-از پارسال شب تولدم؛
میلاد، پسرعمهم، ترقه و تفنگ داد دستم.
و کل سال تبدیل شدم به جنگجوی پاپیونی.🎀
-از دوسال پیش یه عکس تو گالری پیدا کردم که کلی از حال و هوای اون روزا نوشته شده تووش؛
خط آخر یه جمله نوشتم و یه سوال. میخوام به فاطمه خانم بگم که دخترم شما دیگه به این تنهایی ارزشمند و امن خودت بیش از حد وابسته شدی و این تنهایی برات خوبه. دلنشینه. زیباست.
این روزا اجتماعیتر هم شدی. با خونوادهت بیشتر از هرزمان دیگهای هم دوست و همراه شدی اما تنهاییـت همچنان همراهته و این دو به همدیگه آسیبی نزدن.
یه چیزی بگم؟ باطری اجتماعی بودنت هم قویتر شده، دیرتر شارژ تموم میکنی.
دیدن انیمیشنهای لگو ساخته شده واسه ایران و اتفاقات اخیر این روزا برام شده سرگرمی. میبینم و کیف میکنم.
دخترخالهی مامانِ دوستم، امشب بهم گفت بچه که بودی خیلی خوشمزه و ناز بودی، هنوز هم خوشمزه خانومی و بقیه قضیه ماچ بود و ماچ؛ تا حالا کسی بهم خوشمزه نگفته بود. فکر نمیکردم خوشمزه کسی بوده باشم.(◍•ᴗ•◍)🍊
اوبونتو|ubuntu
دخترخالهی مامانِ دوستم، امشب بهم گفت بچه که بودی خیلی خوشمزه و ناز بودی، هنوز هم خوشمزه خانومی و بق
وای خیلی ناز بود. رفسنجان زندگی میکنن.
کاش میتونستم برم رفسنجان خونهشون بعد همونجور که تعریف میکرد که واسه دوستهای دخترهاش و حتی دوستهای نوههاش کیک و پیتزا و اینا درست میکنه، واسه منم درست کنه.
خاله ناهید جون خوشمزه>
--هیچی. امروز یه بنده خدایی از ناکجاآباد اومد تو گپ همهمونو به جز گیو، بینمک و اتوکشیده خطاب کرد و رفت.
نه به دیشب که خوشمزه خانوم بودم و نه به امروز که عضو انجمن اتوکشیدگان و بینمکان.