eitaa logo
𝐔 𝐥𝐢𝐤𝐞 𝐔𝐧𝐢𝐪𝐮𝐞 🇮🇷
82 دنبال‌کننده
508 عکس
64 ویدیو
1 فایل
نمیدونم...خودت چی فکر میکنی؟ INTP 5w4 ناشناس اول: https://abzarek.ir/service-p/msg/3521695 ناشناس دوم: https://eitaa.com/nashenas_app/app?startapp=link_hkn0vy&btn=Unique.is.listening! تقدیمی ها و ناشناس ها: https://eitaa.com/uniqueforyou
مشاهده در ایتا
دانلود
هدایت شده از ☫تولید و توزیع تریاک اصل«شعبه²»☫
https://eitaa.com/Jahady_Hanifa دوستان این کانال برای جمعی از دوستانمون هست (+خودم) مذهبیه و کار فرهنگی میکنند هرکس علاقه داشت عضو بشود با تشکر ✨🤝
هدایت شده از ˙˚ 𝘕𝘰𝘵𝘩𝘪𝘯𝘨 ˚˙
رنگ: مشکی ویژگی ها: خلاق، با ایده‌های عجیب و خاص، اهل تجربه‌کردن چیزهای جدید، کمی غیرقابل‌پیش‌بینی، استایل و طرز فکر مستقل، همیشه در رفتار و ظاهرش المان خاصی وجود داره سن: 23 شغل: جهانگرد حیوان خانگی: هاسکی چشم‌دو‌رنگ برای U like unique
ناشناس ابزارک خراب شده... دارم عوضش میکنم... آپدیت: عوض شد... https://abzarek.ir/service-p/msg/3521695
audio-dark-is-the-night.mp3
زمان: حجم: 3.4M
Тёмная ночь, только пули свистят по степи... Только ветер гудит в проводах, тускло звёзды мерцают...
هدایت شده از 𝖌𝖔𝖘𝖙𝖔𝖓𝖎𝖆
امروز بعد از ظهر در حالی که بین مشقای دانشگاه میخواستم هوای تازه بخورم و خودم رو به یک قرار چای و کیکی که پخته بودم روی چمن های سرسبز و گل های خوشگل پارک دعوت کرده بودم، از خونه بیرون رفتم؛ بعد از حدود دو کوچه قدم زدن یک مهره‌ی فیل شطرنج رو توی پیاده رو پیدا کردم که خیلی عجیب و تماشایی بود، علاوه بر اینکه ایده‌های جذابی به ذهنم جرقه زد و حس زندگی توی شروع یک پرونده‌ی جنایی مرموز رو داشتم، خیلی با خودم کلنجار رفتم که برش ندارم و به هزار تا سناریویی فکر کردم که چرا اون یارو اینو اونجا انداخته بود بالاخره موفق شدم ازش دل بکنم و به طرف مکان قرار ملاقات برم..
هدایت شده از 𝟡𝟚𝟘𝟘𝟟𝟡
‹‹ پیمان کودکانه ›› قسمت اولِ "ناگفته‌های «فرزندان تاریکی»" ᴡʀɪᴛᴛᴇɴ ʙʏ: ɴᴏʙᴏᴅʏ ᴏɴᴇ — — —
هدایت شده از 𝟡𝟚𝟘𝟘𝟟𝟡
‌ باز هم دارند فریاد می‌کشند. فکر کنم ارتفاع قصر و ضخامت پنجره برای ساکت کردنشان کافی نیست. ورقه‌ای دیگر از برگه‌های نقاشیَم را برمی‌دارم و روی شیشه می‌چسبانم. چند قدم عقب می‌روم تا مطمئن شوم دیوار را کاملا پوشانده‌ام. نقاشی‌های رنگین‌کمان، خانه‌های زیبا و مردم شاد... چه جهان دوست‌داشتنی. هر چند که وزش شدید باد دوباره پنجره را گشود و تمام ورقه‌های نقاشی را از دیوار و پنجره کَند. این بارِ چندم بود...؟ نهم؟ دهم؟ شاید هم بیشتر؟ ولی برای ثابت کردن اینکه دیگر نمی‌توانم این دیوار سیاه را بپوشانم کافی بود. آهی کشیدم و با بی‌رمقی خود را روی زمین انداختم. کمی پایم درد گرفت؛ اما مهم نبود. مداد شمعی‌های اطرافم را برداشتم و یکی یکی داخل کیف کوچکی که برادرم به من داده بود، گذاشتم. بار دیگر به دیوار نگاه کردم. سیاه‌تر از همیشه بود. بلند شدم و به سمت پنجره قدم برداشتم. پایه‌ی صندلی نزدیک به آن را گرفتم و با تمام توان کشیدم. چه صدای آزاردهنده‌ای... دو قدم عقب برداشتم و خودم را آماده کردم؛ بعد دویدم و با پرشی از گوشه‌ی صندلی آویزان شدم. چرا چنین صندلی بلندی باید در اتاق کودکی به سن من باشد؟! تا خود را بالا بکِشم جانم بالا آمد. به پنجره‌ی سرد چسبیدم و روی پنجه‌ی پا بلند شدم. چه شهر غمگینی... نه رنگی، نه لبخندی، نه سرودی... فقط مردم فقیر و زخمی با خانه‌های کوچک که پشت‌بام‌هایشان کاه و گِل بود... البته اگر شانس می‌آوردند. چرا باید اینطور زندگی می‌کردند؟ چه چیزی باعث میشد من حق زندگی در قصر را داشته باشم و آنها در خرابه؟ دستانم را از روی شیشه برداشتم و نگاهشان کردم. کوچک بودند... درست مثل خودم. من می‌توانستم با این دستان کوچک چه چیزی را تغییر دهم؟ نمی‌دانستم... اما این را هم نمی‌دانستم که چرا پدرم هم بزرگسال و هم پادشاه بود و چنین کاری نمی‌کرد. ترجیح می‌دادم ندانم. سرم را برگرداندم و با زمین پر از کاغذ روبه‌رو شدم: «وقتی برگردم جمعشون می‌کنم...» البته نمی‌توانستم قول بدهم خودم انجامش خواهم داد. کمی خم شدم تا از صندلی پایین بپرم؛ اما لق زدنش باعث یک فرود اضطراری شد. دستانم به زمین کشیده شد؛ اما سرم ضربه نخورد. خوشبختانه به زمین خوردن عادت داشتم. قبل از اینکه کسی بتواند بخاطر شلوغی اتاق سرزنشم کند، بدو بدو خود را به کمدم رساندم و از گوشه‌ای لباس‌های قدیمی و بدبو را برداشتم. «آرچر» از این لباس‌ها متنفر بود و بدبو صدایشان می‌زد... هر چند که من درک نمی‌کردم «بوی بد» دقیقا یعنی چه... ولی احتمالا درست می‌گفت. داخل کمد پریدم و قبل از اینکه خدمتکاری نگاهش به من بیفتد، لباس‌هایم را عوض کردم. در کمد را که باز کردم نگاهی به اطراف انداختم. نه سمت چپ... و نه سمت راست... از کمد به بیرون جهیدم و با تمام سرعتم به طرف سوراخ تهویه دویدم. قبل از اینکه بتوانم درونش بخزم، یقه‌ام کشیده شد و روی هوا معلق شدم. + دوباره هوس کتک خوردن کردی، داداش کوچولو؟ خودش بود. تنها پسر هشت ساله‌ای که می‌توانست من را با یک دست از یقه آویزان کند خودش بود؛ برادرم. - فقط سه سال ازم بزرگ‌تری؛ ولی مثل پونزده ساله‌ها رفتار می‌کنی! لگدی حواله‌ی پایش کردم که جز خاکی کردن شلوارش اثر دیگری نداشت. اخم ریزی کرد. احتمالا فهمید عمدا می‌خواستم لباسش را کثیف کنم. + بوی فاضلاب میدی... آه... پس این بود... + یه شاهزاده که لباسِ... گندیده می‌پوشه و توی هر سوراخی می‌خزه تا آخرش بره کتک بخوره... چه قهرمانانه. البته که همین را می‌گفت. - این شاهزاده بیرون این دیوارا بیشتر به درد می‌خوره تا توی دستِ این جا لباسی سلطنتی! با کلمات آخر چند لگد دیگر حواله‌ی آن لباس تر و تمیزش کردم. اخم‌هایش در هم رفت در هوا مثل یک پر تکانم داد. - مگه داری شربت درست می‌کنی؟! + مغزت اومد سر جاش یا نه؟! اگه دلت کتک می‌خواد خوشحال میشم بزنمت! با تکان آخر رهایم کرد و روی زمین افتادم. از چیزی که انتظار داشتم فرود نرم‌تری داشتم. نگاهش به سراپای جثه‌ی کوچکم لغزید، مسخره‌ام می‌کرد؟ قبل از اینکه بخواهم واکنشی دهم رو برگرداند و اخم غلیظی کرد. نگاهم روی نقاط حساس بدنش حرکت کرد. یک لگد در زانو... شاید هم مشتی به گلو؟! کاش شیء تیزی نزدیک دستم بود... نفهمیدم کِی رو به رویم زانو زد. + اگه بخوای یه چاقوی کوچولو پیدا کنی باید بهتر نگاهت رو مخفی کنی بچه جون. - قدرت ذهن‌خوانیت به بابا رفته. + من هیچیم به اون عوضی نرفته! - آره... مخصوصا چشمات. چشمان سرخ رنگش با خشم تیره شد. + با پررویی کردن نمی‌تونی از چنگم فرار کنی، شون. - می‌تونی امتحانم کنی، جناب آرچر... پلکی زد. آه عصبی کشید و شقیقه‌هایش را مالید. دیدن این رفتار در کودک هشت ساله خنده‌دار به نظر می‌رسید... + شون! - بله؟! + نرو بیرون! - باشه! ابرویی بالا انداخت. + باشه؟ - آره دیگه!
هدایت شده از 𝟡𝟚𝟘𝟘𝟟𝟡
لحظه‌ای سکوت کرد. مشخص بود به عقلم شک کرده. من هم به عقل او شک داشتم. + یه جوری دروغ بگو که مشخص نباشه. سرم می‌خارید. - خب تو که به هر حال می‌فهمی، چه فرقی می‌کنه؟ در حالیکه نگاهش بین لباس و موهایم جابه‌جا میشد، پلکش کمی می‌پرید. + بس کن... - کدومو؟ خاروندن خودمو یا فرار کردنو؟ + جفتشو! شانه‌ای بالا انداختم و لبخندی زدم. نمی‌دانم چرا اخمش غلیظ‌تر شد... شاید هم می‌دانم. - شرمنده؛ بدنم می‌خاره. + پس بهتره با در آوردن اون آشغال از تنت شروع کنی. نگاهم به لباس افتاد. - این؟! من که سرم می‌خاره! نفس لرزانی از بینی بیرون داد که لرزی به وجودم انداخت. + انقدر با من بحث نکن..... آه عمیقی از سینه بیرون دادم و بلند شدم. بی‌آنکه نگاهش کنم به طرف کمد رفتم و لباسم را برداشتم. در کمد را باز کردم و با نگاه شکاکی به آرامی در را بستم. نمی‌دانم چرا خنده‌اش گرفت. عمدا پوشیدن لباسم را طول دادم تا بیشتر عصبیَش کنم. با بیخیالی در کمد را باز کردم و بیرون آمدم. بی‌آنکه نگاهش کنم، در را پشت سرم بستم. وقتی نگاهم به نگاهش افتاد، به نظر آرام‌تر می‌رسید. چشمان سرخَش به لباس‌های گران قیمت کوچکم افتاد؛ البته برای او کوچک بود، برای من اندازه بود. چند قدم به سمتم برداشت و به صندلی اشاره کرد که بنشینم. خاطرات آویزان شدن از صندلی در ذهنم تکرار شد و ناله‌ی آرامی کردم. به سمتش قدم برداشتم و پوزخند بزرگی زدم. - برادر دوست‌داشتنی و خارق‌العاده‌ی من! تو که قدرتت از یه فرمانده‌ی ارتش نیگروم هم بیشتره! بیا و... به صندلی اشاره کردم. - ...