هدایت شده از 𝟡𝟚𝟘𝟘𝟟𝟡
‹‹ آرامش ››
بخش دوم داستان*
صدای بوق ممتدی در گوشم میپیچید. نه، شبیه صدای زنگوله بود... و همینطور... کودکانی که میخندیدند؟
درخشش نور را پشت سیاهی سنگین احساس میکردم. شاید پلکهایم بودند... مطمئن نبودم. حتی مطمئن نبودم آن صدا دقیقا چه بود.
لمس سردی را روی دستم احساس کردم که لرزی به تمام وجودم انداخت. پلکهایم را به زحمت گشودم. با این وجود هنوز چیزی دیده نمیشد. مدتی طول کشید تا تاریکی کنار برود و با سفیدی زمینمانندی روبهرو شوم. صبر کن... به نظر میرسید به پشت خوابیده باشم؛ پس این سقف بود؟ سقف عمارت همیشه اینطور سفید بود...؟
با پلک زدنی، تمام افکارم به حالت قبل بازگشت. صدای بوق... از سمت راست میآمد. با کنجکاوی سرم را به سمت صدا چرخاندم. با اینکه گردنم هنوز درد میکرد؛ اما باید میفهمیدم کجا بودم. آه! آن دستگاه! اسمش را یادم نمیآمد؛ ولی همان ابزار پزشکی بود! حدس میزدم خودش باشد...
دوباره لمس سردی را روی دست چپم احساس کردم. به آرامی آن را فشرده بود. به سختی سرم را چرخاندم. انگشتان کشیدهاش دور دستم محکم فشرده شده و پیشانیاش را به پشت دستم تکیه داده بود. موهای مشکیاش چشمانش را پوشانده بود. خوابیده بود؟ بیدار بود؟ چشمانش را نمیدیدم. ولی به نظر میرسید کنار تختم زانو زده باشد. حتی روی صندلی هم ننشسته بود. "شون" بیچاره... فکر کنم خیلی نگرانش کردم... احتمالا قرار است حسابی سرم غر بزند. به نظرم حق دارد... حداقل این یک دفعه.
با این وجود نمیدانستم چطور حرکت کنم که از خواب نپرد... آه... بقیه در این موقعیت چطور حرکت میکنند؟!
نگاهم را به وسایل اطرافم چرخاندم؛ بلکه بفهمم چطور بدون بیدار کردنش میتوانم بلند شوم.
دست راستت را کمی بالا بیاور و سیمها و لولهها را دور بزن... آخ! چه کسی این میز را انقدر نزدیک گذاشته؟! البته این میز نیست... این...
نگاهی را روی خودم احساس کردم و سرم دوباره به سمت او چرخید. یک دستش همچنان دست چپم را میفشرد و با لطافت انگشتش را به پشت دستم میکشید؛ و دست دیگرش را به چانه، و آرنجش را به تخت تکیه داده بود.
آه... خیلی خجالتآور است... وقتی آن طور با پوزخند نگاهم میکرد دوست داشتم نیشگونش بگیرم.
سعی کردم صدایم را صاف کنم. ابروهایم را کمی در هم کشیدم: «به چی زل زدی...؟»
پوزخند شون بزرگتر شد؛ شانههایش را بالا انداخت: «به زنی که سه دقیقهی کامل با احتیاط دستش رو حرکت میده و آخرش میخوره به وسایل؟»
پلکی زدم. واقعا سه دقیقه داشتم انجامش میدادم؟! چطور خودم نفهمیدم؟! تمام این مدت بیدار بود؟! آه، وقتی اینطور نگاهم میکرد مثل احمقها میشدم... شرمآور است. احساس کردم گونههایم داغ میشود که لبم را گزیدم و چشمانم را بستم که حداقل واکنشش را نبینم. زیر لب میخندد! مردکِ...
وقتی احساس کردم شانههایم را گرفت، چشمانم را گشودم. به آرامی من را روی تخت نشاند و قبل از اینکه بفهمم، بالش را پشت کمرم صاف کرد. خودش هم گوشهی تخت نشست و به سمتم چرخید. دوباره پلکی زدم.
+ مگه تختِش کنترل نداشت؟
- خرابه.
+ تا همین چند روز پیش درست بودااا...
- میگم خرابه، تو هم بگو خرابه.
+ خرابه.
- آفرین.
