~°زبان حال دلم ࢪا ڪسۍنمۍفهمد؛❤️🩹
ڪتبیہهاے تࢪڪ خوࢪده خواندنش سخت است 🍂'☁️:)
ولی غمگین ترین اعترافی که شنیدم:
نه مرا دوست داشت
نه شعر را ..
چشم هایش هم،
دروغ می گفتند...
﹛میدونم درونت رو هیچکی نمیبینه که
داری چه حسای سنگینی رو تحمل میکنی
و چه بار غمی رو تنهایی با خودت به دوش میکشی ...
دریغ از یه نفر که بدونه یا بفهمتت ، انگاری که تنهای عالمی
انگاری بغضی شدی که هر لحظه است بشکنه
اما ببین بالاخره میفهمی که از یه جایی خودت دیگه باید بلند شی ...
و برای حال خوب خودت قدم برداری
منتظر نباش که بگذره ثانیههات
با گذشتن زمان هیچی حل نمیشه
از یه جایی خودت باید ورق زندگیتو برگردونی
یا خودت یا هیچکس!
حیفه...
نجات بده خودتو از ته سیاهیها تا دیر نشده 🌩﹜
هر آنچه در قلب میگذرد را نمیتوان
به زبان آورد...
برای همین خدا آه،
اشک، خواب طولانی، لبخند سرد
و لرزش دستان را هم خلق کرد🍃🌤🌈
「 برای تنهاییت رفیق خوبی باش
اون جز تو کسی رو نداره..
توام در حقیقت جز اون کسی رو نداری
تنهاییتو به زور با آدمها پُر نکن
به هر کسی آره نگو
هر جایی نرو
چون در نهایت همونا تنهاترت میکنن
تنهایی یه فرصته
فرصت ملاقات بدون پرده و نقاب با
مهمترین آدم ِ زندگیت🪷🫧」
قاصدکهای پریشان را که با خود باد بُرد
با خودم گفتم مرا هم میتوان از یاد بُرد:))
مثل دریائی که موجش عاشق ساحل شده ،
من همان لیلام .. مجنونم ولی عاقل شده !:)