eitaa logo
اوبونتو|ubuntu
80 دنبال‌کننده
1.1هزار عکس
233 ویدیو
9 فایل
به جهان من بیا؛ [اوبونتو؟من هستم چون ما هستیم🤝🏻🧡] بهتون گوش میدم: -https://harfeto.timefriend.net/17041349678299
مشاهده در ایتا
دانلود
راهِ رفت خیلی کش‌دار بود و ما هیچ جوره قصد رسیدن نداشتیم بچه‌ها. و دیگه واقعا داشتم کلافه می‌شدم. تو اتوبوس مولودی گذاشتیم، زدیم، خوندیم، فیلم دیدیم، خاطره تعریف کردیم، وایسادیم نماز خوندیم و شام خوردیم، باز فیلم دیدیم، داستان گفتن برامون، در مورد عید غدیر و ارزشمند بودنش حرف زدیم، با بچه‌های اتوبوس آشنا شدیم، بهمون هدیه دادن، خوابیدیم، باز برا نماز ایستادیم یه‌جا ولی هنوز نرسیده بودیم.😭😂
اوبونتو|ubuntu
راهِ رفت خیلی کش‌دار بود و ما هیچ جوره قصد رسیدن نداشتیم بچه‌ها. و دیگه واقعا داشتم کلافه می‌شدم. تو
عیدی از مطهره گرفتم و هنوز نرسیده بودیم، صبح شده بود و ما هنوز نرسیده بودیم، هی فکر کردیم رسیدیم ولی بازم نرسیده بودیم🦦😭..
اوبونتو|ubuntu
عیدی از مطهره گرفتم و هنوز نرسیده بودیم، صبح شده بود و ما هنوز نرسیده بودیم، هی فکر کردیم رسیدیم ولی
و درست لحظه‌ای که دیگه ناامید شده بودم از رسیدن، رسیدیم🦦😂. اول صبحانه خوردیم، بعد رفتیم یه سالن و اون‌جا کلی برامون حرف زدن و در مورد این اردو کلی توضیح دادن که قراره چطوری برگزار بشه و با مسئولین بیشتر آشنا شدیم و رفتیم نماز خوندیم و بعد هم فکر کنم وقت ناهار بود. ناهار خوردیم و رفتیم اتاق‌هامون، با هم اتاقیامون آشنا شدیم، من حموم رفتم یه کم استراحت کردیم و راهی حرم شدیم.
به حرم که رسیدیم اول رفتیم چایخونه با بچه‌ها، بستنی بهمون دادن، خوردیم و قرار شد بریم صحن انقلاب و گوهرشاد.
اوبونتو|ubuntu
-
دقیقا همین‌جا همون طور که نیت کرده بودم اول شروع کردم به زنگ زدن به کسایی که ازشون خداحافظی کرده بودم و قرار شده بود وقتی رفتم حرم بهشون زنگ بزنم. قرار بود هرچی دل تنگ‌شون می‌خواد بگن و هرموقع دوست داشتن تلفن رو قطع کنن🦋🩹.
یه استراحت بدیم؟😂 چه‌قدر حرف می‌زنم.
اوبونتو|ubuntu
آقای مجری، ایتا نمی‌ذاره از سفرم بگم😔
آقای مجری، چرا ایتا باز منو نمیندازه بیرون؟😂
اوبونتو|ubuntu
دقیقا همین‌جا همون طور که نیت کرده بودم اول شروع کردم به زنگ زدن به کسایی که ازشون خداحافظی کرده بود
این کار یه کم طول کشید اما واقعا پر از حس خوب شده بودم و نوبت، نوبتِ زیارت خودم شده بود که با یه حال خوب همراه شد واقعا✨.
یه چند ساعتی حرم بودیم و بعد یه کم زودتر از زمانی که باید برمی‌گشتیم با فاطمه اومدیم بیرون که هم اون یه کم خرید کنه و هم من واسه باباحاجی نقل بگیرم. -نمی‌دونم چرا ولی اول اصلا قصد خرید نداشتم اما بار دومی که قرار بود بریم حرم از فاطمه خواسته بودم که اول بریم خرید، من واسه بچه‌ها یه چیزی بخرم و بعد بریم زیارت🦦🤌🏼.