اون نگفت دوستم داره، اما وقتی سر تا پا از من خون میچکید در آغوشم گرفت و اهمیتی نداد که لباس تنش سفید بود.
فکر میکردم یه ستارهای، یه ستارهی نورانی، ولی انگار فقط یه انعکاس دور بودی توی یه تلسکوپ خراب.
بعد از تو فهمیدم شناختن انسان های خیلی خوب هم همیشه خوب نیست. چون همه مثل تو نیستن، چون مثل تو اصلاً پیدا نمیشه و من با انتظار خوب بودنِ تا این حد آدما .. فقط خودمو شکنجه میدم.
شاید دردش از بین میره و خاطرات خوب برمیگردن. هر انسانی روی این سیاره این درد رو میکشه، تا اینکه اونها این درد رو برای فرد دیگهای بهوجود بیارن. بالاخره یک روز من هم میمیرم و قلب آدمهایی رو میشکنم.