سکوتی بینمان حاکم شد که کمی آزاردهنده بود. چشمان ارغوانی رنگش را به گردنم دوخته بود. چه چیزی انقدر تماشایی بود...؟ زخمی آنجا بود؟ اگر میگفتم آینه بیاورد مسخرهام نمیکرد؟ اگر ازش میپرسیدم چه؟
- آلیس...
صدایش مو به تنم سیخ کرد. بهتر بود غر نزند...
آب دهانم را با احتیاط قورت دادم و تن صدایم را پایین نگه داشتم: «بله...؟»
نگاهش وقتی به نگاه من برخورد کرد، جدیتر شد: «میشه تمومش کنی؟»
دوباره نه...
+ چی رو؟
- این کارا رو.
+ کدوم کارا رو؟
طوری دندان قروچه کرد که فکش منقبض شد. فکر کنم این بار خیلی خیلی عصبانی باشد... آهی از سینهام خارج شد و به طرف دیگری نگاه کردم. میدانستم میخواهد چه بگوید. نه میخواستم چیزی بگوید و نه نگاهش را ببینم. من واقعا مقصر بودم... میدانستم؛ اما حاضر نبودم حرفش را بپذیرم. نه، به هیچ وجه.
فکر کنم آرامتر شده بود... نگاهش مثل قبل سنگین نبود: «آلیس... من اون نامه رو ازت دور نگه نداشته بودم که بعدش بری تمام سوراخ سنبههای اتاقم رو دنبالش بگردی.»
این حرف چه معنی میتوانست داشته باشد؟ ناراحت بود که نامه را پاره کردم؟ یا به فکر خودش بود؟ نکند بعد تمام این چیزها ناراحت بود که اتاقش را به هم ریختم؟ نه احتمالا این نبود... شاید هم بود. شاید بخشی از آن صداهای داخل سرش چنین چیزی میگفتند. آه، نباید اینطور فکر میکردم... ولی وقتی همیشه من را مقصر میدانست چه میکردم؟ آن هم به چه دلیلی؟ چون باید از دیگران مراقبت میکردم؟! حرفهای زیادی برای گفتن داشتم؛ اما سکوت از تمامشان کاملتر به نظر میرسید...
دوباره دندان قروچهای کرد و این بار به آرامی گونهام را لمس کرد و به سمت خودش برگرداند. اخم کرده بود؛ اما واقعا عصبانی به نظر نمیرسید.
هدایت شده از 𝟡𝟚𝟘𝟘𝟟𝟡
- میدونم داری فکر میکنی به فکر خودمم. و آره؛ شاید اشتباه نباشه. واقعا به فکر خودمم. نمیخوام برای اون چیزی که اسمش رو گذاشتی «کمک کردن به مردم» از دستت بدم. این خیلی خودخواهانه است و من اینو قبول دارم. ولی نمیشه یه بار هم به من اندازهی یکی از اون «مردم» بها بدی؟!
تمام جملاتش را در ذهنم جواب میدادم؛ اما آخرین جملهاش... کمی ناراحتم کرد. فکر میکرد به او اهمیتی نمیدهم؟ اگر خودش بود احتمالا میگفت «مگه بچهای که به توجه نیاز داری؟!»؛ ولی من... نمیتوانم نادیدهاش بگیرم. یعنی واقعا دارم خودخواهی میکنم؟ اگر تمام این سختیها خودخواهانه باشد چه؟ اگر واقعا به فکر خودم باشم، چه؟! اگر من آن کسی که "فکر میکنم هستم" نباشم، چه؟!
نتوانستم جلوی جمع شدن اشک در چشمانم را بگیرم، پس سرم را به هر سختی که بود برگرداندم. نمیخواستم اشک مرا ببیند... شون بخاطر اینها مقصر نبود... من بودم. من مشکل داشتم. من همیشه باید دلداریشان میدادم... همیشه باید کمکشان میکردم... و کوتاهی کردنم اشتباه نابخشودنی بود... پس لایق قضاوت بودم... ولی نباید... نباید برای چنین چیزی گریه میکردم. نباید بیشتر از این با خودخواهی و احساسات بیارزشم ناراحتش میکردم... باید عذرخواهی میکردم... ولی بغض راه گلویم را بسته بود. و حالا سکوت کرده بود. سکوتش از هر زخمی دردناکتر بود...
متوجه نشدم کِی دست شون از دستم جدا شد. دارد میرود؟ کنارم میماند؟ از من متنفر است؟ از دستم ناراحت است؟ میدانم فراموش نمیکند... حتی اگر التماسش کنم فراموش نمیکند...
