دارم آخرین روزهای بیست سالگی رو میگذرونم.
این روزهای آخر یه کم روند کند و آروم رو برگزیدم. میخوام ملایمتر و نرمتر بگذره این روزا.
امروز از دخترا در مورد وضعیت کشور پرسیدم و دختر پاییز گفت وضعیت بدیه با ظاهر آروم.
منم میخوام ظاهر آروم زندگی رو حفظ کنم. صرف نظر از هرچیزی.
-از پارسال شب تولدم؛
میلاد، پسرعمهم، ترقه و تفنگ داد دستم.
و کل سال تبدیل شدم به جنگجوی پاپیونی.🎀
-از دوسال پیش یه عکس تو گالری پیدا کردم که کلی از حال و هوای اون روزا نوشته شده تووش؛
خط آخر یه جمله نوشتم و یه سوال. میخوام به فاطمه خانم بگم که دخترم شما دیگه به این تنهایی ارزشمند و امن خودت بیش از حد وابسته شدی و این تنهایی برات خوبه. دلنشینه. زیباست.
این روزا اجتماعیتر هم شدی. با خونوادهت بیشتر از هرزمان دیگهای هم دوست و همراه شدی اما تنهاییـت همچنان همراهته و این دو به همدیگه آسیبی نزدن.
یه چیزی بگم؟ باطری اجتماعی بودنت هم قویتر شده، دیرتر شارژ تموم میکنی.
دیدن انیمیشنهای لگو ساخته شده واسه ایران و اتفاقات اخیر این روزا برام شده سرگرمی. میبینم و کیف میکنم.