eitaa logo
𝐔 𝐥𝐢𝐤𝐞 𝐔𝐧𝐢𝐪𝐮𝐞
82 دنبال‌کننده
519 عکس
64 ویدیو
1 فایل
نمیدونم...خودت چی فکر میکنی؟ INTP 5w4 ناشناس اول: https://abzarek.ir/service-p/msg/3521695 ناشناس دوم: https://eitaa.com/nashenas_app/app?startapp=link_hkn0vy&btn=Unique.is.listening! تقدیمی ها و ناشناس ها: https://eitaa.com/uniqueforyou
مشاهده در ایتا
دانلود
جناب پزشکیان یه استیضاحمون نشه؟🤔
دوست ندارم به حالت عادی برگرده کانال... اما از یه طرف... احساس میکنم ممکنه فعالیت کردنم برای بعضیا مفید باشه... پس تصمیم گرفتم تا وقتی اوضاع اینجوره، یه فعالیت متفاوت داشته باشم...
هدایت شده از دومین‌ فانوس دریا‌ ؛
توی این زندگی از هرچی شانس نیاورده باشم ولی توی دوستی بهترین ادما نصیبم‌ شدن:) خدا همه تونو حفظ کنه..
هدایت شده از Yornika Palace...🤎🍂
بچه‌ها؛ یه فاتحه میخونید..؟ برای پدر ۲ دختر کوچولو که کلی سال با بیماری جنگید اما اخر سر نتونست شکستش بده.. :)
هدایت شده از "Letters to Mari"
پادشاهی که زره کهربایی رنگ به تن داشت جلو آمد. «تنها دشمن مردم من در حال حاضر سرزمین آبی و قرمز است! شما از ترستان این حرف ها را میزنید چون میدانید که حریف ما نخواهید شد!» کاملیا خواست جواب دهد، ولی پادشاه دیگری با شنل نیلی رنگ معترضانه عصایش را به زمین کوبید. «ای فرزند دو جهان. عقب نشینی کن و به آماده سازی لشکرت بپرداز که این سخنان جواب نیست. ما یا به استقلال سابق خود باز خواهیم گشت و بر‌هم زنان نظم سرزمینمان را مهر و موم می‌کنیم، و یا تا پای جان در میدان ایستادگی خواهیم کرد و زمین را با خون خود آبیاری میکنیم.» نگاه تحقیر‌آمیزی به کاملیا و برادرش انداخت و چهره در هم کشید «هرچند که با وجود شما دو شاهزاده، بعید میدانم دو کشور بتوانند به روال سابق بازگردند.» نگاه نفرت‌آمیز مردم باعث سنگینی هوا می‌شد. پسری که موهای سفید داشت، از گوشه چشم نگاهی به کاملیا انداخت. «شاهدخت من. حالتون خوبه؟» صدای زمزمه مانند آنجلوس به اندازه ای بود که حتی توسط آن چند نفر به سختی شنیده شد. کاملیا بدون توجه به محافظ، نگاه محکمش را به سپاهیان دوخت. «مشکلی بزرگتر از این ما را تهدید می‌کند! شیطان قصد نابودی ما را دارد و تنها چیزی که می‌تواند جلوی آن را بگیرد، وحدت ماست. لطفا چند صباحی صلح را بپذیرید، و قول میدهم بعد از آن تا ابد زمان برای جنگ و دعوا میان خودمان را داریم! جنگ، جنگ بقاست برای حالا!» "پارت دوم؛ برشی از داستانی که وجود ندارد"
هدایت شده از دومین‌ فانوس دریا‌ ؛
اولین شب قدر ۱۴۰۴ :)
هدایت شده از "Letters to Mari"
آنجلا، جلوتر از همه، به سمت لبه‌ی صخره دوید و با دیدن صحنه‌ی روبرو، درجا خشکش زد. لشکریان گروه گروه، همانند مورچه‌هایی به نظر میرسیدند که به سمت تکه نانی میروند و حقیقت آن بود که هیچ سود و فایده‌ای پشت این صخره منتظرشان نبود. همه آنان در غفلت بودند. کاملیا با قدم‌های بلند از گروه فاصله گرفت و دوشادوش آنجلا ایستاد. اثرات غم در چهره‌اش نمایان بود. «اشتباه میکنن.. اونا گول خوردن.. امان از شیطان..» آنجلا آهی از سر ناچاری کشید. «مجبوریم بهشون حمله کنیم؟ راهی نیست که این جنگ سر نگیره؟ آه.. خودم میدونم..» کاملیا کم‌جان و با تمام محبت باقی مانده اش لبخند ضعیفی به آنجلا زد و دستش را روی شانه‌اش گذاشت. «ما تمام تلاش خودمون رو می‌کنیم. اما اینکه اونا چه راهی رو انتخاب کنن.. در نهایت همه چیز به خودشون برمیگرده..» دستش لغزید و کنار بدنش رها شد. نفس عمیقی کشید و طنین قدرتمند صدایش در میان کوهستان پیچید. «مردمان سرزمین ها! فرمانروایان بلند مرتبه سرزمین هفت‌گانه! من به خوبی از نیت شما آگاهم و میدانم جز نماینده سرزمین خودم، هیچ نیستم. اما به من گوش دهید. خیر شما برای شیطان هیچ اهمیتی ندارد! او از اتحاد ما می‌ترسد. همانگونه که نور یگانه خورشید اگر تجزیه شود هر بخش آن فقط محدود به رنگ خود خواهد بود، ماهم اگر کنار هم نباشیم و صرفا به خاطر رنگ و ظاهر و فرهنگ از هم فاصله بگیریم در تباهی خودمان غرق خواهیم شد! ما اگر از هم فاصله بگیریم و مقابل هم بایستیم، شیطان به هدف خود خواهد رسید. حالا به من بگویید! آیا دلتان رضاست که با دست خود، مردم و کشورتان را به شیطان تقدیم کنید؟» "برشی از داستانی که وجود ندارد"
هدایت شده از "Letters to Mari"
پادشاهی که زره کهربایی رنگ به تن داشت جلو آمد. «تنها دشمن مردم من در حال حاضر سرزمین آبی و قرمز است! شما از ترستان این حرف ها را میزنید چون میدانید که حریف ما نخواهید شد!» کاملیا خواست جواب دهد، ولی پادشاه دیگری با شنل نیلی رنگ معترضانه عصایش را به زمین کوبید. «ای فرزند دو جهان. عقب نشینی کن و به آماده سازی لشکرت بپرداز که این سخنان جواب نیست. ما یا به استقلال سابق خود باز خواهیم گشت و بر‌هم زنان نظم سرزمینمان را مهر و موم می‌کنیم، و یا تا پای جان در میدان ایستادگی خواهیم کرد و زمین را با خون خود آبیاری میکنیم.» نگاه تحقیر‌آمیزی به کاملیا و برادرش انداخت و چهره در هم کشید «هرچند که با وجود شما دو شاهزاده، بعید میدانم دو کشور بتوانند به روال سابق بازگردند.» نگاه نفرت‌آمیز مردم باعث سنگینی هوا می‌شد. پسری که موهای سفید داشت، از گوشه چشم نگاهی به کاملیا انداخت. «شاهدخت من. حالتون خوبه؟» صدای زمزمه مانند آنجلوس به اندازه ای بود که حتی توسط آن چند نفر به سختی شنیده شد. کاملیا بدون توجه به محافظ، نگاه محکمش را به سپاهیان دوخت. «مشکلی بزرگتر از این ما را تهدید می‌کند! شیطان قصد نابودی ما را دارد و تنها چیزی که می‌تواند جلوی آن را بگیرد، وحدت ماست. لطفا چند صباحی صلح را بپذیرید، و قول میدهم بعد از آن تا ابد زمان برای جنگ و دعوا میان خودمان را داریم! جنگ، جنگ بقاست برای حالا!» "پارت دوم؛ برشی از داستانی که وجود ندارد"
هدایت شده از چرک نویسای یه enfp😗
▪️اثر جدید حسن روح‌الامین برای شهادت مادر و کودک شیرخوارش ▪️برای شهیده مظلومه، «زهرا بهشتی» و کودک شیرخوارش «محمد مهدی» که به دست ایادی شیطان (ایالات متحده امریکا و رژیم صهیون) به شهادت رسید.‌ ┄┅═☫ همیشه با خبر، با ما ☫═┅┄ @tehran_ma
هدایت شده از دومین‌ فانوس دریا‌ ؛
خدایا تو بخشنده ترینی ‌‌.. یه افطار توی حرم امام رضا قسمتم‌ نمیکنی..؟
هدایت شده از آتلانتیسِ‌گمشده
امشب شب قدره التماس دعای فرج و دعا برای خودمون❤️‍🩹