لمس سردش را روی گونههایم احساس کردم که صورتم را باز هم به طرف خودش برگرداند. نمیخواستم در چشمانش نگاه کنم. نمیتوانستم.
بدنم یخ زد. لبهایش روی پیشانیام کشیده شد. قبل از اینکه واکنشی دهم به عقب برگشت. ناخواسته سرم را بالا آوردم.
او که حالا عقبتر رفته بود، با نگاهی که از اشک میدرخشید به چشمانم زل زده بود.
لحظهای فقط نگاهم میکرد، تا اینکه لب از لب گشود: «آلیس... من... فقط نمیخوام آسیب ببینی... همین. تو خیلی... بیمحابا برای کمک به بقیه میری. هر چقدر آسیب میبینی اهمیت نمیدی و من... تحسینت میکنم. واقعا تحسینت میکنم. ولی... وقتی انقدر ازت میخوام که تمومش کنی و همینطور ادامه میدی... من فکر میکنم برات مهم نیست که واقعا چی میخوام.»
نفس عمیقی کشیدم و بغضم را قورت دادم: «هشدارهات و نظراتت برام بیاهمیت نیستن ولی... نمیتونم قبول کنم وقتی که بهم میگی دیگه ادامه ندم. نمیتونم! من نمیتونم نادیدهشون بگیرم، شون... نمیتونم وانمود کنم که نمیشنوم... و اگه به حرفت گوش بدم... اگه به دیگران کمک نکنم... پس من... کی هستم...؟»
نتوانستم جلوی روان شدن اشکی که با جملهی آخر روی گونهام لغزید را بگیرم. رقتانگیز است... من واقعا رقتانگیزم.
با انگشت شستش به آرامی اشک را از گونهام پاک کرد: «آلیس... من... واقعا نمیخوام که دیگه به دیگران کمک نکنی. هیچوقت بهت نگفتم... نه... فکر کنم گفتم... ولی منظورم اون نبود. من فقط میخواستم... همون قدری که از دیگران مواظبت میکنی، مراقب خودت هم باشی. همه شایستهی محبتهای تو و کمکت نیستن، آلیس...»
خیلی از این قضیه ناراحتم که حرفش منطقی بود. و از این بیشتر ناراحتم که دوست داشتم مخالفت کنم. چرا باید مخالفت میکردم؟
کمی عقب رفتم و چشمانم را مالیدم. نباید نشان میدادم چقدر متأثر شدهام؛ وگرنه دوباره میخندید. باید حال و هوا را پیش از اینکه جزئیات اتفاق آن موقع را بپرسد یا واکنشی دهد، عوض میکردم. به طرفش نگاه کردم و با جدیت ساختگی و بلند گفتم: «بنده سخنان شما را شنیدم! و آن را به دیوان عالی ارجاع دادم! حال بگویید پیشنهادتان چیست، جناب شون تنبریس؟!»
با تعجب نگاهم کرد و پلکی زد؛ سپس لحظهای رویش را برگرداند تا خندهاش را کنترل کند. وقتی دوباره نگاهم کرد، لبخند سرگرمکنندهای روی لبهایش نقش بسته بود: «پس بنده از غفلت دیوان عالی در سپردن چنین مسئلهی مهمی به این تنبریس حقیر استفاده کرده و به خود جرئت میدهم که بگویم... اجازه دهید به همراه بانو آلیس لوکِرتا برای کمک به مردم نیازمند اعزام شوم.»
خوب... این واقعا جدید بود. شون! آن هم نه هر کسی... شون! برای کمک به مردم؟! تصورش هم غیرممکن بود. اگر از زبان خودش نشنیده بودم به عنوان هذیان یا توهم تلقیاش میکردم. شاید... دارد هذیان میگوید؟ این خیلی غیرواقعی به نظر میرسد...
با حیرت نگاهش میکردم که دوباره خندهاش گرفت. فکر کنم به واکنشم میخندد؛ خجالتآور است...
+ چه چیزی انقدر خندهداره...؟
- هیچی.
+ به جون من قسم بخور!
- به جون خالهام قسم میخورم.
+ گفتم به جون من!
- به جون خالهام.
+ خب پس داری دروغ میگی...
- تنهایی فهمیدی یا کسی کمکت کرد...؟
هدایت شده از 𝟡𝟚𝟘𝟘𝟟𝟡
باید این مردک بیشعور را بزنم! چه با خودم فکر میکردم که با این بیشخصیت ازدواج کردم؟! خون خونم را میخورد...