این برادر کوچیک و حقیرت رو برسون به کوهستان خوشبختی! پوزخند صداداری زد و ابرویی بالا انداخت. + حقیر...؟ این کلمات رو از کجا یاد گرفتی؟ - یکی نیست اینو به خودت بگـ- دوباره محکم از یقه‌ام گرفت و بلندم کرد و با یک حرکت من را روی صندلی نشاند. پلکی زدم. - بعضی وقتا نگران میشم عشق برادریت آتیشم بزنه. بدون چشم برداشتن از من، به پنجره اشاره کرد. + اگه دربارش ناراحتی می‌تونم کمکت کنم پرواز کنی. چند ثانیه سکوت بینمان شکل گرفت. - فِک کنم آتیش عشقت رو به ارتفاع ترجیح بدم. + خوبه. چون قصد دارم مجبورت کنم راجب مسائل مهمی صحبت کنیم. - خب... ترجیح میدم سقوط کنم. + دیگه دیره. حرف اول مِلاک ئه. پاهایم را تکان دادم. اینکه به زمین نمی‌رسید حس خوبی داشت... حتما تمام آن مثلا آدم بزرگ‌ها به من حسودی می‌کردند. - خب... چی می‌خوای؟ + چرا همش میری اون پایین؟ تو فقط پنج سالته، شون! هیچ کاری از دستت بر نمیاد! - خب باشه. یه لقمه نون هم نمی‌تونم به یه فقیر بدم؟! آه عصبی کشید. + شون... هم تو، هم من و هم اونا، هممون نیگریَن هستیم. - آره آره؛ می‌دونم... خنجر زدن از پشت، شکار کردن بچه و بی‌رحمی کامل. داستان لولوخورخوره. + این حقیقته، شون! چند قدم جلو آمد و آستینم را بالا زد. چندین جای کبودی —که سعی داشتم پنهانشان کنم— را روی دستم نشانم داد. + ببین! این جواب محبت‌هات ئه. اونا همینن، شون! حقیقت این ئه. حقیقت... لحظه‌ای نگاهم روی کبودی‌ها ماند. رنگ بنفشش مثل اینکه داشت بزرگ میشد... فَکّم کمی منقبض شد و نگاهم جدی‌تر. - پس چرا من باید اون چیزا رو ببینم؟ چرا همیشه باید صدای رنج و عذابشون رو بشنوم؟ چرا من؟! یه بچه‌ی پنج ساله؟! لحظه‌ای ساکت شد. اخمش کمی غلیظ‌تر شد؛ اما بیشتر به نظر غمگین می‌رسید تا عصبانی. + نمی‌دونم... - شاید... شاید من بتونم عوضش کنم... شاید بتونم... قطره‌ای روی شلوارم چکید. لعنتی... سریع با آستین لباسم اشکم را پاک کردم. نمی‌خواستم نگاهش کنم... نباید این را می‌دید. صدای قدمش را شنیدم که نزدیکتر شد و من را از صندلی پایین کشید. - ای بابا... تازه داشتم به قد بلند بودن عادت می‌کردم... حاضر بودم هر مزخرفی بگویم که حقیقت را به زبان نیاورم. شاید هم نه...؟ به هر حال او هم نمی‌خواست این مسئولیت را بپذیرد. + تو... می‌تونی جهان رو جای بهتری کنی، شون. ولی الان نه... ...شاید هم می‌خواست. پوزخندی زدم که غمی که درون وجودم جا خوش کرده بود را نادیده بگیرم. - بس کن... بهم دروغ نگو. بهت نمیاد. + دارم راستش رو میگم. - هر دوتامون می‌دونیم که دروغ ئه. اون کسی که جهان رو عوض می‌کنه تویی، نه من! تو اون ناجی هستی! و من فقط..... یه هیولام. نمی‌توانستم نگاهم را بلند کنم. نگاهم به دستش افتاد. مشتش را بیش از حد سفت گرفته بود. + تو یه هیولا نیستی، شون... عجب حرف خنده‌داری! - باشه؛ جوک خوبی بود~ + جدی گفتم! پاک عقلش را از دست داده.
