گفتمش دل می خری؟ فورا مرا رد کرد و رفت،
با نگاهی سرد، احوال مرا بد کرد و رفت!
تا که ما را از سر خود وا کُند آن بیوفا؛
در جوابِ خواهشم، باید نباید، کرد و رفت!
- دختره گوشهی دفترش نوشته بود :
به وقتِ اولین روز از تابستانِ بدونِ تو . .
کاملا فراموش شدهای و در خاطرم نیستی ؛
فقط امروز اتفاقی مداد رنگی دیدم ! و به یاد آوردم ،
‹ چقدر آبی دوست داشتی :)!💙'🐬 ›
- یه وقتاییهم حال ِ همو بپرسید ؛ شاید یکی
رفته تو خودش ، شاید یکی منتظره برین ازش
بپرسید : ← ‹ هی تو ؛ خیلی وقته حرف نزدیا
خب برام تعریف کن ، از خودت ، از حالت ،
از اوضاعت ؛ ›
قطعا اون آدم ثانیههای اول حرف نمیزنه . .
± ولی یهو دهن وا میکنه میگه که چقدر حالش
بده . . )'!❤️🩹'🔏
خداوندا ؛
این بندهی عابد و مستضعف ،
قلبی به تلاطم ِدریاهای خروشان ،
و نامهی اعمالی به سیاهی ِشب دارد ...
خودت از فضلات دست ِمرا بگیر و ببخشایم .