با قهر رو برگرداندم و نگاهم به پنجره افتاد. چه نور دلنشینی به داخل میتابید... حتما هوا بیرون خیلی خوب بود...
احساس کردم چشمان شون هنوز روی صورتم مانده. نتوانستم جلوی لبخند کوچکی که گوشهی لبهایم را کشید، بگیرم. چشمانم دوباره نگاهش را پیدا کرد. دیگر آن صدای سرزنشگر را نمیشنیدم...
+ ممنونم...
با کنجکاوی نگاهم کرد و سرش را کمی کج کرد. مشخص بود میخواهد تکذیب کند یا دلیلش را بپرسد؛ ولی فقط سکوت کرد. چند ثانیه نگذشته بود که ناگهان چشمانش گشاد شد و بلافاصله دستش درون جیب کت مشکیاش فرو رفت. چیزی یادش آمده بود...؟ دوباره مثل آن دفعه میخواست سر به سرم بگذارد...؟ این دفعه واقعا نیشگونش میگرفتم!
وقتی مشتش را بیرون آورد و به سمتم بازش کرد، جواهر کوچک و درخشانی که به شکل گردنبند در آمده بود، کف دستش درخشید. به نظر سرمهای میرسید؛ ولی درخششی تیره و ارغوانی رنگ داشت... درست مثل چشمان خودش.
- این سنگ نمیذاره افرادی که نیت بدی دارن از یه فاصلهی خاصی بهت نزدیکتر بشن... با اینکه خودم همراهتم؛ اما محض اطمینان این رو با خودت داشته باش.
سرم را بالا آوردم تا در چشمانش نگاه کنم؛ ولی او همچنان به سنگ چشم دوخته بود. فکر کنم خجالت میکشید... خیلی اهل هدیه دادن نبود.
زیرلب خندهای کردم و سنگ را از دستش گرفتم تا دقیقتر نگاهش کنم. زیبا بود... کمی شبیه یاقوت کبود بود؛ ولی به نظر عادی نمیرسید.
با لبخند سر بلند کردم.
+ ممنون...
بیآنکه نگاهم کند بلند شد و چند قدمی از تخت دور شد. دستانش را در جیب کتش فرو کرد و لحنش بیتفاوت شد.
- چیز مهمی نیست. فقط استراحت کن.
و چند قدم دیگر برداشت تا جایی که تقریبا از اتاق خارج شود. نگاهم به دنبالش حرکت میکرد؛ ولی قبل از اینکه کاملا اتاق را ترک کند، ایستاد. به طرفم بازگشت و دوباره نگاهم کرد، انگار چیزی تازه به ذهنش رسیده بود.
- اگه چیزی لازم داشتی بهم بگو.
+ باشه حتما. اولی اینکه... اون کسی که این کار رو باهام کرده رو نکُشی.
پوزخند شومی زد.
- نمیتونم قول بدم؛ ولی سعیم رو میکنم.
و قبل از اینکه بتوانم اعتراضی کنم رفته بود.
آهی کشیدم و دوباره به جواهر کوچک نگاه کردم. انگشتانم به آرامی روی سنگ حرکت میکردند و افکارم در ذهنم میدویدند؛ اما عجیب اینکه سنگینی در سینهام نبود. پس آرامش این بود...
— — — — —
#Things_You_Dont_Want_to_Read
𝐔 𝐥𝐢𝐤𝐞 𝐔𝐧𝐢𝐪𝐮𝐞
«با توجه به عمومی بودن این چنل، ترجیح میدم پیام های خصوصی که دریافت میکنم محدود باشه. لطفاً فقط در م
همسایه های گرامی، بعضیاتون هنوز اسم اینجا رو به لیستتون اضافه نکردید...
یادآوری*
𝐔 𝐥𝐢𝐤𝐞 𝐔𝐧𝐢𝐪𝐮𝐞
بهترین ادیت برای سالیان متوالی- #edit
I don't sleep...i just dream.
𝐔 𝐥𝐢𝐤𝐞 𝐔𝐧𝐢𝐪𝐮𝐞
روز چهارم: - شور و شوق ندارم اما درباره ی همه چیز کنجکاوم...خیلی کنجکاو. انرژی و حوصله ندارم اما دو
روز پنجم: همیشه با خواب مشکل دارم.
یا بهتره بگم همیشه خواب با من مشکل داره.
بیشتر از اینکه بخوابم، خواب میبینم...
خوابیدن احساس استراحت کردن نمیده.