگه حرکت کنیم. یکی از کارای جالب‌شون این بود که اومده بودن اتوبوس‌ها رو به نام شهدای خدمت نام گذاری کرده بودن و ما تو اتوبوس شهید امیر عبداللهیان بودیم. و همین‌جا بگم که همیار و کارشناس فرهنگی و مسئول اتوبوس‌مون به شدت بوس بوسی بودن🍊☁️..
راهِ رفت خیلی کش‌دار بود و ما هیچ جوره قصد رسیدن نداشتیم بچه‌ها. و دیگه واقعا داشتم کلافه می‌شدم. تو اتوبوس مولودی گذاشتیم، زدیم، خوندیم، فیلم دیدیم، خاطره تعریف کردیم، وایسادیم نماز خوندیم و شام خوردیم، باز فیلم دیدیم، داستان گفتن برامون، در مورد عید غدیر و ارزشمند بودنش حرف زدیم، با بچه‌های اتوبوس آشنا شدیم، بهمون هدیه دادن، خوابیدیم، باز برا نماز ایستادیم یه‌جا ولی هنوز نرسیده بودیم.😭😂
اوبونتو|ubuntu
راهِ رفت خیلی کش‌دار بود و ما هیچ جوره قصد رسیدن نداشتیم بچه‌ها. و دیگه واقعا داشتم کلافه می‌شدم. تو
عیدی از مطهره گرفتم و هنوز نرسیده بودیم، صبح شده بود و ما هنوز نرسیده بودیم، هی فکر کردیم رسیدیم ولی بازم نرسیده بودیم🦦😭..
اوبونتو|ubuntu
عیدی از مطهره گرفتم و هنوز نرسیده بودیم، صبح شده بود و ما هنوز نرسیده بودیم، هی فکر کردیم رسیدیم ولی
و درست لحظه‌ای که دیگه ناامید شده بودم از رسیدن، رسیدیم🦦😂. اول صبحانه خوردیم، بعد رفتیم یه سالن و اون‌جا کلی برامون حرف زدن و در مورد این اردو کلی توضیح دادن که قراره چطوری برگزار بشه و با مسئولین بیشتر آشنا شدیم و رفتیم نماز خوندیم و بعد هم فکر کنم وقت ناهار بود. ناهار خوردیم و رفتیم اتاق‌هامون، با هم اتاقیامون آشنا شدیم، من حموم رفتم یه کم استراحت کردیم و راهی حرم شدیم.
به حرم که رسیدیم اول رفتیم چایخونه با بچه‌ها، بستنی بهمون دادن، خوردیم و قرار شد بریم صحن انقلاب و گوهرشاد.
اوبونتو|ubuntu
-
دقیقا همین‌جا همون طور که نیت کرده بودم اول شروع کردم به زنگ زدن به کسایی که ازشون خداحافظی کرده بودم و قرار شده بود وقتی رفتم حرم بهشون زنگ بزنم. قرار بود هرچی دل تنگ‌شون می‌خواد بگن و هرموقع دوست داشتن تلفن رو قطع کنن🦋🩹.