هدایت شده از 𝟡𝟚𝟘𝟘𝟟𝟡
- به من نگاه کن، آرچر! چی می‌بینی؟! من یه هیولام! لولوخورخوره‌ای که اگه تا وقتی کوچیکه از بین نبریش، بزرگ میشه و خودت و بچه‌هات رو می‌خوره! + چی می‌بینم، شون؟! من یه بچه می‌بینم! یه بچه‌ی پنج ساله! که حق داشت با رویاهاش زندگی کنه! حق داشت یه زندگی عادی داشته باشه! و از بین تمام این جهان لعنتی؛ توی این نیگروم خراب شده به دنیا اومده! لب‌هایم لرزید. لعنت بهت، آرچر... به سختی پوزخند زدم. - رویا...؟ خیلی وقته دیگه رویا نمی‌بینم... دوباره سکوت کرد. فکر کنم شنیدن این حرف از برادر پنج ساله‌اش آزارش می‌داد. به هر حال خودش این چرخه‌ی گفتن حقیقت را شروع کرد، خودش هم باید جورش را بکِشد. دستی به کمرش گذاشت و چند قدم دور اتاق چرخید. با دست دیگرش شقیقه‌هایش را می‌مالید. از دیدن خشمش خنده‌ام می‌گرفت. - لازم نیست نگران من باشی؛ برو به کارات برس. از روی شانه نگاهم کرد و پوزخندی زد. + بچه‌ی هشت ساله کاری مهمتر از بازی کردن با برادر کوچولوش نداره. تأثیرگذار بود... احتمالا. فکر کنم چیزی ته دلم تکان خورد. شانه‌ای بالا انداختم. - خوددانی؛ تمرین‌های تو رو که من قرار نیست انجام بدم. + کسی ازت نخواسته با اون دستات شمشیر بلند کنی. - فِک کردی نمی‌تونم...؟ + مطمئنم نمی‌تونی. زیرلب خندیدم. می‌دانستم می‌خواهد به چه چیزی برسد. - من کارم با چاقو خوبه، آرچر... اما چاقو توی پادشاهیت به دردت نمی‌خوره. برگشت و نگاهم کرد. طبق معمول، همان پوزخند از خود راضی همیشگی را داشت. + خوشم میاد وقتی مستقیم میری سر اصل مطلب. اما خودم تعیین می‌کنم چه چیزی به دردم می‌خوره، و چه چیزی نمی‌خوره. - برام مهم نیست از چی خوشت میاد، جناب ولیعهد. اما قول‌های پادشاهی بینِ توی هشت ساله و منِ پنج ساله الان بیشتر شبیه عروسک‌بازی می‌مونه تا ساختن پادشاهی. از حرفم بلند خندید؛ هر چند که لب‌های من ذره‌ای تکان نخورد. + ما هر دو می‌دونیم کی هستیم و چه توانایی داریم، برادر کوچولو. پس لطف کن نقش بازی کردن رو کنار بذار. - دارم حقیقت رو میگم؛ مگه تو دنبال حقیقت نبودی؟ + چیزی که اون آدمای بیرون اتاق می‌بینن، چیزی ئه که تو و من بخوایم بهشون نشون بدیم. خب... دروغ نمی‌گفت. باید اقرار کنم کارم در بازی کردن نقش یک کودک عادی واقعا ستودنی بود. آرام چند قدم به سمتم برداشت و روبه‌رویم خم شد تا نگاهش با من هم راستا شود. + ولی هم تو می‌دونی چه کاری از من بر میاد؛ و هم من می‌دونم تو چه توانایی‌هایی داری. - خب؟ + خب...؟ - خب؟! چه توانایی دارم که به دردت می‌خوره؟! تو حقیقت جهان رو تغییر میدی، مردم رو توی زندگیشون رهبری می‌کنی؛ و جهان رو به کمال می‌رسونی! و من؟! من نابود می‌کنم! هر چیزی و هر کسی رو هر موقع که بخوام! لحظه‌ای نفسم بند آمد. نفس عمیقی کشیدم و پوزخند تلخی زدم. - ...و چه چیزی بهتر از این برای نجات این جهانِ... رقت‌انگیز هست...؟ وقتی ناسزایم را قورت دادم پوزخندی گوشه‌ی لبش را کشید. جز این هم از مالکِ «پَر سرنوشت» انتظار نمی‌رفت... + از بین بردن نقص‌ها بخشی از هر سیستمی ئه. - فِک کنم اگه جای من بودی همچین چیزی نمی‌گفتی. + آره من نمی‌تونم جای تو باشم... - خوشحالم راجب یه چیز اتفاق نظر داریم! بی‌تفاوت ادامه داد. + ...ولی می‌تونم به داداش کوچولوم بگم توی جهانی که می‌خوام بسازم جا داره... - خیلی احساساتی شدم؛ الانه که اشکام سرازیر شه. + ...تا کسایی که جلوی دست و پام هستن رو حذف کنه. سکوت کوتاهی کردم. پیشنهاد جالبی بود... پیمان‌های بین مالکِ «پَر مرگ» و «پَر سرنوشت» با ظاهر دو کودک عادی... پوزخندی گوشه‌ی لب‌هایم را کشید. - حالا شد یه چیزی... — — — — —