- دختره گوشهی دفترش نوشته بود :
به وقتِ اولین روز از تابستانِ بدونِ تو . .
کاملا فراموش شدهای و در خاطرم نیستی ؛
فقط امروز اتفاقی مداد رنگی دیدم ! و به یاد آوردم ،
‹ چقدر آبی دوست داشتی :)!💙'🐬 ›
- یه وقتاییهم حال ِ همو بپرسید ؛ شاید یکی
رفته تو خودش ، شاید یکی منتظره برین ازش
بپرسید : ← ‹ هی تو ؛ خیلی وقته حرف نزدیا
خب برام تعریف کن ، از خودت ، از حالت ،
از اوضاعت ؛ ›
قطعا اون آدم ثانیههای اول حرف نمیزنه . .
± ولی یهو دهن وا میکنه میگه که چقدر حالش
بده . . )'!❤️🩹'🔏
خداوندا ؛
این بندهی عابد و مستضعف ،
قلبی به تلاطم ِدریاهای خروشان ،
و نامهی اعمالی به سیاهی ِشب دارد ...
خودت از فضلات دست ِمرا بگیر و ببخشایم .
رفـاقت ؛ ایستادن زیر باران
و با هم خیس شدن نیست؛
رفاقـت آن است که یکۍ برای دیگرۍ
چتـر شود و دیگرۍ نفهمد
که چرا خیس نشد✨:))
عشق یعنی نفست
بندِ یکی باشد و بس
جان و تن وصل
به پیوند یکی باشد و بس
گر بپیچد به جهان
قهقهه ای شور انگیز
دل تو گیر به لبخندِ
یکی باشد و بس ..!!!
-فرزانهخزاعی ؛
”مجهول|𝐔𝐧𝐤𝐧𝐨𝐰𝐧‟
عشق یعنی نفست بندِ یکی باشد و بس جان و تن وصل به پیوند یکی باشد و بس گر بپیچد به جهان قهقهه ای شور ا
چه قشنگ تعریف کرد عشق رو :)))