eitaa logo
𝐔 𝐥𝐢𝐤𝐞 𝐔𝐧𝐢𝐪𝐮𝐞
82 دنبال‌کننده
519 عکس
64 ویدیو
1 فایل
نمیدونم...خودت چی فکر میکنی؟ INTP 5w4 ناشناس اول: https://abzarek.ir/service-p/msg/3521695 ناشناس دوم: https://eitaa.com/nashenas_app/app?startapp=link_hkn0vy&btn=Unique.is.listening! تقدیمی ها و ناشناس ها: https://eitaa.com/uniqueforyou
مشاهده در ایتا
دانلود
هدایت شده از 𝟡𝟚𝟘𝟘𝟟𝟡
- به من نگاه کن، آرچر! چی می‌بینی؟! من یه هیولام! لولوخورخوره‌ای که اگه تا وقتی کوچیکه از بین نبریش، بزرگ میشه و خودت و بچه‌هات رو می‌خوره! + چی می‌بینم، شون؟! من یه بچه می‌بینم! یه بچه‌ی پنج ساله! که حق داشت با رویاهاش زندگی کنه! حق داشت یه زندگی عادی داشته باشه! و از بین تمام این جهان لعنتی؛ توی این نیگروم خراب شده به دنیا اومده! لب‌هایم لرزید. لعنت بهت، آرچر... به سختی پوزخند زدم. - رویا...؟ خیلی وقته دیگه رویا نمی‌بینم... دوباره سکوت کرد. فکر کنم شنیدن این حرف از برادر پنج ساله‌اش آزارش می‌داد. به هر حال خودش این چرخه‌ی گفتن حقیقت را شروع کرد، خودش هم باید جورش را بکِشد. دستی به کمرش گذاشت و چند قدم دور اتاق چرخید. با دست دیگرش شقیقه‌هایش را می‌مالید. از دیدن خشمش خنده‌ام می‌گرفت. - لازم نیست نگران من باشی؛ برو به کارات برس. از روی شانه نگاهم کرد و پوزخندی زد. + بچه‌ی هشت ساله کاری مهمتر از بازی کردن با برادر کوچولوش نداره. تأثیرگذار بود... احتمالا. فکر کنم چیزی ته دلم تکان خورد. شانه‌ای بالا انداختم. - خوددانی؛ تمرین‌های تو رو که من قرار نیست انجام بدم. + کسی ازت نخواسته با اون دستات شمشیر بلند کنی. - فِک کردی نمی‌تونم...؟ + مطمئنم نمی‌تونی. زیرلب خندیدم. می‌دانستم می‌خواهد به چه چیزی برسد. - من کارم با چاقو خوبه، آرچر... اما چاقو توی پادشاهیت به دردت نمی‌خوره. برگشت و نگاهم کرد. طبق معمول، همان پوزخند از خود راضی همیشگی را داشت. + خوشم میاد وقتی مستقیم میری سر اصل مطلب. اما خودم تعیین می‌کنم چه چیزی به دردم می‌خوره، و چه چیزی نمی‌خوره. - برام مهم نیست از چی خوشت میاد، جناب ولیعهد. اما قول‌های پادشاهی بینِ توی هشت ساله و منِ پنج ساله الان بیشتر شبیه عروسک‌بازی می‌مونه تا ساختن پادشاهی. از حرفم بلند خندید؛ هر چند که لب‌های من ذره‌ای تکان نخورد. + ما هر دو می‌دونیم کی هستیم و چه توانایی داریم، برادر کوچولو. پس لطف کن نقش بازی کردن رو کنار بذار. - دارم حقیقت رو میگم؛ مگه تو دنبال حقیقت نبودی؟ + چیزی که اون آدمای بیرون اتاق می‌بینن، چیزی ئه که تو و من بخوایم بهشون نشون بدیم. خب... دروغ نمی‌گفت. باید اقرار کنم کارم در بازی کردن نقش یک کودک عادی واقعا ستودنی بود. آرام چند قدم به سمتم برداشت و روبه‌رویم خم شد تا نگاهش با من هم راستا شود. + ولی هم تو می‌دونی چه کاری از من بر میاد؛ و هم من می‌دونم تو چه توانایی‌هایی داری. - خب؟ + خب...؟ - خب؟! چه توانایی دارم که به دردت می‌خوره؟! تو حقیقت جهان رو تغییر میدی، مردم رو توی زندگیشون رهبری می‌کنی؛ و جهان رو به کمال می‌رسونی! و من؟! من نابود می‌کنم! هر چیزی و هر کسی رو هر موقع که بخوام! لحظه‌ای نفسم بند آمد. نفس عمیقی کشیدم و پوزخند تلخی زدم. - ...و چه چیزی بهتر از این برای نجات این جهانِ... رقت‌انگیز هست...؟ وقتی ناسزایم را قورت دادم پوزخندی گوشه‌ی لبش را کشید. جز این هم از مالکِ «پَر سرنوشت» انتظار نمی‌رفت... + از بین بردن نقص‌ها بخشی از هر سیستمی ئه. - فِک کنم اگه جای من بودی همچین چیزی نمی‌گفتی. + آره من نمی‌تونم جای تو باشم... - خوشحالم راجب یه چیز اتفاق نظر داریم! بی‌تفاوت ادامه داد. + ...ولی می‌تونم به داداش کوچولوم بگم توی جهانی که می‌خوام بسازم جا داره... - خیلی احساساتی شدم؛ الانه که اشکام سرازیر شه. + ...تا کسایی که جلوی دست و پام هستن رو حذف کنه. سکوت کوتاهی کردم. پیشنهاد جالبی بود... پیمان‌های بین مالکِ «پَر مرگ» و «پَر سرنوشت» با ظاهر دو کودک عادی... پوزخندی گوشه‌ی لب‌هایم را کشید. - حالا شد یه چیزی... — — — — —
بسیار زیبا و جذاب!!!‌✨🍀 از همین الان منتظر قسمت های بعدیش هستم~😔
هدایت شده از 𝖌𝖔𝖘𝖙𝖔𝖓𝖎𝖆
فکت شماره ده: زبان عشق و محبت من مثل کلاغ ها میمونه، کلاغ ها عاشق چیزای براق خاص و کوچولویی هستن که زیر نور خورشید می‌درخشند رو با نوکشون جمع می‌کنند و توی لونه‌هاشون بالای درخت بین تخم‌هاشون مثل گنجینه قایم می‌کنند ولی اگه کسی رو دوست داشته باشند و براشون احترام و ارزش خاصی قائل باشند از گنج‌ها و یادگاری‌های خودشون به اونا می‌بخشند؛ مثل هدیه‌های کوچولوی یهویی بدون مناسبت، یک قطعه شعر یا آهنگ، یه کاردستی و نقاشی بامزه، یک داستانک و نامه و حتی یک نقل قول، خوراکی که مورد علاقشونه رو خودشون آماده کردند، یک دانستی و ویدیوی کوتاه درباره‌ی علایق و خاطره‌ی مشترک مرتبط در زمان های رندوم، تکرار دیالوگ ها و تیکه کلام های اونها و همراهی کردنشون در علایق مشترک و زنده کردن یاد اونها و.. جالب تر از اون اینکه چون‌ خودشون این نوع زبان عشق رو دارند وقتی این چیزا رو دریافت می‌کنند چشماشون برق میزنه و پروانه ها شروع به پرواز توی قلب هاشون می‌کنند..
هدایت شده از 𝖌𝖔𝖘𝖙𝖔𝖓𝖎𝖆
فکت شماره یازده: زمانی که با دوستای نزدیک و صمیمیم دعوا می‌کنم، علاوه بر اینکه اشک خودم درمیاد و احساساتی میشم بابتش میزنم گریه‌ی اونارو هم در میارم و مثل زن و شوهر های طلاق گرفته از هم رفتار می‌کنیم که نود و نه درصد اون دعواها به خاطر سو تفاهم بوده و عذاب وجدان بابت اینکه من دارم با احساسات خودم بار سنگین تری رو روی شونه هات میذارم و بحث هایی از قبیل آزادی و.. الان که بهشون نگاه میکنم و چت های قبلی مون رو میخونم خیلی بامزه و دراماتیک به نظر میرسند که فقط نیاز به یه موسیقی تراژدی پس زمینه کم دارند! جالبه که این فقط در رابطه با آدمای نزدیکم این اتفاق میوفته و برای افراد دیگه کاملا خونسرد منطقی و حساب شده رفتار میکنم.
خوب ماهم چالش گذاشتیم... اینطوریه که شما این پیام رو توی چنلتون فور میکنید و بعد عکس اوسیتون رو پی وی من ارسال میکنید و من با توجه به وایب اوسیتون میگم که اوسیتون وایب کدوم رمان رو میده و یه آهنگ تقدیمتون میکنم‌‌(⁠ ⁠ꈍ⁠ᴗ⁠ꈍ⁠)‌ ایگنور شه ناراحت میشم.. چنل (ظرفیت هم نداره هاها...)
قرن ها گذشت اما این اشتباهات تکراری فرزند آدم، تمومی ندارن...
هدایت شده از ~دختری آن سوی جنگل~
یه تجربه جالب(^o^) وارد این سایت بشید و به چند تا سوال پاسخ بدید در نهایت به شما میگه که شبیه به کدوم شخصیت از کدوم کتاب هستید😁🌱✨️ و البته یه کد تخفیف برای اون کتاب از انتشارات امیر کبیر هدیه میگیرید🎀